Sonntag, 31. Juli 2011

آقای دکتر معتاد نیست

نوشته: ملیحه رهبری

آ
قای دکتر معتاد نیست؟!ـ
صبح زود بود که پروین زنگ زد. ناراحت وعصبانی بود وپشت تلفن چنان به زمین وزمان فحش می داد ونفرین می کرد که فکرکردم دوباره کسی را دستگیرکرده اند. اما جرأت نداشتم بپرسم کی وکجا وچی؟ کم کم متوجه شدم که اوچه می گوید وخیالم راحت شد که کسی دستگیرنشده است اما نمی توانستم آنچه را که می گفت، باور کنم. باورنکردنی بود! با اینحال سعی می کردم او را آرام کنم. اما او مثل گربه وحشی می غرید و بد و بیراه می گفت و به آقای دکترهم فحش می داد.ـ
با خودم فکر می کردم که مادر زن مادر زن است، حتی اگردامادش دکتر باشد! نگاه کن! حالا پاچه آقای دکتر را گرفته. خجالت هم نمی کشه!ـ
هرچه پروین فاکت و دلیل می آورد، من رد می کردم و می گفتم:« تو که به چشم خودت این موضوع را ندیده ای و این ها دلیل نمی شوند که آقای دکترمعتاد باشد و تو داری به دامادت تهمت می زنی و داری زندگی نیلوفر را خراب می کنی. تو آدم بدبینی هستی واگر دوساعت دیگر هم حرف بزنی، من حرف هایت را باور نمی کنم!» اما ساکت نمی شد که دست آخرسرش داد زدم وگفتم:« تمامش کن! مزخرف نگو! فهمیدی!» برای یک لحظه آرامش درپشت خط برقرار شد. بعد پروین زد زیر گریه و از این طریق عقده دلش را خالی کرد و بعد هم از من معذرت خواهی کرد. ظاهرا قضیه تمام شد و هر دو گوشی را گذاشتیم.ـ
بعد ازمرگ برادرم سعید، پروین هرچند وقت یکبار خٌل می شود و خیالات خودش را هم باور می کند. هربار هم تآتری بزرگتر از تآتر قبلی به راه می اندازد. به نظرم می رسید که حالا هم آقای دکتر را کشیده روی سن تا جلوی چشم فامیل بگذارد اما مگر من می گذاشتم! گوشی تلفن را که گذاشتم، دست هایم می لرزیدند! مثل این بود که بند دلم پاره شده باشد. نیلوفرعزیزترین برادرزاده ام بود. بعد از مرگ مشکوک برادرم ( پدر نیلوفر) من مثل مژگانم ازبچه های او مواظبت کردم تا به ثمر رسیدند. نیلوفردانشگاه رفت و دکتر شد و بعد ازدواج کرد. شوهرش هم یک دکتراست و یک دختر چند ماهه هم دارند. بدینترتیب من احساس می کردم که وظیفه ام را نسبت به برادرم که بسیار هم دوستش داشتم، انجام داده ام. اما حالا پروین به دامادش گیرداده بود که معتاد است و می خواست، طلاق دخترش را بگیرد! نه! باورم نمی شد. من هیچوقت به جاروجنجال های پروین اهمیت نمی دهم. اصلا چنین چیزی غیر ممکن است. علی دکترمتخصص ترک اعتیاد است و کارش صبح تا شب تلاش برای نجات جان معتادان است. چطور ممکن است که خودش معتاد باشد یا موادمخدر مصرف کند یا به خودش مواد تزریق کند! نه چنین چیزی دروغ است و من نخواهم گذاشت که زندگی نیلوفر با وسواس های پروین از هم بپاشد. بازبا خودم می گفتم؛« دختر جوان طلاق بگیره که چی بشه؟! مثل اینکه پروین شعور نداره که بفهمه توی این مملکت چه خبره و دور وبر ما چی می گذره! »ـ
بعد از تلفن پروین چنان مضطرب شده بود که یادم رفت حتی به نیلوفرتلفن بزنم. نفهمیدم چطورلباس پوشیدم و یک چیزی هم روی سرم انداختم و کیفم را برداشتم و نشستم پشت فرمان(ماشین) و صبح کله سحرخودم را به خانه نیلوفررساندم. زنگ در را که زدم، صدای ضربان بلند قلبم را با گوشهایم می شنیدم و نمی توانستم لرزش انگشتانم را پنهان کنم. ازپشت آیفون صدای نیلوفر را شنیدم:«کیه؟» گفتم:« بازکن نیلوفرجان! من هستم!» درباز شد و به تندی سه طبقه پله های ساختمان را مثل اسب بالا رفتم و به نفس نفس افتادم. نیلوفربالای پله ها با لبخندی منتظرم ایستاده بود. ازنفس نفس زدن من هر دو به خنده افتادیم. نیلوفرسلام کرد وبا خوشرویی گفت:« چه عجب عمه جون! یاد ما کردید!» بریده بریده به اوگفتم:«عزیزم تو که خودت میدانی، من همیشه به یاید شما هستم واین علاقه شب وروز وکله سحرهم نمی شناسد!» نیلوفرکنایه مرا گرفت اما چیزی به روی خودش نیاورد. با هم وارد آپارتمان شدیم و همزمان حال واحوالپرسی های معمولی را رد و بدل کردیم. با لحن خاصی پرسیدم:«آقای دکترحالشون چطوره؟ منزل هستند؟!» نیلوفر با دستپاچگی گفت:« نه! دیشب کشیک بیمارستان بوده ونیآمده است! من تنها هستم.» ازناآرامی نیلوفر فهمیدم که خبرهایی هست ودلشوره ام بیشتر شد. می ترسیدم که کارازکارگذشته باشد و دیررسیده باشم. با عصبانیت شالم را بازکردم وبا تنفر انداختمش روی دسته مبل و نفس راحتی کشیدم وچند تا فحش نثارآخوندها کردم. نیلوفرازاخلاق من خبرداشت،هربارکه بلایی سرما می آمد، من فحشش را به آخوندها می دادم.ـ
نیلوفر بی اختیارگفت:« عمه جان، چه خوب شد که سری به من زدید! انگار که یکدفعه دلم واشد!» با زرنگی پرسیدم :« چی شده عزیرم؟! خدا نکند که دلت گرفته باشد! زندگی به این خوبی؛ خودت دکتر و شوهرت دکتر، یک دختر شیرین مثل عسل هم که دارید!» بعد با طعنه گفتم:« به استثای اینکه درجمهوری اسلامی هستید وزن بودن بدبختی عجیبی است!» نیلوفرمتوجه منظور من از این کنایه شد وچهره اش درهم رفت. بعد به من نگاه کرد وبعد با تردید پرسید:« مامانم چیزی به شما گفته؟ درباره من وعلی...» بدون صغری وکبری چیدن جواب دادم:« بله! اما من حرف های مامانت را جدی نمی گیرم. تا من زنده هستم که نمی گذارم زندگی شما از هم بپاشد!» نیلوفراز شنیدن این حرف که دخالت آشکار من در زندگی شخصی اش بود، خوشش نیآمد اما خویشتن داری کرد وچیزی نگفت. بدون شک مدت ها بود که این موضوع او را رنج داده بود اما جرأت نکرده بود درباره آن با کسی صحبت کند. درخانواده ما هیچکس معتاد نبود؛ نگذاشته بودیم که بچه ها معتاد بشوند واین اعتیاد حداقل برای من یکی تابو بود، اگرچه در بین جوانان مثل سیگارکشیدن امری عادی شده است. ازاو پرسیدم:« با علی صحبت کرده ای؟» نیلوفرگفت:« آره! اما قسم می خورد که چنین چیزی نیست ومن اشتباه می کنم. خیلی به اش برخورده بود وکلی هم برای من فیلم آمد وآخرش هم زیربار نرفت اما من مطمینم که دروغ می گوید. مهم نیست که دکتر است و من طلاق می گیرم. از اول جوانی با یک شوهر معتاد زندگی کردن، قابل تحمل نیست، فاجعه است!» نیلوفر شروع کرد به فاکت گفتن درباره علی. اما من همه فاکت هایی را که اومی گفت، رد می کردم و می گفتم:« آخراینها که تویی می گویی، فاکت نیستند وچیزی را ثابت نمی کنند! اینها؛ شک و تردید و بددلی هستند که مامانت مثل ویروسی از خودش به شما منتقل کرده. پدرخدابیامرزت هم از دست پروین جانش بر لب می رسید اما سعید کسی نبود که به خاطر مزخرفات پروین زندگی اش را به هم بریزه. اما بدگمانی تو زندگی شما را به هم خواهد ریخت. معلوم نیست که آقای دکتر زیر ضرب اتهامات و دخالتهای مادر زنش دوام بیآره.» نیلوفر انتظارنداشت که جانب علی گناهکار ومعتاد را بگیرم و به مادرش وبه خودش اینطوربتازم. خیلی جا خورد وسعی کرد که روی فاکت ها دوباره انگشت بگذارد اما به او گفتم:« ببین عزیزم! من اصلا بحث طلاق گرفتن یا نگرفتن ازعلی را با تو ندارم، به من چه! بلکه بحث بعد از طلاق را با تو دارم. بدرک که طلاق گرفتی اما بعد ازطلاق چی؟ چه کاری می توانی بکنی؟ بگذار تعارف را کنار بگذاریم. خودت بهتر از من می دانی که این مملکت خرابشده، اعتیاد تنها فاجعه اش نیست، بلکه یک فاحشه خانه بزرگی شده است که زن درآن ارزشی ندارد. دخترهای جوان را هم با پول می خرند، حالا تصور کن حال و روز زن بیوه جوان وبیکاری مثل تو را! فکر طلاق را از سرت بیرون کن تا کمی جدی با هم صحبت کنیم! یک نگاهی به دور و برخودت توی این جامعه بیانداز و ببین؛ کدام فامیلی و کدام خانه ای و کدام محیطی، توی این جامعه لعنتی است که اعتیاد دامنگیرش نباشد. این آخوندهای پدرسوخته، مواد مخدر را از سیگارهم ارزان تر کرده اند تا توی این مملکت فلکزده همه خمار باشند و دودمان ملت را به باد بدهند اما نباید نگذاشت که موفق بشوند. برعکس مامانت دشمنی من با آدمها نیست که خوب یا بد هستند بلکه با این حکومت پدر سوخته است که هر بار دردناکتر از بار قبل تیشه به ریشه ما می زند. نمی خواهم از پدرت صحبت کنم و تو را ناراحت کنم اما عموی کوچک تو، فرشاد دکتر بود اما این پدرسوخته ها چنان سربه نیستش کردند که ازجسد وازمحل دفنش هم خبری نداریم. آن دوتا عموی کوچکترت هم بعد ازآزاد شدن از زندان، مجبور شدند که از این مملکت فرار کنند. چند سال بعدش هم خاله هات فرارکردند و رفتند دنبال آنها. دل من خوش بود که می روند خارج کشور تا کاری برای نجات این ملت بدبخت و یک فکری هم به حال ما که اینجا گیرآخوندها افتاده ایم، بکنند. هیچ غلطی که نکردند، بماند! گرفتار تر از ما هم شدند. قدم به قدم و سال به سال هم ازما دورتر شدند. چندین وچندسال من نگران بودم که آنجا دارند چی کار می کنند وچشمم به راه بودم که برگردند وما را نجات بدهند! تا آنکه خیال ما را راحت کردند و بعد ازسالها رودربایستی وپنهان کاری،عکس زن خارجی و بچه ها شون را فرستادند وفهمیدیم که آنها هم دارند مثل ما زندگی شان را می کنند! دست آخری هم تبعه همانجاها شدند و ملیت خودشان را هم عوض کردند! ماشاءالله به غیرتشان! بعد ازسی سال مردم خودشان بلند شدند وقیام کردند تا این پدرسوخته ها را بیرون کنند. چه امیدی داشتیم وبا چه شورو شوقی توی خیابان ها رفتیم؛ بعد ازسی سال دوباره همه با هم بودیم و کسی ترسی از اینها نداشت اما بازبا ملت و با جوانها مردم چه کارها کردند! زندان وشکنجه وتجاوز و .....» نمی دانم چرا یکدفعه به سرفه افتادم. خیلی عصبانی شده بودم. نیلوفرسریع بلند شد و رفت یک لیوان آب آورد وبه دستم داد وبعد با دلسوزی گفت:«عمه جان، چه فایده که شما خودتان را برای گذشته ناراحت می کنید. عموها وخاله های من رفتند و خدا را شکر که زنده ماندند و ما مجبور نیستیم به خاطرآنها هم به بهشت زهرا برویم و برایشان فاتحه بخوانیم! زندگی کردن حق همه است. کارخلافی نکردند! سی سال گذشته است. خوب، مجبورهستند تشکیل خانواده بدهند ودرآن کشور کارکنند و یا تابعیت آن را بگیرند. راستش، ما هم دوست داشتیم که جای آنها بودیم!»


ازحرف نیلوفر آتیش گرفتم و گفتم:«آره! خدا را شکرکه زنده ماندند. برای همین هم بود که من چند میلیون پول به قاچاقچی دادم تا آنها نجات پیدا کنند وخودم توی این حلفدونی ماندم وپدرم درآمد تا شما را به ثمر برسانم. اما قرار بر این بود که آنها کاری برای نجات این ملت بدبخت بکنند که نکردند و شایدهم نتوانستند. فرقی نداره اما در تمام این سالها و هرسال هم بدتر از پارسال، این آخوندهای پدرسگ، پدر ما را درآوردند. داغانمان کردند. هیچکس هم به فریاد این ملت نرسید! عمرما که گذشت و آمال وآرزوهامان هم مثل عزیرانمان درخاک شدند! دلم ازاین می سوزد! این خاری است که سی سال است توی قلب من است و من حتی یکروز هم نتوانستم آن را از توی سینه ام دربیآرم!» ناگهان صدایم لرزید و چشمانم پٌراز اشک شدند وبغض راه گلویم را گرفت. نیلوفر با دردمندی به من نگاه می کرد. بیچاره بچه! شاید با خودش فکر می کرد:«عمه من هم مثل مامانم خٌل شده واصلا چه فایده از این حرف ها که او همیشه آنها را تکرار می کند؟!» شاید حق داشت. امکان نداشت که من حرف بزنم وسرصحبت به نوعی به گذشته کشیده نشود. آه بلندی کشیدم؛ آهی که مثل دود سیاهی که از دودکش بیرون بیآید، همیشه همراه من است. سعی کردم که دوباره برخودم مسلط شوم وگفتم:« بگذریم! به قول تو صحبت درباره اش بی فایده است! اما اصل حرفم این است که اعتیاد تله ای است که خود حکومت سر راه جوان های این مملکت گذشته تا اعتراضی دراین مملکت نباشد. مواد مخدر، خودش یک منبع مالی سپاه است. چرا تن به این تله آخوندی بدهیم؟ تو نباید بگذاری که خانواده ات ازهم بپاشد! یعنی من نخواهم گذاشت که اینجوری تیشه به ریشه ما بزنند! بلند شو و به مامانت زنگ بزن و بگوکه موضوع چیزجدی ای نیست واشتباه کرده بودی و قصد جدا شدن ازعلی را نداری!» نیلوفربا عصبانیت وکله شقی گفت:«اما من این کار را نمی کنم! بعد ازطلاق ازعلی، یک طوری خواهد شد! مهم نیست!»ـ
نمیدانم چرا با سرسختی ادامه دادم واینبارازدردیگری وارد شدم و گفتم:«عزیزم تو خودت یک دکترروانشناس هستی. فردا اگر مطب باز کردی، چه جوابی به مشکلات مردم یا بیمارانت خواهی داد؟! آیا به آنها خواهی گفت که مشکلات آنها راه حلی ندارد وبروند وبمیرند یا تلاش خواهی کرد، راه حلی پیدا کنی و زندگی آنها را نجات دهی؟ پس برای زندگی خودت هم همان کار را بکن! راه حل همیشه وجود دارد!»ـ


نیلوفربیش از این طاقت نیاورد و زد زیر گریه وبا لحن تلخی گفت:«آخر، مشکلات زندگی یک دکتر که نباید همان مشکلات مریض های بدبختش باشد که به دام اعتیاد افتاده اند. علی خودش دکترمعالج معتادان است، آیا باعث ننگ نیست که یک دکتر معالج خودش هم معتاد باشد!» ازدیدن اشک های نیلوفردلم به دردآمده بود وچون نمی خواستم اشک های بعدی او را ببینم, گفتم:« چرا! اما ما دریک کشوری زندگی میکنیم که درآن هیچ ننگی نمانده که نامشروع باشد، کمترینش اعتیاد است. به همین دلیل تو باید این وسواس را برای همیشه کنار بگذاری. من با علی صحبت می کنم واین مشکل را حل می کنم. خیالت راحت باشد، آقای دکتر معتاد نیست!» نمی دانستم چرا با آن قاطعیت به او قول داده بودم اما این قاطعیت تأثیرخودش را گذاشته بود. نیلوفراشک هایش را پاک کرد و من نفس راحتی کشیدم. نگاهی به ساعتم انداختم. دیر شده بود و باید می رفتم. هزارتا گرفتاری داشتم.ـ
از نیلوفرخداحافظی کردم و به سرعت از در بیرون آمدم. کمی آرامش پیدا کرده بودم و با خودم فکرمی کردم:«شکرخدا که در دوره جوانی مان، یعنی سی و اندی سال پیش یک فضای باز سیاسی به وجود آمد و ما هم دوزار مبارزه کردیم! شکرخدا که از اول جوانی یاد گرفتیم که منفعل نباشیم و دربرابر شرایط تسلیم نشویم و به هرشکلی که ممکن است، مقاومت کنیم و راه حلی پیدا کنیم؛ موضوعش چندان فرقی نمیکند!»ـ


پله ها را پایین آمدم اما باز هم تمام فکروذکرم درآن بالا وپیش نیلوفر مانده بود. پیدا کردن راه وچاره ای برای نجات زندگی او مساله ام شده بود. خوشبختانه یا بدبختانه بچه داشتند. باید جلوی این قضیه را می گرفتم. خوشبختانه یا بدبختانه من قهرمان یا پهلوان خانواده بودم و همه از من حساب می بردند و به اصطلاح خرم می رفت. پدر خدا بیامرزم از مال دنیا یک ساختمان بزرگ چهار طبقه ویک خانواده بزرگ وپراولاد داشت که بعد از زاد و ولد اولادهایش، جمعیت کثیری شدیم .بعد ازفوت پدرم همه این ارث و میراث به من رسید واین بار افتاد روی دوش من. بدبختانه نصفی از این جمعیت بچه یتیم شدند. اعدام ها و جنگ و سرطان ها وسکته های یکی بعد از دیگری، تیشه به ریشه ما هم زد وخلاصه ...حل وفصل کردن مسایل این بچه ها وبزرگ ها، شد به درازای عمرما. تعریف ازخودم نباشد اما دراساس من این ارث و میراث پدری را اداره کردم و تا به اینجا رساندم و تا حالا نگذاشته بودم که نابود شود، آنهم توی این مملکت خراب شده که از هرسقفش یک بلایی می بارد.ـ
پشت فرمان ماشین که نشستم، نفس عمیقی کشیدم. خیالم از بابت نیلوفر راحت شده بود اما نیمی ازصورت مساله هنوز باقی مانده بود. باید هرچه زودتر سراغ آقای دکتر می رفتم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. می دانستم علی درکدام بیمارستان کارمی کند اما تا امروز مراجعه ای به آنجا نداشتم. بیمارستان شلوغ و پر ازافراد معتاد با چهره های پر درد بود. حال خاصی به هم دست داد. دلم برای تک تک آنها می سوخت؛ مردمی که هیچ چیز وهیچ بهره ای جز دردهای بی درمان ازاین نظام اسلامی گیرشان نیآمده بود. تا به حال به چنین جایی نیآمده بودم و نمی دانستم که به برکت حکومت آخوندی چنین شلوغ است وحکومت بخشی از ملت بدبخت را اینطوری سرکار گذاشته وخیال خودش را راحت کرده است! احساس نفرت می کردم و دلم می خواست انتقام بگیرم واین نظام را نابود کنم اما چه جوری! یک عمراست که دارم به آن فکر می کنم وبه امیدش زنده هستم! سراغ آقای دکتر را گرفتم. پرستار گفت:« آقای دکتر امروز وقت ندارد و سرشان خیلی شلوغ است.» خودم را معرفی کردم وگفتم از اقوام ایشان هستم. رفتار پرستارعوض شد. از برخورد او متوجه شدم که علی موقعیت خوب یا مهمی در بیمارستان دارد و از احترام زیادی هم برخورداراست. بیشترایمان آوردم که نیلوفر باید عقلش را از دست داده باشد که داره به دست خودش، زندگی اش را خراب می کند اما مگر من می گذاشتم! منتظرماندم تا به من جواب بدهند که ناگهان علی با عجله آمد. از دیدنم تعجب کرده بود اما با خوشرویی واحترام مرا پذیرفت. با مشاهده کردن علی درلباس مقدس پزشکی چنان زیرو رو شدم که یکدفعه مثل یخ وا رفتم ونتوانستم به موضوع حتی اشاره ای بکنم. بهانه ای برای آمدنم به بیمارستان آوردم و با علی درباره بستری کردن وترک اعتیاد یکی ازاقوام دورمان صحبت کردم ومخارج آن را پرسیدم. به نظرم علی متوجه اضطراب و پرت وپلاگویی من شد، چون پیشنهاد کرد که بعد وسرفرصت دراینباره صحبت کنیم.از او برای شام دعوت کردم، هیچ بهانه ای نیاورد ودعوتم را پذیرفت. بعد آقای دکترمرا با احترام تا درخروجی بیمارستان بدرقه کرد وخداحافظی کردیم. اما احساس کردم که دارد مرا از بیمارستان بیرون می کند. پشت فرمان ماشین که نشستم، حالم از کار خودم به هم می خورد و از خودم بدم آمده بود، شروع کردم به فحش دادن به خودم:« آخر...، به تو چه مربوطه که درکار همه دخالت میکنی! به تو چه که نیلوفرو شوهرش می خواهند از هم جدا شوند! بگذار پروین طلاق دخترش را بگیره!» از خودم می پرسیدم:« تو کی هستی وچرا باید غمخوار همه باشی و چرا باید اینقدر برای نجات زندگی این یا آن بجنگی؟» جواب این چرا را می دانستم. از سی سال پیش پابند این وجدان شدم. بدبختانه درآن زمان نتوانستیم این هدف عالی وانسانی را درجامعه محقق کنیم وسعادت ملتمان را ببینیم واین جانورها برسرقدرت ماندند و ماهم توی چنگشان ماندیم. با آنکه به ناچار یک زندگی ظاهرا عادی درپیش گرفتم وجزو مرغهای رسمی دولتی(قصد توهین به کسی را ندارم و منظورم خودم است) و دبیر دبیرستان شدم اما همیشه و درهمه جا و حتی هنوزهم، جلوی مشکلات سینه سپر می کنم وبه اصطلاح احساس مسؤلیت می کنم و تضاد حل می کنم. شوهرم سی سال پیش سیاسی کاربود وحالا چیزی از مبارزه یادش نمی آید. همیشه به اوغرمی زنم که تواحساس مسؤلیت نمی کنی، تضاد حل نمی کنی و خودت را راحت کرده ای! " خودم فکرمی کنم که ته قضیه اینهمه مکافات که برای خودم درست کرده ام، صداقت و وفاداریم به ارزش هایی است که درهمان دوران با آنها آشنا شدم. مثل این بود که با منقاش درمخ یا ضمیرمن حک شده باشند. حالا سی سال گذشته است و من هیچ کسی را پیدا نمی کنم که بیاید وباراین مسؤلیت از روی دوش من بردارد و من بازنشسته بشوم! شاید یکبار و برای یک نسل بود. شاید تاریخ تکرارنمی شود. شاید! شایدها....ـ
ازاین افکار به شدت اعصابم به هم می ریزد. شکر خدا که پشت فرمان هستم و می توانم کمی گاز بدهم. توی اتوبان مدتی بی هدف رانندگی می کنم و پشت فرمان بی اختیارو باصدای بلند گریه می کنم وعقده های انباشته شده در دلم را کمی خالی می کنم.ـ
□
شب آقای دکترتشریف آوردند. بگذریم که بقیه روز را مثل اسب دویدم و بساط پذیرایی از مهمان عالیقدر وخانواده شان را فراهم کردم. دو سه جورچلو خورشت و مخلفات و... همه این زحمات - قیمتی بود که باید از جیب خودم برای سعادت یک دختر یتیم می پرداختم. نه! خرنبودم که اینهمه بار می کشیدم، بلکه آدم بودم. آدمی که قیمت قسم خوردنم را می پرداختم. قسم خورده بودم که زندگی ام را وقف سعادت دیگران کنم. خوب آنجورکه نتوانستم اما سعی میکردم از این طریق به دور و بر خودم خدمت کنم. با خودم تعارف ندارم و می دانم که کارکارستانی نکرده ام اما سعی کردم لااقل آدم باشم!ـ
مهمانی برگزاروشام خورده شد. بعد با آقای دکتر دراتاق کارم مشغول صحبت شدیم. در ابتدا علی قضیه را کتمان می کرد اما وقتیکه دید من با تمام قوا وصادقانه در حال تلاش هستم تا کمکش بکنم، حقیقت را به من گفت. از درد دل های او آتیش گرفته بودم. علی با ناامیدی گفت:« درد اصلی من وامثال من حکومت است وخفقانی که فشارهای مختلف آن آدم را خفه می کند. من یک دکتر هستم و خودم را جوانی تحصیکرده می دانم. انتظار دارم در قرن خودم و درجامعه ای متمدن وآزاد زندگی کنم ولی در همه جا، یک مشت آخوند وپاسدار وبسیجی بیسواد بالای سر من یا تو هستند و به جای ما تصمیم می گیرند و درهرکجا می توانند برای هر چیزی به من یا به تو گیر بدهند ودر همه کار آدم دخالت کنند؛ به خوردن و به نوشیدنت وبه لباس پوشیدن و به تفریح کردن، به قیافه ات وبه ریشت، به نمازخواندن یا نخواندنت، به زنت و به خواهرو مادرت، به تخصصت و به مریضت، به تمام اینها کاردارند و بدتر از همه اینها روح تو را می خواهند که به آنها بدهی. نمی فهمند که روح هیچکس را نمی توان به زور از او گرفت. شما ببینید! وقتی شما جوان بودید، این بساط وحکومت برپا شد و نه تنها هزارها انسان را کشتند، بلکه در اصل روح شما و روح نسل شما را کشتند وبه دنبالش اثری ازآزادی درهیچ پهنه ای باقی نگذاشتند. اینها از همه کس یک چیز بیشتر نمی خواهند، آنهم این است که روح آخوندی داشته باشی واجازه نداری تا آزاد باشی؛ هرروز یک محدودیت جدید قرون وسطایی برای آزارواذیت کردن ما پیدا می کنند. من یک دکترجوان در قرن بیست ویکم هستم. قرنی که مشخصه های سیاسی واقتصادی و فرهنگی وارتباطاتش و. با چهارده قرن گذشته همخوانی ندارد، من این را می فهمم اما انتظار دارند که آدم مزخرفاتشان را باور کند. اینطوری پتک پذیرش روح آخوندی را درهمه جا وارد می کنند. روح من به چنین زوری تمکین نمی کند، آنوقت باید مثل یک وصله ناجور خودم را توی مملکتم، حس کنم و وقتی که آدم نتواند اینهمه فشار را تحمل کند، یکجوری منفجر می شود. همه منفجر می شوند و بین بالا وپایین جامعه هم زیاد فرقی نیست.اما دیدید که چه جوابی به خواسته ما برای آزادی دادند و دیدید که با ما چه کردند؟ توی یک چنین جهنمی یا مجبور می شوی خودکشی کنی یا باید بگذاری وازاین مملکت در بروی ویا با مواد مخدروچیزی اعصابت را تخدیرکنی. یعنی اینها دوباره همان سیکل و ریل سی سال پیش ویا بیست سال پیش را جلوی پای ملت گذاشته اند. بمیر! هرطوریکه دلت می خواهد! زندگی مال ماست!» چنان لال شده بودم که نمی دانستم، درجواب او چه باید بگویم. علی سرش را پایین انداخته بود و ساکت بود. سیگاری آتش زد ودودش را ازسینه بلند بیرون داد وگفت:« زنم ازمن متنفر شده است. مادرزنم می خواهد طلاق دخترش را بگیرد و شما می خواهید زندگی یک زوج جوان را نجات دهید. زشتی کارم را می فهمم. من یک دکتر هستم و با اینکار حتی به سوگند پزشکی ام خیانت کرده ام. بارها خواسته ام که کنار بگذارم اما باز به سراغش رفته ام. نمی دانم چرا؟ دلم می خواهد به شما قول بدهم اما اصلا نمیدانم که فردا چه خواهم کرد! اصلا فردایی برای ما هست! کدام فردا؟» با آنکه علی تا حدودی درست می گفت وآخوندها تلاش داردند تا صورت منحوس خود وحکومتشان را بر روی تابلوی فردایی که به این نسل تعلق دارد, نقاشی کنند اما از تسلیم شدن علی به این شرایط بدون هیچ مقاومتی یا اراده ای، چنان عصبانی شده بودم که ناگهان با تمام قوا فریاد زدم:«علی! ولی من می دانم فردا چه خواهد شد! اگر دستگیرت کنند، شوخی نیست به این بهانه، اعدام خواهی شد! یک مخالف کمتر! می فهمی! اعدام می شوی، چون ازیک خانواده سیاسی هستی؛ نگاه کن به عکس های نسل گذشته که هنوزبا احترام سرطاقچه های ما هستند! بچه توهم مثل مادرش، یتیم خواهد شد واین سیکل برای ما باز تکرارخواهد شد. نیلوفرچی؟ علی غیرت داشته باش و نگذارآنها آگاهانه تیشه به ریشه ات بزنند! آنها همین را می خواهند! یأس وناامیدی نسل شما را..» چنان اعصابم متشنج شده بود که ناگهان از روی صندلی بر زمین افتادم و دیگرچیزی نفهمیدم. رؤیا بود یا کابوس نمی دانم! اما برای مدتی هیچ چیز را به خاطر نمی آوردم. به خاطر نمی آوردم که چه کسی هستم و در چه خراب آبادی زندگی می کنم و مصایب آن چیستند و مسؤلیت های آن چه سنگین هستند. رؤیا بود یا کابوس نمی دانم اما برای ساعتی خوش و خرم مٌرده بودم ودرهفت جهنم پرفتنه جمهوری اسلامی نبودم!ـ
پایان!ـ
مردادماه 1389(ماه یولی
2011)ـ

Dienstag, 5. Juli 2011

غبار کهکشانی 1

نوشته: ملیحه رهبری


غبـارکهـکشـــانی!ـ(1)


دانشمندان معتقدند که انسان ازغبارکهکشانهاست وافسانه ای ازاین غبارها...ـ
ماه گفت: « خدایا ازستودن تو خسته شده ام. تا به کی درمداری که تو تعیین کرده ای، به طاعتت پردازم ومرا ازخود نورواختیاری نباشد؟ می خواهم ازاطاعتت خارج شوم. می خواهم مثل انسان آزاد باشم.»ـ
وخورشیدی ازمنظومه های آسمانی چنین گفت:« خدایا! می خواهم با منظومه خود ازآسمان به زمین بروم. می خواهم یار و یاوری برای زمینیان باشم! می خواهم نور وخردی نو برآنان باشم!»ـ
خداوند به آن فرشتگان گفت:« به زمین بروید برای یک روز! در روزی به درازای یک قرن. در این روز شما را طلوع تولد و ظهرظهور وافول وغروب خواهد بود. شما را کسوف و خسوف و تاریکی خواهد بود! آنگاه بازگشت شما دوباره به سوی ما خواهد بود!»ـ
ستاره گریست وگفت:« خدای مهربان! غباری در کهکشان های تو هستم وتو را دوست دارم اما بدون برادرانم هرگز نزیسته ام. مرا در تاریکی و تنهایی مگذار و مرا با آنان دراین سفر همراه کن.»ـ
خداوند ستاره را محبت نمود و گفت:« با آنان به زمین برو! هرگز از کوچکی خود مترس! زیرا قلب پرعشق تو از قلب های پر قدرت آنان قوی تر خواهد بود. بدان سبب که مرا ترک نکرده ای، ترا ترک نخواهم کرد.»ـ
ماه و خورشید و ستاره ازآسمان فرود آمدند و درسه گوشه سرزمینی بزرگ، پراکنده و بی خبراز خود واز یکدیگر، تولد یافتند.ـ
طلوع تولد \ـ
خورشید و ماه درگهواره بودند که زبان آدمیان آموختند، شگفتی طلوع تولد خود ازگهواره بنمودند. چندانکه آدمیان گفتند:« اینان خورشید و ماه هستند!»ـ
وستاره چون غباری آسمانی بود، درمیان گرد وغبارهای زمینی گم شد.ـ
تولد عشق وآیین!ـ
آنگاه که خورشید، درمیان زمینیان درخشش آغاز کرد، گرمای محبت خود برسرآنان افکند. مزارع و سفره های آنان را برکت داد وبه نام خدای آسمانها با خلق گفت:« آمده ام تا شما را به آیینی پاک و به عشقی بزرگ بشارت و برکت دهم. آمده ام تا شمارا با راه و رسم فدا کردن، ازقید وبندهای بنده سازآزاد کنم.»ـ
خورشید، منظومه زمینی خود را ساخت و درخت آیینی نو به بارآورد وآن قوم زمینی را شجره خورشید نامید. آن درخت میوه های فراوان داد و رشد ودرخشش چشمان را خیره کرد. آن جمع را آیین محبت وعدالت، و راه و رسم تلاش وفداکاری بود.ـ
ماه نیز در زمین خوش درخشید. سرودهایش آسمانی بودند و مهتاب کلامش، درختان را سبز می کرد، شکوفه ها را به بار می نشاند وبهاران را رویان و بی خزان می نمود. تیزی کلامش قیامت به پا می کرد و شورکلامش خون غیرت و عزت بود.ـ
وستاره دلش بی قرار وروحش درجستجوبود تا تابش نور برادران را دید وآوای بلندشان را شنید. پس عاشقانه به سویشان شتافت و تنهایی زمینی خود را درجمع کهکشانی که آفریده بودند، از خاطر برد.ـ
برادران از فراز قله های عشق وآیین به سوی قله های قدرت و فرمانروایی قدم برمی داشتند وکهکشانی پراز ستاره های پر راز و رمز زمینی ساخته بودند. جنگ های مقدس آنان ربع قرن ازعمرزمینی آنان را پرکرد. آوازه شان چنان بلند بود که خلق جان ومال وفرزند خود ازآن کهکشان دریغ نمی داشت.ـ
ظهرظهور!ـ
چون ظهرظهورآن خورشید درتابستانی داغ دراوج جلال وقدرت فرا رسید، درفراز بالاترین قله پیروزی بود که به ناگاه سنگی سیاه درکهکشان راه را برخورشید بست و کسوف عظیمی پدیدارشد. جهان بیکباره سیاه گشت و طوفانی سهمگین برخاست، وآدمیان(از زن و مرد) درآن هنگامه نبرد چون خوشه های به (دست) داس شریران درو شدند. خون سرخ آن ستارگان دشت ها را پرکرد و رودها از جنازه ها پرگشتند. شریران خورشیدیان را قله به قله عقب راندند تا به درون دشتی سوزان و بی آب وعلف که قربانگاهی دیرینه بود. سختی آن نبرد پشت آن دلاوران را شکست و سوگی عظیم بود.ـ
آغازی دیگر!ـ
چون خورشید ازفراز دشت پرخون برآن هنگامه قیامت نگریست. دانست که او را برمرگ تسلطی نیست وآنگاه که آید، با خود خواهد برد،هر آنچه را که به آسمان نزدیک باشد. و داس مرگ را رحمی نخواهد بود. خورشید را ازآن شکست،خشم آمد و روی ازآسمان برگرفت، گوییکه درآنجا کس نباشد!ـ
وماه تماشای دشت پرخون را تاب نیآورد و صورت خود در پشت ابرهای عزا وسکوت پنهان کرد و روی از تابیدن برگرفت و گریست و اشک مهتاب از چشمانش سرازیرشدند!ـ
ستاره مشتی خاک از زمین قربانگاه درمشت خود گرفت و رو به سوی آسمان پاشید و پرسید:« ای خدا، چرا چنین قربانی گرفتی؟! چرا شکستی چنین تلخ ؟ چرا جنگی چنین خونین؟ دردی چنین عظیم برای کدامین زایمان بود؟»
هیچ خدایی پاسخش نداد اما ندایی نزدیک آهسته گفتش:« غمگین مباش! مرا ترک نکردی، ترا ترک نخواهم کرد»ـ
ستاره سکوت کرد. سوگ وسکوتی عظیم پس ازشکستی سخت برهمه کس وبرهمه جا سایه های پرهراس خود را افکنده بود.ـ
افول خورشید\ـ
چون آن کسوف وخشم آسمان گذشت. خورشید دوباره مهربان و پرقدرت تابید، چندان که شکستگان ازفروغش نورامید یافتند وسودای کلامش قلب مجروحان را مرحم نهاد. اندک اندک تلخی های آن شکست سخت گذشتند. ماه نیزازپس ابرهای تیره غم برون آمد وغزلخوان شد وتابید وقوم نیز برجد وجهدی نو برخاستن.
اما پله پله پاییزاز راه می رسید و خورشید دریافت که هر خورشیدی می میرد ونوروگرمایش رو به افول می نهد و تنها خداست که نمی میرد و مقدسین جاودان می مانند و تقدس مرحمی آسمانی بر زخم های خونین زمینی است.
خورشیدی خدا و قومی برگزیده می شوند!\ـ
آنگاه که خورشید دریافت ، طلوعش را غروب است، جایگاهی جست که درآن غروبی نباشد و تا ابد بتابد، پس پنداری دیگر نمود و قوم خود را بانگ داد و گفت:« ای قوم! آیا مرده ازشکست ها نبودید که شما را باز زنده کردم؟ آیا غمگین نبودید، شما را شاد کردم؟ آیا نادان نبودید، شما را دانا و بینا نمودم! آیا شکسته نبودید، شما را برپا کردم؟ آیا غبار ناچیزی نبودید، شما را ستارگان کهکشان نمودم؟ بدانید که شما را سقف ادراک تا من ومرا سقف ادراک تا افلاک است.اینک نیک اندیشه کنید ومرا بگویید که شما را قبله کدام است و خدا کیست؟ آیا هنوزهم خدای ناپیدا را می پرستید؛ حال آنکه خورشید برشما پیداست؟ آیا نمی خواهید قوم برگزیده من باشید؟»ـ
قوم را آن کلام شگفت خورشید به شوق آورد، پاسخش گفتند:« ما را امر فرما، با جان و دل آماده ایم تا قوم برگزیده ات گردیم!»ـ
آنگاه خورشید گفت:« پس تکبر نورزید و برمن حسادت مبرید! شما را محبت خواهم کرد و به شکرانه این نعمت ما دراین مکان معبدی ساخته و دراین صحرای سوزان، باغ مینو پدیدار خواهیم نمود وآنگاه که اقتدارخود بازیافتیم، آتش قیامت برجان ستمگران خواهیم ریخت تا گواه آیین نو برعالیمان باشیم!»ـ
جان آن قوم ازبشارت های خورشید به شوق آمد اما کسانی که او وآیینش را باور نکردند، رهایش کرده و به سوی خدا و باورهای خود رفتند.ـ
آن قوم برگزیده به کاری عظیم برخاستند و در میانه صحرای سوزان معبدی عظیم بنا کردند ودرآن کویرسوزان، قنات های آب روان کردند درختان سبزکاشتند وخود، به صبرو طاعت وجد وجهدی بزرگ پرداختند تا گواه برعالمیان باشند وزمانی درازگذشت.
آفرینش و تغییر\ ـ
چون باز از پاییزگذشتند و به سوی زمستان روان شدند، خورشید دراندیشه افروختن آتشی عظیم برآمد تا قوم آن سرمای سخت زمانی را تاب آورد.ـ
پس آنان را ندا داد و گفت:« ای قوم برگزیده! سرمایی سخت درپیش است باید که آتشی عظیم بسازیم وچنان مشعلی بیافروزیم که تا به ابد بتابد وخاموشی نیابد و مرگ را برآن اثری نباشد.»ـ
آن قوم گفتندش:« باید! باید آتشی به پا کنیم!»ـ
خورشید بازگفتشان:« آتشی ازشعله جانهایتان باید برافروزید. چون قفنوس درآن سوخته واز خاکسترخود برآمده، رشد یافته وانسانی دیگرخواهید شد![ آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست\ عالمی دیگر بباید ساخت وزنوآدمی!»ـ
قوم درپاسخش گفتند:« به جان آماده ایم!»ـ
خورشید با خرسندی گفت:« شما را به آیینی نو رهنمون می گردم. این آیین ما را قدرتی خواهد بخشید که جمله آفرینش را تغییر خواهیم داد وازهربنیان سست وازهرسست بنیانی، بنای محکمی خواهیم ساخت، چنانکه مرگ وشکست را برقوم ما تسلطی نباشد!؟»ـ
قوم به شجاعت پاسخش دادند:« ای خداوند، ما را راه وآیین نو بنما! ما را رشد و بنیانی محکم ازجانب خود ببخش و ما راجاودانگی عطا فرما!»ـ
آرمان و معبود آرمانی\ـ
شوق رشد وجاودانگی زمینی وآسمانی، درجان قوم چنان شررسوزانی افکند که پروانه صفت، سرازپا نشناخته و بی پروا به سوی آتش شتافتند تا بسوزند و به عالم جان راه یابند.ـ
خورشید چنین گفت:« اینک آمده ام تا قفل ها را بگشایم و قل وزنجیرهاتان بردارم. سدها را بشکنم و دیوارها را فرو ریزم. رازها بگشایم و صدها گره از درون و برون شما بگشایم. شما را بیآموزم آنگونه که خدا آدم ابولبشررا بیآموخت وشما را جاودانگی بخشم، آنگونه که خدا مقربین خود را جاودانگی بخشد. پس امرجهان به من واگذارید وشما امر من برجای آورید!»ـ
آن قوم خرم دین، بی هراس پاسخش دادند:« ما را استوارخواهی یافت وما دست ازطلب برنداریم. پس با ما از راز بگو و آنچه را که بر آن دانا گشته ای؟»ـ
خورشید گفت:« گاه آزمایشی سنگین است وباید قربانی کنید! وشما قربانی کنید آنگونه که برای خدایان قربانی می کنند تا محرم برشنیدن رازگردید!»ـ
قوم را هراسی سخت از قربانی کردن، برجان مستولی شد اما پروایی نکرده و پرسیدند:« چه قربانی کنیم؟ ما را هیچ باقی نمانده است؛ آنچه ما را بود، جملگی به دست شریران به غارت رفته است!»ـ
خورشید گفت:« اینک قلب های خود را قربانی کنید وآنچه را که درسینه خود به آن محبت دارید. تنها مرا محبت کنید تا شما را ازعالم حیوانی به عالم جان رهنمون گردم و شما را رشد دهم. این است راز وپس ازدانا شدن به راز، هیهات که بدعهدی کنید. شما را هشیار وآگاه نمودم. وفاداران آیین را بهشت وجفاکاران ما را جهنم خواهد بود! لیک مترسید وقدم در راه نو نهید و خبرکنید مرا ازآن عالم حیوانی که درخویش خواهید یافت.»ـ
چون اینگونه سخن گفت، قوم زبانش ندانستند و چنان حیرت کردند که درحیرتی سخت بماندند و چنان ترسیدند که چشمانشان درکاسه های سر چرخید و خیره.... باقی ماند!ـ
چون ماه، خورشید را براین طلب ها یافت، به هوشمندی گفتش:« ای برادر! این آیین، خدا را در تو و درقوم ما خواهد کشت! ازاین آیین شعله های دشمنی برخواهد خاست. و خشم خدای آسمان را برخواهد انگیخت ومبادا که از درون خود هلاک گردیم!.»ـ
خورشید به ماه گفت:« ما را چه کاری به آسمانهاست!؟ تو چه دانی که درآسمان کیست وخدا چیست و به چه کاری ست؟ لیک تودانی که برزمین کیست که خدا ماه و خورشید را فرمان داد تا برمقام انسانی او سجده کنند! آیا ما را براین مقام نیافتی؟»ـ
ماه پاسخش داد:« یافتم!»ـ
آنگاه فرمود:« پس براین مقام سجده کن! سراز فرمان ما مپیچ وبشتاب وبه رضا قربانی کن تا به آیین نو مشرف گردی! غم مدارکه ما را به زودی طلوعی نوخواهد بود.»ـ
وماه سر بندگی و اخلاص بردرگاه خورشید نهاد وطاعتش کرده و قلب خود به راهش قربانی نمود. مهرمهتاب؛ آن جفت زیبای خود را ازسینه بیرون افکند و تنها شد. پس یکسره جامه سیاه شب پوشید ودر سوگی تلخ نشست، به آن امید که به زودی خورشید پیروزی بتابد و آن طلوع نو محقق گردد!ـ
معبود زمینی \ـ
چون خورشید، معبود زمینی گشت وآن قربانی ها طلبید، برفرازمعبد مقدس طوفانی خانمانسوز برخاست وآسمان را سیاهی ابرهای تیره پوشاند و زلزله ای ناپیدا قلب ها را لرزاند، گویی قیامتی برتن وجانها افکنده باشد. ازدیدگان سیل اشک غم وازآسمان سیل باران بی زبان جاری گشت.
خدای آسمان ها وزمین بر اینهمه نگریست وهیچ نگفت که کارزمین به مدعی آسمانی برای یک روز ازعمرجهان سپرده بود.ـ
آن گروندگان به شوق رشدی خداگونه، خورشید را اطاعت کردند، چندانکه کس خدا را چنین اطاعت نکند! سربه سجده اش نهادند، چنانکه کس را ازمدارخورشید و منظومه خود گریزی نبود. آتش عظیمی برپا شد وهرکس قلب خود درآن آتش افکند، چندانکه بلندی آتش ازهرگوشه عالم نمودارشد وعالمیان را ازآن آیین حیرت واز دیدن قربانی ها وحشت آمد اما شجاعت واستواری آن قوم را ستودند.\ـ
سرود و ستایش!\ـ
درمعبد مقدس جشن بزرگ وپرهیاهویی برپا شد. عشق وآیین وخدایی کهنه رفت وعشق وآیین وخدایی نوآمد وسرودها وستایش ها نثار معبود زمینی شد! ـ
درمیان قوم اما آنانی که زبانش ندانستند وآنان را به معبودی زمینی نیاز نبود، به خشم آمده و گفتند:« خورشید محبت به جانب قدرت رو نموده است وخدای قدرت قربانی می طلبد وما برچنین خدا وبرچنان آیینی قربانی نمی کنیم!»ـ
آنان براین کفرگویی خود رانده ازمعبد شدند. برخی ترک معبد وآیین کرده و به راه خود رفتند و برخی دیگر کینه اش به دل گرفته و به راه کج رفتند وآتش کینه ونفرت ودشمنی ها برافروختند که دودش عالمی را به حیرت آورد. ـ
عاشقان ومعشوق!ـ
آیین آورندگان را جد وجهدهای بی پایان درخروج ازعالم حیوانی به عالم جان(پاکی) وجنگ با دیوان وشریران درون خویش، چون جاذبه کهربا چنان درربود که ندانستند، کیستند و چیستند. وچنان گرفتار وحیران کارخود گشتند که گویی به چاهی تیره درافتاده اند و دراین جد وجهدهای پررنج، باز زمانی درازگذشت!؟
پس ازگذشت سالیان وآنگاه که پشت هایشان ازجد وجهد بی پایان خمیده وگیسوانشان سپید گشت، جسارت نموده وسؤال کردند؛« کی امرواقع خواهد شد؛ آن امر پیروزی ما بر خود وخویش حیوانی و آن امر پیروزی برشریران حاکم برسرزمینمان کی خواهد رسید !»ـ
پاسخ شنیدند:« هیچوقت!امریگانگی با معبود آیین درعالم خاکی هرگزمیسر نخواهد شد. این طاعت جد وجهد ابدی عاشق به سوی معشوق است! لاکن غم مدارید که شما براین طاعت برگزیده گشته اید و شاد باشید که با جد وجهد خود گواه برعالیمان گشته اید و بشارت باد شما را این پیروزی ها آسمانی وزمینی !» چون قوم دردمند این بشارت شنیدند، دلشاد شدند و باز به جد وجهدهای مقدس خود برخاستند وخویش را ازیاد بردند.\ـ
طغیان!\ـ
برخی را این بشارت اما چنان مأیوس کرد که بنای ایمانشان فروریخت ویران ودرهم شکسته با دوصد گره بردل وجان، ترک معبد ومعبود زمینی کردند و بیزارازهر آیین ومعبودی رو به طغیان نهادند.ـ
ادامه دارد...
نوشته وکار ازآگوست 2010 تا یونی 2011
یک نکته : تاریخ بشری حتی جدا ازآب وخاک ها سرشار از این قصه ها وحکایات بوده وشاید باز هم باشد وخورشیدی هم اگر ازآسمان به زمین آید اما درمدار قدرت زمینی دیگر نمی تواند خورشید باقی بماند!ـ




 نوشته: ملیحه رهبری

غبارکهکشانی!(2)

دانشمندان معتقدند که انسان ازغبارکهکشانهاست وافسانه ای ازاین غبارها...

ماه فریاد برآورد:« پیش ازآنکه مرا ازتاریکی وخسوف بترسانی، تو نیزبه هوش آی و بدان که هیچ خورشیدی را ازغروب خود گریزی نیست! نه! کافی است! مرا ایمانی باقی نیست نه برخدا ونه بر خورشید ونه برهیچ آیین آسمانی یا زمینی ای. افسوس که تو را نه برکارعشق وآیین وخدمت که تو را برکارقدرت وفریب وتکبروخودستایی می بینم واین بنیاد اگرچه سربه فلک نیز کشد اما سرانجام برباد فنا خواهد بود!»

قسمت دوم:
 خورشید قوم خود را چنین گفت :« چون آن طاغیان ازرازآگاه گشته و بدعهدی نمودند، جهنم دنیا برآنان نوشته شد و درهفت بلا گرفتارخواهند آمد: کفرخدای آسمان وزمین وهرآیینی خواهند نمود، چنانکه کس از کفرشان به حیرت آید. نفرت و کینه وانتقامجویی آنان را به خیانت خواهد کشید، چندانکه طعمه ساده شریران گشته و به چشم مردم خوارخواهند شد.\ به جنون مبتلا خواهند شد، همه کس را دشمن خود دانسته ودر آتش بدبینی خواهند سوخت.\ به سوی عالم حیوانی بازگشته و گرسنه گناه واسیر لذت خواهند شد.\ تهمت ها واندوه ها و تنهایی گریبانشان خواهد گرفت.\ و..... هیهات که کس اینهمه جهنم وهراس را دوام نیاورد! پس به ندامت وخواری ازکفرخویش، بازگردند تا از گناهشان درگذریم و به کشتی نوح درآیند که دنیای حیوانی، یکسرفناست!» آن قوم ازسرنوشت آن طاغیان برخود لرزید و هراسی دو چندان ازخواری وبی آبرویی برجانش مستولی شد وآن بدکرداران را تا به ابد لعنت کردند تا عهد خود با خورشید استوار دارند تا ازهفت جهنم درامان بمانند.
 اما آن طاغیان، جامه آیین وکراماتش برگریبان چاک کردند و چون برهنگان گریختند و رفتند وچنان به دام بلا گرفتارآمدند، که عالیمان را ازآن آسمانیان حیرت آمد که چگونه بی آبرو گشته و برخواهش های زمینی گرسنه وتشنه اند!
بازسالیان گذشتند و اینبار ماه بی طاقت گشت و خورشید را خطاب نمود وچنین گفت:« ای برادر درپس کارتوچه می گذرد؟! انسان بودی، خورشید شدی. خورشید بودی، رهبر شدی. رهبربودی و رازگشتی. وچون راز گشوده شد، خدای آیین ما شدی. خدای آیین بودی، قربانی طلبیدی و معبود ما گشتی و برتن وجان وروح و روان ما فرمانروا گشتی وجان جانان ما شدی! ما را قبله گاه خدا بود، قبله ما شدی و سربه سجده ات نهادیم، آنگونه که عارفان معشوق ازلی وابدی را ستایش کنند. بگو اینهمه بزرگی برای چه بود؟ انبارهای تو پراز بزرگی وخدایی است وانبارهای ما خالی و پرازگناه بندگی است. بگو چه بود حاصل ازخدایی تو و ازبندگی ما، چه شد آن فنای به زودی شریران؟
خورشید چون خدایان خشمگین شد و تلخ به سوی ماه نگریست تا سکوت کند اما ماه نیزبرافروخته تر وگستاخ تر فریاد زد: «چون ساربانی ره گمکرده کاروان ما، با جان های خسته، در این کویربی پایان پروحشت می چرخانی. می بینمت که نه چون خورشید باشی که بتابی وعالمی به نور تومحتاج باشد یا چون خدا یا رسولی که خلق با جان ودل از هرسو به سویت بشتابند. تو را با رنج های بی پایان قوم نیزملاطفتی نیست! چیست این کویر وحشتی که در قربانگاه دیرینه آفریده ای؟ از بحر ما بود یا از بحر شریران؟ از بهرمحبت بود یا ازبهر چیست؟ کجاست آن به زودی که نوید فرمودی؟ عمری ما را نمانده است.گیسوانمان دردست باد خزان سپید و پشت هایمان از بارزمستان عمر خم گشت. دلهایمان پرغم وچشم هایمان درانتظاردیداریوسف وطن کورگشت. چیست این حدیث؟»
 ازعشق تا قدرت\
خورشید خشم خود فرو خورد و ماه را رندانه چنین عتاب نمود:« آیا با من عهد نبستید که ازرازاین سفر مرا مپرسید؟ آیا نگفتمت که ترا صبراین سفرخدایی با من نیست؟ آیا نگفتمت که تو را توان عبورازچنین آزمایشی نبُود! آیا نگفتمت که کارتسلیم جان، تو را سخت آید و کارایمان برما تو را به تنگ آورد؟ آیا نگفتمت که جملگی درپرتگاه ابتلا افتید؟ آیا تو را بزرگی مقام وعزت کلام از ما نبود؟؟ آیا نمی ترسی که درجدایی ازما گرفتارتاریکی وخسوف وفنا گردی؟»
ماه شوریده فریاد برآورد:« مرا بزرگی مقام ازتو نبود ومرا زیبایی کلام از ستایش دلاوران زیبا بود. پیش ازآنکه مرا ازخسوف بترسانی، تو نیزبه هوش آی و بدان که هیچ خورشیدی را ازغروب خود گریزی نیست! نه! کافی است! مرا ایمانی باقی نیست نه برخدا ونه بر خورشید ونه برهیچ آیین آسمانی یا زمینی ای. افسوس که تو را نه برکارعشق وآیین وخدمت که تو را برکارقدرت وفریب وتکبروخودستایی می بینم واین بنیاد اگرچه سربه فلک نیز کشد اما سرانجام برباد فنا خواهد بود!»
خورشید را کفرگویی ماه بس گران آمد، پس برآشفت وگفت:« ای سست عنصر،آیا معجزات ما را ندیدی؟ این ماییم که حقیقت جهانیم و ناسپاسان برکرامات ما را کیفرفنا خواهد بود!»
ماه چون رعد غرید وگفت:« تو سلطه ای تمام عیار برما طلبیدی وهرآنچه طلبیدی، پرداختیم واینهمه نیز-  شریران را نکشت، جزآنکه ما را کشت! ما را به رازآگاه کردی اما به حقیقت هیچ رازی درمیان نبود؛ جز راز زمانی چنین دراز که باید به طاعت واطاعتت می گذشت! چرا دعوی معبودی خود بلند وآشکارا سرنمی دهی؟ چرا باید آن رازی باشد؟ چرا برملا شدن این راز را مجازاتی چون مجازات دوزخیان است؟!»
خورشید براوخشم آورد وگفت:« خاموش باش ای ناسپاس! سخن مگو آنگونه که دشمنان ما وشریران سخن گویند! آنانی که ما وحقیقت ما را تکذیب کردند، بی آبرو شدند. آیا شما یاشمشرا حیات وهستی صدباره از من نبود؟! دورشوازما ای ناسپاس که فرمان ما برتو خاموشی است! دردامن قوم نیز ترا جایی نیست و به کیفرطغیان وجفاکاری خود گرفتاربلا خواهی شد! به زودی!!»
خون خشم صورت پرغرورماه را پوشاند وازخورشید روی برگرداند وترک آیین ومعبد ومعبود وآن منظومه ای را کرد که خود ماه آن بود. قلم ودفترهایش رنگ خون به خود گرفتند و سیل اشک ازدیده روان کرد. ماه در تنهایی خود فریاد برآورد وبرخداو برهستی و برهرآیینی شورید وجامه کفربرتن پوشید وسروده هایش عصیانی از زمین تا آسمان گشتند.
 ستاره یعنی تنهایی\
ستاره آن غبارکوچک نیز دل عاشق خود به خورشید وآن منظومه زمینی وآسمانی سپرده بود و با فرازها و نشیب های آن کهکشان پرستاره همراه گشت. پله پله و قله به قله با آن ره سپرد وخون قربانی های خود به راه آیین و درپای خورشید روان نمود و بارهای آن بر دوش کشید تا او را نیز رشد و شایستگی های عالم جان میسرگردد. اما کار یگانگی جان با خورشید و حصول آن رؤیاهای آسمانی و آن وعده های زمینی، او را نیزمحقق نگشت. گویی جملگی درافتاده به چاه رنج هایی بودند بی پایان و بدون خروج! 
 چون صبروشکیباییش ازحد گذشت، کوبیده، دلشکسته و خسته از اینهمه بلا ، فریاد برآورد:« خدای من! آیا عظمت رنج مرا نمی بینی؟ روح وقلب وکالبد خاکی ام؛ سراسر ویرانه ای است. نه معبد ونه معبود ونه آیینی است مرا و نه جانی درتن تبدارم باقی است! چنین رنج های بی حاصلی از چه سبب بودند؟ چه بود راه و وچه گشت از این راه  وچه ها گذشت براین کهکشان خونین! کجاست دیده بینای آسمان؟»
 چون برخدای خود خروشید، ندایی نزدیک، پاسخش گفت:« ستاره! غمگین مباش و از اینهمه ویرانی مترس! قلب خود معبد پرستش خورشید مساز! مرا ترک نکردی، ترا ترک نخواهم کرد! به سوی آسمان بازخواهید گشت! به زودی!»
روزنه های آزادی\
بازهم سالیان گذشتند وقوم دلیربا آنهمه قربانی ها راهی نیافتند تا برشریران غلبه کنند وبرآنان پیروزشوند. بادهای زرد کویری می وزیدند وغبارهای فراموشی ازفراز معبد مقدس می گذشتند وطوفان های شن با دهان خود خاک بر فراز معبد می پاشاندند. گویی که آن قوم ازیادها رفته باشند. خورشید به خود آمد و او را چاره ای نماند تا ستارگان خود را ازمعبد مقدس به گوشه و کنارعالم خاکی فرستد تا پرچم آیین او را درچهارسوی جهان برافرازند وبربادهای سرد فراموشی چیره گردند وبا شریران به ستیزه ای نو برخیزند.
 بدینگونه موج بلندی از فراز سرمعبد مقدس گذشت و در دست این موج، جمعی به گوشه وکنارعالم رفتند وعجبا که بسیاری ازمنظومه وازمدارآن خورشید گریختند وخود را ازقید وبندهای سنگینی که برآنها نهاده بود، آزاد کردند وابتلا هفت جهنم را نیز به جان خریدند تا آزاد باشند. ستاره کوچک نیز دردست این موج ازقید وبندهای هراسناک خورشید خود را رها کرد اما نه گریبان پاره کرد ونه ازآن قوم بلاکشیده گریخت، اندیشید که باید راه چاره ای باشد. اما درپیش رو تاریکی بود و جهنم هفت ابتلا که برآنها آگاه بود. مرگ نخستین ابتلا بود که درکمین آن افتاد. اما مرعوب مرگ نگشت ونهراسید که او را عهدی زیبا باعشق بود، پس ازبستر مرگ برخاست.
ماه و ستاره\
ستاره درتنهایی خود، ماه را به خاطر آورد و به سوی برادر خود ماه شتافت و ازدیدارش شادی ها کرد. اما ماه ستاره را به خاطر نداشت. ماه غمگین وسرد وخاموش وبی مهتاب بود. غم هجران برجانش خیمه زده بود واو را پل های امید شکسته بودند. ستاره ازاحوال او برخود لرزید وپرسید:« برادر چیست اینهمه تاریکی وغم هجران؟ چرا بگذاریم خطاهای خورشید ما را بکُشد؟ غمگین مباش! برخیز تا درخشان و زیبا چون ماه بتابی. تا خورشید بداند که ماه را نیازی به او نیست که نورستارگان ازآسمان است!»
ماه ازگفته ستاره به حیرت شد اما اندیشید که باید خواهر بینوا راعقلی درسرنمانده باشد که خورشیدیان را جنون وتوهمات بسیارآمده بود، پس غم های خود انکارکرد وگفت:« خواهرم، نه ماه هستم ونه مرا نوری است! نمی دانم کیستم وچیستم، چون گم شده درگم شده ام. درتاریکی بی پایانی رها شده ام. مرا نه خدایی است و نه خورشیدی و نه مدار ومنظومه ای و نه باوری به آسمان برحق یا زمین ناحقی. چون شناوری در دریای بی ساحل شده ام! مرا به حال خود بگذار!»
 ستاره با افسوس گفت:« می بینمت که دردام های بلا گرفتار آمده ای! دریغا که ماه بودی و روح کلام پاکان با جان تو درهم آمیخته بود؛ چه برجان پاک تو گذشته است!؟»
 ماه ندانست کدامین بلاها- بیحوصله پاسخش داد:« هیچ! برآسمان خیال بودم، اما اینک برزمین سخت حقیقت واقع شده ام. اگرروزی ماه بودم اینک آدمی هستم خاکی و یک مرد! و تو کیستی و به دنبال چیستی، ای زن؟!»
ستاره برآشفت و فریاد زد:« خاموش!ای گمشده درگمشده ! ازکهکشان ها به زمین نیآمدی تا مشتی خاک ناچیزباشی! آمدی تا خاک تیره ازتو بشکفد وبهار ازتو بردرخت جان شکوفه کند وپلی بین زمین وآسمان باشی! سرودهای توانسان خاکی را ستاره کهکشان ها نمود وتو را چه احوالی است این روزگار؟ چرا گمشده درتیره گی خاک گشته ای؟ چیست این خسوف ملال انگیز و خاموشی.»
ماه تآملی نمود. بعد دردمندانه پاسخ گفت:« خواهر بینوایم! کلام من دیگر پلی بین زمین وآسمان نیست. انسانی خاکی ام و براین باورم که جملگی آدمی هستیم وازخاک زاده شده و به سوی خاک بازمی گردیم. همه می میریم! شاید گیاهی نوازخاک سرزنیم یا جانوری یا بازبشری دیگر، درگوشه ای ازاین فلک خاکی زاده شویم وتا به ابد این چرخه خواهد بود. چرا به کسی باورکنیم که با فریب عشق- عقل و آزادی ما بستاند و برما سلطه جوید. سلطه گری روح آدمی را می کُشد! چیست آدمی بدون عقل وآزادی واراده خود که آن را به کسی؛ عاقل یا دیوانه واگذارد!؟ چون کودکان وعده بسیاراز زمینیان وازآسمانیان شنیدیم! دیگر بس است! براین باورم که بر فرازاین جهان خاکی  نیزکسی نیست که او را اراده ای برخاکیان باشد و یا خاکیان را به سوی او بازگشتی باشد! با من افسانه مگو! ازاین طوفانهای پر بلا گذشته ام و به ساحل تقدیر زمینی خود رسیده ام. مرا به حال خود بگذار!»
ستایشگرستارگان\
ستاره به اوگوش داد. آهی کشید وگفت:« می دانم برادر! وخود ازبلاکشیدگان این طوفانم! وازراز چرخه زمین با من گفتی- ونگفتی که دراین چرخه ابدی- آنان که ستارگانند به کهکشان خود بازمی گردند، حال آنکه خود دروصف این ستارگان، سخن ها گفته ای! آیا تو را براین بازگشت،عهدی نیست!؟ چیست منظومه ای بی ماه خود؟ چیست یک ماه بدون آسمانی برای تابیدن ودورازستارگان زیبا. درحیرتم که ازپس آنهمه سرود وستایش های پاک، به کدامین تقدیر خاکی خود رسیده ای؟!»
ماه را درشتی های خواهرکوچک گران آمد و با طعنه گفتش:« مرا هیچ عهدی نیست جزخصم شریران بودن وتو را چه عهدی است؟»
 ستاره کوتاه گفتش:« من نیزخصم شریرانم! اما می خواهم تو را ازعصیانت بازگردانم وخورشید را ازخدایی- وازجهنم رنج هایی که قوم را درآتش آن افکنده ومی سوزاند، بازدارم، اگربتوانم!»
بدگمانی\
ماه با حیرت گفت:« ما را بازگردانی؟ چه معمایی!»
ستاره تیز گفتش:« این معما برمن روشن است!»
چون ستاره بی هراس وبی پرده با ماه سخن گفت، ماه بد دل گشت و اندیشید که بیشک مکری درکاراست وباید آن مکر ازجانب شریران باشد، پس به تلخی تمام ستاره را گفت:« براین باورم که توبیراه می روی! خورشد با تمام خطاها، خصم شریران است وقوم با جان ودل خود او را اطاعت می کند وتو را چه کاری به کارقوم است؟آیین آنان جنگ واستقامت است ودیگرآیین ها، تسلیم پذیری است! برو و نیک درآیین خود اندیشه کن!»
ستاره ازپاسخ او تکان سختی خورد وچون غباری کوچک برجای ماند. ماه به تلخی وسردی ستاره را ازخود راند ودرب اعتماد خود به روی اوبست!
ستاره تنها ماند و زمان درازی گذشت؛ بادهای سرد و مرگزای هجران براو نیز وزیدند وازفراز جانش گذشتند. تاب آورد و بهارشد. ستاره باز به سوی ماه رفت.
ماه بزرگ وغبارکوچک\
 ماه پرسیدش:« بازگشتی خواهرکم؟ چرا؟ تو را با من عاصی چه کاراست؟ آیا بازهم برآن عهد و آیین خود هستی؟»
ستاره گفت:« :« آری! باورم برزمین وبرآسمان پا برجاست؛ نه زمین بدون آسمان ونه آسمانی بدون زمین زیبا ویا گویاست. بازگشتم زیرا تو را گم کرده ام! وآنهمه زیبایی را که با تو گم شده است! بازگشتم تا به توبگویم؛ انسان غبارکهکشان هاست و شاید آواز کهکشان ها را دوباره ازغبارخود بشنوی! خاموشی و خسوف تومرا رنج بزرگی است.»
ماه ازگفتارستاره به شگفت آمد، اما دل وخاطرخود به یادها و به بادها و به باورهای زمینی سپرده بود پس به سردی پاسخش گفت:« افسوس! باورهای من ومزامیر من اینک زمینی وعصیانی علیه آسمانند! امروزمقدسین آسمانی هیولاهایی هستند با مشت های آهنین که زمینیان را می کوبند ومی بلعند و فردا هم همین خواهد بود! ویرانگری ها و فتنه های تقدس دیگر بس است وبیزاری است؟ مرا روز و روزگار وزندگانی ای خاکی است که در دامن پرمحبتش خرم و دلشادم. آیا آمده ای تا روزگاربرمن سیه کرده و مرا برخاکسترفنای دوباره بنشانی؟! »
قلب ستاره ازخنجر کلام ماه زخم دید اما گفتش:« مرا از تیغ کلام تو ترسی نیست؛ اگرچه تیزی آن قلبم می شکافد اما نتوانی مرا خاموش کنی. بدان که آنچه گذشت، دامی بود و چرا چنین به دامنش افتاده ای؟ کفروعصیان تو دشمنان رامزیدی برعلت آمد و بدزبانی ها وبدگویی های شریران، قلب مرا رنجی است؛گویند محبت بیگانگان به دل گرفته ای ودیار بیگانه را بردیارخود برگزیده ای! چراچنان کردی تا آنان چنین گویند و چرا چشم خود برخطای خورشید بستی تا چنین روزگارپربلایی برما بگذرد؟ بنگربه کتف هایمان که درمیانش خنجری است؛ وبه سینه هایمان خالی ازقلب هایمان!؟ نگاه کن! ببین دودهای خورشید را!»
 ماه بی اعتنا به گلایه خواهر، ازبدگویی دشمنان به خشم شد وگفت:« این کوران و کران وکهنه پرستان چه می گویند؟ مرا تیغ وتیزی کلام چون شمشیراست و مرا باکی نیست ازآنچه دشمنان برمن بندند! اما مرابا خورشید کاری و براو توانی نیست. تا او خصم شریران است، براوحقی است. ما را نیزخصم همان است. پس خاموش باش وبسوز و بگذار که به راه خود رود، او هرگز ازبرج وبارو و باورهای زمینی وآسمانی خود تا دم مرگ نیز بازنمی گردد. شاید روزی آن قوم دلیر و گرفتاردربیابان بلاها را به مقصدی رساند. چه دانیم؟! اما افسوس!»

کهکشانی که غبارگشت!\
ستاره ساکت دربهتی عجیب به ماه چشم دوخته بود.
ماه او را دلداری داد و دلسورانه گفتش:« خواهرکم ازچه چنین به حیرتی! آنچه برما رفت، ازسختی وذات راه ما بود وخورشید را گناهی نبود. شریران بودند که ازما قربانی گرفتند!»
ستاره به غم وخشم پاسخش گفت:« اما درمعبد مقدس ازپرستش واطاعت خورشید گریزی نبود، آیا براوعصیان نکردی!»
ماه به محبت گفتش:« گذشت! حال که نجات یافت ای، اززندگانی بهره گیر! کامی به شادی ازجهان برآور وکامی ببخش! آدمی را همین سفره زمینی بخشیده اند وغم وشادیها ومصایب ولذتهایش را! پاروکش براین رود و به راه خود برو! رها کن باوروآیین مرده را!»
ستاره لب به دندان گزید وسخت پاسخش داد:« ازاین بحیرتم که من چگونه خورشید را ازمدارقدرت- و ترا ازجاذبه های کامروایی - جدا سازم وتو مرا به کدام سو می خوانی! اگر خاموش شوم، مرا دیگرچه عهدی زمینی یا آسمانی است؟ ازآیین چیزی نمانده جز پرستش غروب خورشید درگوشه بیابانی. آیا راه این بود وآیا این است آن کهکشان امید آینده که جان ها و هستی ها نثارش شدند وآن بنایی که قربانیان ما سنگ بنای آن گشتند؟ آیا آدمی دراین جهان تنها بزی است برای قربانی شدن!»
ماه به عجزگفت:« خواهرکم، هیولای قدرت وثروت و فریبکاری درهرگوشه ای چنان رشد کرده که ما را برآن توانی نیست؛ با مشت آهنین وبا سلاح فتنه گری درمیان میدان اند ومی جنگند. ما راه خود جدا کرده ایم. راه ما راه زندگی است و زندگی زیباست وعمرمی گذرد..!»
 ستاره فریاد زد و گفت:« هراسناکم ازبدعهدی؟! ازاینهمه غم خواهم مرد!»
ماه سکوت کرد وستاره ازغم چون غباری برخاک افتاد! آسمان براحوالش گریست و روزها وشب های بسیاری سرد و بارانی شدند!
جنگی برای عشق \
 بازهم زمان گذشت. ستاره باز هم در سفر زمینی خود درپی ماه روان شد؛ قلب پرعشق او گوییکه قوی ترازقلب های عاصی و پرقدرت برادرانش بود وپرتوکوچک وپُرستیزش را نیز پایانی نبود. ماه بزرگ بود وبرعصیان زرد خود استوار ماند. اما سرانجام روزی با قلب خود به ستاره باورکرد، آنگاه نقشی ازآسمان آبی وپرستاره کشید وبرآن نوشت:« یک آسمان ستاره زیبا وبیدار را دوست دارم!»
قربانگاه وقربانیان\
 خورشید نیز کاروان وقوم خود درآن بیابان پر بلا برکشتی نوح نشانده بود وخود ازساحل جهان برآن کشتی نگهبان بود. افسوس که طوفان بلا برسرکشتی مقدس نوح می بارید. شریران و فتنه گران، آن دلاوران دربند بلاها را، چوبره ها به قربانگاه می بردند وذبح می نمودند. گویی باوری جزاین باقی نمانده بود که راه های زمین برآنان بسته وراهی جزبازگشت آنان به سوی آسمان گشوده نمانده است. آه! راه دراز بود و صد بار مردن ودر بامدادی دیگر، چون ققنوس ازخاکسترخود پرکشیدن بود. صدبار شکستن ، وصدبار برخاستن واز دروازه های مرگ گذشتن بود. پنداری که کسی برآنهمه زخم های زمینی مرحمی آسمانی می نهاد. تا اینکه آن روز به عمریک قرن گذشت؛ با روزهای روشن وبا شب های تاریکش، با طلوع ها وغروب هایش، با زیبایی مهتاب و با خسوف ماه، با رؤیاها و کابوس هایش، با ستارگان زمینی و با آدمیانش ازغبارکهکشان ها به پایان رسید. تا پایان آن روز کهن خورشید خصم شریران ماند و به راه خود رفت و با منظومه خود ازپیچ وخم ها وفرازو نشیب های زمینی گذشت و پنداری که تا افلاک آسمان نیز بالارفت. از روشنایی و تاریکی وطلوع ها وغروب ها و کسوف ها گذشت و برقوم خود تابید وبرآنان پرتو شادمانی و پیروزی های زمینی وآسمانی افکند. آن قوم دلیرازجان خود مشعلی ساختند تابناک وفروزان تا دوردست ها و دریغا که آن جان از نزدیک کوره گدازان رنج بود، چندانکه آه آن قوم سوزان چون آتش برق بود. برخی خورشید را تحسین وبرخی ملامتش نمودند و برخی رازش دانستند وبرخی دیگر رازهایش برملا کردند. برخی او را جان جانان و برخی دیگر او را دشمن جان دانستنش وهرقصه اینگونه خواهد بود؛ تلخ وشیرین! قصه این غبارکهکشانی، چون کشتی برآبهای زمینی روان بود تا به اقیانوس ابدیت پیوست. چنین حکایت کنند که خورشید، ماه وستاره به آسمان باز گشتند. خورشید باز همان کوره سوزان و گدازان آتش شد و بر زمین تابید و زمینیان را خرمی بخشید. ماه غزلخوان درآسمان روان شد و اشک مهتاب از دیده روان کرد وکس راز آن اشک مهتاب را ندانست. و ستاره درمیان غبارهای کهکشانی گم شد وافسانه ای ازافسانه های انسان از غبارکهکشان ها به پایان رسید!
بعد ازآن شب بلند یلدای زمستانی، روزی نو طلوع نمود و روزگاری نو برآمد وجهانی نو بناشد. آیندگان را نه خورشیدی بود و نه ماه و نه ناله ای به سوی آسمان روان و نه سایه شوم شریران برسر. برگزیده وغیربرگزیده( آسمانی یا زمینی) همه انسان بودند وبرخوردار ازحقوق انسانی. آنان را خرد ودانش رشد یابنده چون ملل آزاد، چراغ راه بود. آنان را سجده برانسان وستایش برمقامی نبود که بشرقدرت طلب وفریبکاررا سجده نشاید. آنان به حقیقت وضرورت عقل و آزادی وعدالت برای زیستن آگاه گشته بودند. یکی برگزیده ازسوی آسمان و دیگری ما بین زمین وآسمان و دیگری خاکی و خلق درته چاه نبود. فتنه تقدس و کینه های پوچ برسرباورهای پرفتنه وپرفریب، حنایی بی رنگ بود. مرگ و نفرت وکینه و فریبکاری برسرقدرت خریداری نداشت. برقله قدرت، قانون وعدالت خدایی می کرد. آسمان برجای خود و زمین درجای خود وسایه خدا برسر همه وآسمان مملو ازستارگان چشمک زن شاد و خندان درآن بالاها بود!!
پایان!
یونی 2011- تیرماه 1389!


Sonntag, 13. Juni 2010

شب سبز در کوهساران


نوشته: ملیحه رهبری


شب سبز درکوهساران


سحرگاه شنبه، حماسه ای سبز، قله توچال وقله کلک چال واز سنگ سیاه وشیرپلا و شروین تا سربند ودربند را در برگرفت واین حماسه سبز، همچنین از فراز قله البرز تا دامنه های دماوند نیز گسترش یافت!ـ
نواری سبزبه طول کیلومترها از فراز قله های توچال وکلک چال تا دربند وسربند وازستیغ قله البرزتا دماوند، نماد جاودان ونامیرای ایران آزاد و سبز را به نمایش نهاد!ـ


ایده وابتکار تسخیرسبز قله های دماوند و توچال از ما مادران بود. ما که نمی خواستیم خاطره قیام وجنبش سبز درسالروزآن به خاک سپرده شود و یا خون بیگناه فرزندانمان و رنج اسارت آنها در زندانها به دست فراموشی سپرده شود. ما که نمی خواستیم مقهورمانور چهل هزارنفره قشون احمدی نژاد وسپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و ولی فقیه درتهران شویم. خیلی سریع بعد ازآنکه تظاهرات در تهران منتفی شد، دست به کار شدیم ویکدیگر را درجریان قراردادیم. روز بعد راهی بازار شدیم وتا آنجا که می توانستیم پارچه سبز خریدیم. دختران وپسران جوانمان به یاری ومدد ما آمدند. می خواستیم این پارچه های سبز را به نشانه زنده بودن جنبش به قله های سربلندی که تهران را دربر گرفته اند، برسانیم وازفراز بلندترین قله ها فرشی سبز تا به دامنه های کوه که تهران را دربر می گیرد، بگسترانیم. ما توانستیم برگزاری این روز حماسی وسالروز بیداری ملت را درکوه های آزاد توچال و دماوند و با استفاده از غفلت دشمن سازماندهی کنیم. با استفاده از ارتباطات، تصمیم واراده خود را به گوش همه علاقمندان رساندیم. گروهی از ما جمعه شب در ساعت یازده در میدان سربند یکدیگر را ملاقات کردیم و در تاریکی به سمت کوه به راه افتادیم و مسیر مستقیم به سمت قله را درپیش گرفتیم. با سرعتی هماهنگ به سمت غارپلنگ پیش رفتیم وازآنجا ازکنار دیواره سنگی به سمت شیرپلا راه را ادامه دادیم. نمی دانستیم چند نفرهستیم اما قرار بود که در ساعت 2 نیمه شب درکوهستان با نور هدلامپ وفانوس به یکدیگرعلامت دهیم و همزمان فریادهای بلند در کوهستان سردهیم. با آنکه هیچ ترس و هراسی نداشتیم اما من هیجان بزرگ وعجیبی مثل کوبیدن پتک چکش را درسروگیجاه های خود می شنیدم. در این شب جوانانی از فدراسیون کوهنوردی ما را حمایت کرده بودند وکوهنوردان ورزیده با کوله بارسنگین پارچه های سبز، چندین ساعت قبل از ما به سمت قله توچال حرکت کرده بودند. قرارمان این بود که دسته وتیم هایی به ارتفاعات مختلف مثل پسقلعه وآبشار دو قلو و شیرپلا ، سنگ سیاه (امیری)، توچال، اسپیدکمر، ایستگاه ۵ وپلنگ‌چال روانه شوند وازهمانجا وازفراز کوه ها، توپ های پارچه را به سمت پاپین باز کرده و هدایت کنند ودرنقاط مختلف پارچه ها را به یکدیگر منگنه نموده و با گذاشتن سنگ های سنگین آنها را مهارکرده و بعد به سمت پایین بیاورند وهمینگونه هردسته ازنقاط مختلف این کار را ادامه دهیم و درانتها به دامنه کوه و تا پایین سربند برسانیم.ـ
ارتفاع توچال 3965 مترمی باشد که 40 توپ پارچه صد متری سبزخریده بودیم وبرای حمل آن به بالای ارتفاعات ازقاطرهم استفاده کردیم. مردم کوه نشین(اهالی) با شوقی کم نظیرجوانان را حمایت کرده بودند و از شب قبل و در پناه تاریکی هوا بردوش خود یا بربار استرهایشان پارچه ها را حمل کرده و جوانان را تا قله ها همراهی کرده بودند. قرار بود که برای صبح سحر و با دمیدن خورشید از فرازتوچال و پسقلعه وآبشار دو قلو و شیرپلا، سنگ سیاه ، وپلنگ‌چال تا پایین یک خط سبز زیبا ازستیغ کوه ها تا دامنه دشت کشیده شده باشد و بر روی پارچه های سبز شعارهای آزادی زندانیان سیاسی و مرگ بر دیکتاتور، زنده باد آزای، زنده باد سالروز قیام وجنبش سبز ملت و... نوشته شوند.ـ
در کوله پشتی ام یک توپ پارچه سبز به همراه اسپری رنگ و منگنه و... داشتم. تصورنمی کردم که هنوزچنین بنیه ای برای کوهنوردی داشته باشم اما تجربه کوهنوردهای سالیان گذشته، مرا دراین شب بسیار یاری کرد وشاید هم شوق پیروزی برحکومت نظامی-فاشیستی احمدی نژاد وانگیزه مبارزه برای آزادی فرزندم وعشق به میهنم مرا دراین رزم، بالا وبالاتر می برد. چند مادردیگری که همراه آمده بودند، درارتفاعات پایین ماندند.

در ساعت دو نیمه شب، یک نفر که راهنما وجلودارگروه ما بود، بلند فریاد زد: «چراغ قوه های خود را روشن کنید! » دست هایمان به سمت جیب هایمان رفت ودرفاصله کوتاهی چراغ قوه و برخی نیز فانوس ها را روشن کردند. به ناگاه از نقاط مختلفی، گویی که خطی بی پایان از ستارگان چشمک زن، چون کهکشان راه شیری، ظلمت قیرگون وتاریکی وسکوت شب را شکسته باشند، دربرابر دیدگان ناباور ما آشکار شدند. دیدن و تماشای این خط طولانی نورهای قرمز وآبی، گویی زلزله ای برتار وپود ما افکنده بود. نمی دانستیم که چنین جمعیتی خواهد آمد. سوز و سرمای شبانه وسکوت کوهستان را صدای الله اکبر، مرگ بردیکتاتور، زنده باد آزای، آزادی زندانی سیاسی درهم شکسته بود و این خط روشن و متحرک انسانی در کوه بالا و بالاتر می رفت. بالا رفتن این خط بی پایان شب شکن تا قله ها ادامه داشت.ـ
در طول راه هر دسته یا تیمی درارتفاعات مختلف توقف کردیم و پارچه های سبز را گشوده و با محکم کردن و نهادن سرباز پارچه به زیرسنگها آن را به سمت پایین هدایت می کردیم. توپ پارچه سبز درجایی از روی سنگها و درجاهای دیگراز روی تپه به سمت پایین کشیده میشد وما آن را به صورت فرش، پهن می کردم وعده ای با قلم یا اسپری بر روی آن شعار می نوشتند. تیم ما که چندین توپ پارچه با خود داشت، ازپایین آبشار دو قلو کار خود را شروع کرد و درپناه نور فانوس به کار خود ادامه دادیم. چیزی به سپیده صبح نمانده بود که کارمان به پایان رسید و درتمامی ساعات و دقایق ولحظات ازغیرقابل وصف ترین هیجانات و احساسات فداکاری و میهن دوستی سرشار بودیم. در تمام طول راه ترانه های حماسی خوانده یا شعارداده بودیم. من به هنگام کار بی اختیار اشعار وترانه های رزمی را با خود زمزمه می کردم . پس از پایان کارمان همه با التهابی وصف ناپذیردر انتظار بودیم؛ درانتظار روشن شدن هوا و رسیدن و بازگشت بقیه بچه ها از قله ها وخبر موفقیت آمیز بودن شب سبزمان در کوهساران.ـ


می خواستیم طلوع سپیده صبح پیروزی و قیام سبزی را که با دست های خود درکوهستان آفریده بودیم، ببینیم! با روشن شدن هوا و با تصمیم راهنمایمان که جوان آزاده ای ازفدراسیون کوهنوردی بود، به سمت پایین به راه افتادیم. قبل ازآن برخی از ما نماز خواندند وبرخی دیگربا درست کردن آتش وتهیه چای وآماده کردن صبحانه، سحرگاه گرم وپرمحبتی را در آن سپیده دم فراموشی ناپذیربرای همه فراهم کردند. دو ساعت و نیم راه داشتیم. در تمام راه و در طول مسیر، تیم های دیگرنیز کار کرده و همه جا را پارچه سبز کشیده بودند و به گونه معجزه آسایی این کاردرهمه جا با موفقیت انجام گرفته بود. ساعت 6 صبح به پایین و به کنار رودخانه رسیدیم. قرار بود که نیم ساعت توقف کنیم و بعد از قرار گرفتن درجریان بازگشت بچه هایی که به قله رفته بودند، پراکنده شویم. جمعیت بزرگی قبل از ما بازگشته بودند. راهنمای ما با بیسیم مخصوص کوهنوردان با بقیه تیم ها درارتباط بود و به ما خبرها را میداد. قرار نبود که همه از مسیر دربند برگردند بلکه به دلیل مخفی بودن برنامه مان، تاکتیک پراکنده بودن را رعایت کردیم و عده ای از مسیرهای دیگر مثل شهرستانک ، درکه ، یا از مسیر سنگ سیاه ، و ما هم از مسیر دربند ، به سمت پایین بازگشتیم.ـ
هنوزاز تمام برنامه با خبر نبودیم اما تا همینجا هم ازاعتماد واتحادمان، احساس غرور وافتخارمی کردیم وهمه به نوعی هیجانزده بودیم. در این زمان بود که ناگهان تلفن همراه راهنمای ما زنگ زد واو دقایقی به آن گوش داد وبعد با هیجان فریاد زد و گفت:« دوستان تبریک، تبریک! گوش کنید! عده ای از یاران کوهنورد ما از روز پنج شنبه به سمت قله البز رفته بودند و الآن خبر دادند که از فراز البرز تا دامنه دماوند هم فرش سبزی به نشانه زنده بودن جنبش، کشیده اند و موفق شده اند. مردم دماوند وجوانان در همه جا آنها را یاری کرده اند، درغیر اینصورت این حرکت پیروزمندانه امکانپذیر نبود.ـ
با شنیدن این خبر ناگهان همه ما فریادهای شادی سردادیم و تا دقایقی بی وقفه دست می زدیم و برخی از شادی شروع به رقصیدن کردند.ـ
راهنمای ما دوباره ما را به سکوت دعوت کرد و بعد گفت:« اگر چه در برابر چهل هزار نظامی مستقر درشهرتهران دست های ما خالی بود اما اراده ها و گام هایمان را استوار کردیم و خاطره قیام وجنبش مردم را زنده نگه داشتیم و خون پاک شهدایمان و رنج زندانیمان را ارج نهادیم و نشان دادیم که حکومت نظامی و استبدادی وفاشیستی حاکم در این سی سال اگرچه بسیاری از سازمان های واحزاب واشخاص را به بند کشید یا نابود کرد اما یک ملت وجنبش مردم را هرگز نمی تواند، نابود کند. ملت باهوش و با عزم و با اراده ای چون ایرانیان اگر راهش گشوده شود، با فداکاری وازخود گذشتگی خود آن را ادامه میدهد. تجربه امروز به ما ثابت کرد که اراده واعتماد و میهن پرستی ما واقعیتی سه هزار ساله است که بخش بزرگی از این پایداری را مدیون مادران آگاه ایرانزمین هستیم. زنان دلاوری که ایده وابتکار این شب سبز در کوهستان را خلق کردند، مادرانی که درتاریخ معاصر ایران نه تنها خود نقش شایسته وپیشتازی برعهده داشتند بلکه هزاران هزاردختر وپسرآزاده را نیز دردامان خود پرورده اند. به آنها درود می گوییم که دربرابر سختی ها و رنج های جانکاه این یک سال از پا درنیامدند بلکه پیشتاز و راهنمای ما راهنمایان نیز شدند!ـ


پایان!
12 ماه ژوین 2010 برابر با 22 خرداد 1389

Sonntag, 3. Januar 2010

بعد از عاشورا

نوشته: ملیحه رهبری


بعد از عاشورا

با سروکله باد کرده به خانه برگشتم. مادرم سرسجاده نماز بود. نمازش را فوری سلام داد، نگاهی به من کرد و با نگرانی گفت:« الهی شکر که زنده ای! دیگر امیدی نداشتم. » چشمانش از گریه سرخ شده بودند. جواب دادم:«آره من زنده ام اما خیلی ها را کشتند. زن، مرد، پیر، جوان را با گلوله با باتوم با چاقو با میله آهنی ... اما مردم هم از خودشان دفاع کردند. مادرم با گوشه چادرنمازش اشکش را پاک کرد وگفت:« دیدم! الله اکبرچه خبربود! صحرای کربلا وروزعاشورا بود. خدا لعنتشان کند که آنطور به جان مردم بیگناه افتاده بودند! در روزعاشورا، کسی که مردم را بکشد، شمرو یزید و ظالم است وکسی هم که کشته بشود، مثل امام حسین ویارانش مظلوم است. یعنی این بی شرف ها که ادعای دین می کنند، اینقدرهم نمی فهمند؟! یعنی خامنه ای یادش رفته که حتی شاه هم در روز تاسوعا و عاشورا تظاهرات مردم را به خاک وخون نکشید! الله اکبرازبی سیرتی آخوند جماعت!» مادرم درحالیکه تند و تند حرف می زد و به آخوندها فحش میداد، جانمازش را جمع کرد. با کف دست پشت گردنم را که باد کرده بود، مالیدم وگفتم:« اینها مغول هستند؛ حتی بیرحم تر! مغول ها ملت خودشان را نمی زدند و نمی کشتند، اینها دیگر چقدر پست فطرت هستند که ملت خودشان را می زنند و می کشند؛ پیر یا جوان، زن یا مرد هم برایشان فرقی نمی کند.» ازضربات باتومی که خورده بودم، سر و گردنم به شدت درد میکرد. یک لگد هم خورده بود، توی سینه ام که موقع نفس کشیدن دنده هایم تیرمی کشیدند. با این حال از دستشان در رفته بودم. مردم به دادم رسیدند.
مادرم متوجه شد که درد دارم.با ناراحتی پرسید:« طوری شدی؟ جایی ات است شکسته؟ درد داری؟ ببرمت بیمارستان!» گفتم:« نه! خوب می شه. ناراحت نباش. من که زنده هستم. آنهایی که کشته شدند، آنهایی که توی بیمارستان هستند و کسانی که دستگیر شدند. باید به فکرآنها بود! باید برای آنها ناراحت بود.» مادرم آه تلخی کشید و گفت:« چی بگم؟! من که به خاطرعاشورا آمده بودم توی خیابان اما مجبور شدم که برگردم. گازاشک آور زدند، نفس من بند آمده بود وداشتم خفه می شدم. حالم بد شد وبرگشتم به خانه اما دلم آنجا بود.دلم پیش شما بود، چیکار کردید؟ جواب دادم:« خودت که دیدی یک طرف لشکریزید بود ویک طرف هم مردم. میدان جنگ بود. گلوله، خون، آتیش، گازاشک آور، سنگ، زخمی، کشته، دستگیری و... اما ایندفعه مردم حسابشون را رسیدند. همه با هم هجوم می آوردند و گیرشان می انداختند. باطوماشون را می گرفتند. می زدند توی سرخودشان. چنان ترسیده بودند که یکی شون از وحشت داد می زد:« ای خدا! ولم کنید.» مردم موتورهاشون را آتیش زدند. طوری شد که پا به فرار گذاشتند و بعد هم جرأت نکردند که برگردند. مردم بین خودشان وآنها سنگر بستند.
با بیل وکلنگ، سیمان های کنارجوی آب را میکندند و بعد ما سنگ ها را برمی داشتیم و به سمت مأموران پرتاب می کردیم وآنها عقب می نشستند و ما می رفتیم جلوتر. خیابان دست مردم بود.مردم با دست خالی پیروزشده بودند. همه خوشحال بودیم. جمعیت ازخوشحالی سوت می زدند، کف می زدند. نمیدانی چه خبربود!» مادرم با خوشحالی دستهایش را به سمت آسمان گرفت و گفت:«خدایا الهی شکر! مردم جز توکسی را ندارند. تو میدانی که حق با مردم است وحکومت ملاها باطل است. خودت مردم را کمک کن و پشت و پناه جوان ها باش.»
ساکت میشوم. نمی توانم احساساتم را برای مامان بیان کنم. شاید حرفم را باورنکند اما راستش توی آن صحنه ها که مثل میدان جنگ بود، دست یاری خدا را می دیدم. من توی تمام تظاهرات ها بوده ام، اما اینبار یکدلی و یکپارچگی و شجاعت مردم مثل معجزه بود. انگار که قدرت خدا با مردم بود. حتی خشم خدا را هم به چشم دیدم. کسی باور نمی کرد که مردم بتوانند مأموران انتظامی یا بسیجی های وحشی را توی تله بیاندازند و با دست خالی بتوانند خلع سلاحشان کنند و باطوم ها وسلاح هایشان را بگیرند وآنها را از ترس به زانو دربیآورند. به نظرم خدا به ما کمک کرد وطوفان خشم مردم، همان طوفان خشم خدا بود که به لرزه انداختشان.» مادرم ساکت نشسته است و به من نگاه میکند تا ادامه دهم. نفس بلندی میکشم و می گویم:« تا ساعت ها خیابان را دردست گرفتیم. ما برنده شده بودیم. برای چند ساعت پیروزی حق برباطل بود. حتی اگر برای چند دقیقه یا لحظاتی هم بود اما ارزش جنگیدن داشت. لحظه هایی هستند که مثل ظهر روز عاشورا، اوج آزادگی و پیروزی انسانی هستند، باید جنگید و آنها را دید وبعد ازآن می توان مٌرد. امروزهمه چیزعوض شده بود. هوا؛ هوای آزادی بود. هوا؛ هوای پیروزی بود. هوای سرد زمستان را کسی حس نمی کرد. هوا، سرما، حال وهوا، صحنه ها؛ همه بالاتر از مرگ بودند. بالاتر از مرگ یعنی که مردم ترسی نداشتند. به خاطرحق ایستادگی کردند. ایستادند و من در آن صحنه های شجاعانه، معنی عاشورا را خوب فهمیدم.» مادرم چنان ساکت است که حتی نفس هم نمیکشد. به حرف های من گوش میدهد. نمیدانم آنها را فهمیده است یا نه اما آب دهانش را قورت می دهد واز من می پرسد:« خوب چی بود؟ معنی عاشورا چی بود؟» با غرورجواب دادم:«عاشورا یعنی بالاترازمرگ قرار گرفتن! مرگ بالای سرما پرواز میکرد اما کسی نمی ترسید! احساس می کردیم که شکست ناپذیریم! آنها می خواستند تلخی شکست را به ما بچشانند اما ما لذت پیروزی را چشیدیم.» مادرم با خوشحالی میگوید:«بارک الله به اغیرت مردم! زمان انقلاب هم همینطوربود. مردم همه با هم و یک دل و یک زبان بودند. اصلا مردم یکی شده بودند. کسانی که تو فکرش را هم نمیکردی، می آمدند توی تظاهرات. آنموقع هم مردم دست خالی بودند و فقط دستهاشان را مشت میکردند و می گفتند:« مرگ برشاه.» خیلی ها باورنمیکرد که بامشت خالی مردم پیروز بشوند اما شاه را مستأصل کردند تا اینکه رفت. خمینی که آمد، بین مردم تفرقه انداخت. به اسم خدا ودین دشمنی به راه انداخت. بساطی راه انداخت که پدروپسرو برادر را به جان هم انداخت. ای آتیش به قبرش ببارد که پشت اسم امام زمان قایم شد اما دریای خون به راه انداخت و خیلی ظلم کرد. سی سال طول کشید تا چشم ما باز شد ودشمنمان را شناختیم وحالا دیگر چشم مان بسته نمیشود. آب رفته دیگر به جوی باز نمی گردد. واسه همین است که بعد از اینهمه بلا که سرجوان ها آوردند ، باز هم مردم توی خیابان هستند. ما که دوره انقلاب یادمان نرفته، آنوقت هم خیلی زدند و کشتند و دستگیر کردند! اینها هم، هرچه که بگیرند وبکشند، و هرکاری که بکنند اما نفس های آخرشان را می کشند و باید بروند. از حرف مادرم تکان خوردم. صورت وحشتزده مأموران که به دست مردم افتاده بودند، جلوی چشمم مجسم شد. واقعیتی که به چشم خودم دیده بودم. تمام آنچه که امروز دیده بودم، به شدت تکانم داده بود. به مادرم گفتم:« مردم امروز قدرتشان را نشان دادند. چشم در برابر چشم! وقتی آنها قصد کشتن ما را دارند، چرا ما قصد کشتن آنها را نکنیم. جواب دشمنی و کینه ، انتقام است. حالا که قرار است بمیریم، چرا با دست خالی بمیریم؟ تا امروز کتک می خوردیم و گریه می کردیم، امروز کتک زدیم و به گریه انداختیمشان. تا امروزما را می کشتند، از فردا آنها را خواهیم کشت.» مادرم با شنیدن حرف های من آرامش خود را ازدست داد وبا نگرانی پرسید:« مثلا چه کاری می خواهید، بکنید؟ چطوری می خواهید انتقام بگیرید؟ آنها تا دندان مسلح هستند. دست شما خالی است. کاش با کمک عقل راهی پیدا کنند. چه فایده ازدشمنی؟ سی سال است که اینها با مردم دشمنی دارند. چرا؟ جگر من خون شد تا شما را بزرگ کردم، چرا بگذارم که بمیرید؟» با هیجان گفتم:« مادرعزیزم. عقل و راه حل عقلانی برای زندگی کردن و برای پیدا کردن راه حل برای مشکلات است تا زنده بمانی یا بهتر زندگی کنی، راه حل عقلانی، قبل ازوارد شدن به میدان جنگ است. جنگ یعنی کنار گذاشتن عقل و منطق و مسلح شدن به نفرت، کینه و دشمنی. جنگ یعنی زور، کشتن، ویران کردن. جنگ یک قانون بیشتر ندارد، نکٌشی، کشته می شوی! مردم که جنگ نداشتند، مردم آمدند توی خیابان تظاهرات کردند یعنی با عقل و منطق مشکلات خود را گفتند. وقتی اینها مردم را می کشند یعنی با مردم می جنگند و راه حل براساس عقل برای حل مشکلات مردم نمی شناسند. اینها خون امثال ندا را ریختند و به جوانان پاک و بیگناه تجاوز کردند و زندان ها را پٌر کردند و اینها همه یعنی جنگ! مردم امروز هم تظاهرات کردند و فقط شعار دادند. مردم قدرت دیگری نداشتند اما نیروی انتظامی و گارد و لباس شخصی ها و بسیجی ها و چاقو کش ها، همه به مردم حمله کردند. روز عاشورا مردم ازخودشان دفاع کردند. مثل امام حسین ایستادند و نشان دادند که از مرگ نمی ترسند و قدرت خودشان را نشان دادند وصحنه را چرخاندند تا جایی که لرزه براندامشان انداختند. امروز بچه ها سنگ ها را توی جیبشان می گذاشتند و می رفتند جلو و فریاد می زدند:« اگرمردی بیا جلو، جلیقه انتحاری تنم است. بیا تا نشانت بدهم، مٌردن چه مزه ای داره!» می ترسیدندو دنبال حفظ جانشان بودند و می رفتند عقب. ما به مأموران می خندیدم اما بین مردم امروز صحبتش بود. شاید هم به فکر خیلی ها زده باشد. به خاک وخون کشیدن تظاهرات مردم بی سلاح همیشه هم بی جواب ومجانی نیست و یک روز باید جواب دریافت کنند و قیمتش را بپردازند. تحمل اینهمه زورگویی، ذلت و تحقیروهزار بدبختی دیگر، ازطاقت مردم گذشته است. توی تظاهرات کسی به فکر جانش نبود.اصلا کاری نداره که آدم به خودش جلیقه انتحاری ببندد و برود وسط موتورسوارها و انتقام خون بیگناهان را بگیرد! مادرم وحشت زده پرسید:« چطورکاری نداره؟ چطوری.... » با آنکه نمی دانستم چطور می توان اینکار را کرد اما با اطمینان جواب دادم:« اینترنت! کافی است که طرز تهیه اش را روی اینترنیت بگذارند، بعد همه جا پٌر می شود و می شود حتی مثل اسباب بازی بچه ها آن را تهیه کرد.» مادرم دستش را گذاشت روی قلبش وگفت:« ای وای یا علی المرتضی!آنوقت چه خواهد شد!» چنان به هیجان آمده بودم که قلبم تند و تند می زد. ازروی صندلی بلند شدم و گفتم:« مگر خون امام حسین به خاطر حق طلبی ریخته نشد. مگرخون او خون خدا نبود! اگر ننگ ظلم با ریختن خون پاک میشود، باکی از ریختن خونم ندارم. خون هیچ بشری بالاتر از خون خدا نیست.» کاپشنم را برداشتم. مادرم با وحشت پرسید:« کجا میخواهی بروی. بنشین برایت غذا بیآرم. چیزی که نخورده ای؟» اشتهایی نداشتم. به بچه هایی فکرمی کردم که دستگیرشده بودند وخدا می دانست که درچه حالی هستند. کتک وآزار و تحقیر وبازجویی وگرسنگی و تشنگی و سرما و....» گفتم:« گرسنه نیستم. باید بروم! کار دارم. امروز آقای فروتن را توی تظاهرات گم کردم. تلفنش هم جواب نمیداد. گویا به منزل برنگشته است! باید بروم وپیدایش کنم. مادرم گفت:« پیرمرد بنده خدا! اونکه فلج است، ناراحتی قلبی هم دارد، چطوری رفت تظاهرات؟» گفتم:« فکرکردی! نمی شناسیش. صف اول تظاهرات وجلوی جمعیت بود، شعار می داد:« این ماه ماهه خونه، یزید سرنگونه. ابوالفضل علمدار، دیکتاتور را برش دار!» بعد مأمورها گازاشک آور زدند تا جلوی حرکت جمعیت را بگیرند، مردم مجبور شدند به عقب برگردند. بعد گاردی ها شروع کرد به تیراندازی هوایی تا مردم را متفرق کنند. آقای فروتن بلند شعار میداد. به من گفت:« برو عقب تا به خاطر من تیرنخوری یا دستگیر نشوی. من امروز باید به اینها نشان بدهم که ما حسینی هستیم و آنها یزیدی هستند. من جانم را برای یک همچین روزی حفظ کرده بودم. بعدش دیگربه دردم نمی خوره!» من دسته های صندلی چرخدارش را محکم چسبیده بودم و می خواستم برگردم عقب اما نمی شد. راه نبود. به من گفت:« برو! من خودم می آیم. نگران من نباش. فرارکن به دست شمر نیفتی.» همین موقع بود که مردم شروع کردند به دویدن. من هم دویدم به سمت عقب وآقای فروتن را گم کردم و بعد هم دیگر ندیدمش بعد هم درگیری شد که برایت تعریف کردم. بعد از تظاهرات می خواستم بروم دنبالش اما چهارراه ها را بسته بودند، نیروی انتظامی دستگیر می کرد. اما باید بروم و یکجوری پیدایش کنم.» مادرم گفت:« نرو.الان دسته شام غریبان راه می افتد توی خیابان ودوباره جمعیت شروع میکنند به شعاردادن و این پدرسوخته هاهم بهانه پیدا می کنند تا بقیه را دستگیرکنند.» گفتم:« اگرمن پدری داشتم و به خانه برنگشته بود می رفتیم دنبالش. اینطور نیست! آقای فروتن برای من مثل پدرم است.» مادرم از حرف من یکه خورد و چیزی نگفت. کاپشنم را برداشتم وخداحافظی کردم. مادرم با نگرانی مرا تا دم در بدرقه کرد وخواهش کرد که به او زنگ بزنم. به اوگفتم:«حتما!» پیاده راه افتادم به سمت منزل آقای فروتن، جایی که من درآنجا کارمی کنم واکثرشب ها هم درهمانجا می خوابم.
بیرون هوا سرد و خیابان هم سوت وکور بود. سوزمثل شلاق می خورد توی صورتم. یقه کاپشنم را بالا کشیدم و صورتم را با شالم پوشانم. نگران آقای فروتن بودم و دلم شور میزد. آخرین لحظه ای که از او جدا شدم، با صدای بلند شعار می داد:«خامنه ای قاتله!....» نکند که با باتوم توی سرش زده باشند تا صدایش را خفه کنند. نکند که تیر به اش خورده باشد. نکند که زیر دست و پای جمعیت مجروح یا زخمی شده باشد. از این افکار به شدت مضطرب می شوم. آشنایی من با او از سه سال پیش شروع شد. از زمانیکه به عنوان مددکار، برای رسیدگی و سرپرستی از او استخدام شدم. دراین مدت چنان به او علاقمند شده ام که جای پدرم را پٌرکرده است. او یک پژوهشگر ویک محقق است و شاید قبلا یک روزنامه نگار بوده است، اما به درستی آن را نمیدانم. اجازه سؤال کردن یا فضولی به من نمیدهد. از اول استخدام به من گفت:« پسرم اینجا مثل خانه خودت است و رسیدگی به کارها برعهده توست. می توانی به کارهای خانه بنا به میل خودت رسیدگی کنی اما به دفترکار من کاری نداشته باش. کنجکاوی طبیعی را کنار بگذار واگر لازم باشد ویا وقتش باشد که چیزی را بدانی، خودم آن را به توخواهم گفت. حتی آن را به تو یاد خواهم داد.» با آنکه سنش بالاست و دراثر سانحه ای فلج شده اما اراده بزرگی دارد و منظم مثل یک ساعت است. معمولا او یک هفته مطالعه وکار می کند و بعد مطلب یا مقاله اش را می نویسد و با اسم مستعار برای روزنامه ها می فرستد و یا روی سایت های مختلفی می گذارد. مطالبش را من تایپ می کنم. در سال اول کارم با او، هیچی از مطالب یا مقاله هایش را نمی فهمیدم ولی کار ورابطه تنگانگ با او؛ فکر وذکرم حتی شخصیتم را به کلی تغییر داد و به خصوص دراین سال آخراز نظر فکری چنان به او نزدیک شده ام که می توانم بگویم، جزیی از او شده ام. با علاقه مطالبش را می خوانم و حتی آنها را تصحیح می کنم وآرزو می کنم روزی بتوانم مثل او بنویسم. از این طریق یک پیوند روحی عمیق با او پیدا کرده ام. اوآموزگار من است و من هم سعی کردم جای خالی فرزندانش را برایش پٌرکنم. درباره فرزندانش زیاد صحبت نمی کند. خانواده اش درخارج کشور هستند وزندگی آنها با زندگی آقای فروتن خیلی فرق دارد. شب تاسوعا پسر بزرگش( بابک) زنگ زد. معمولا سالی دو یا سه بار زنگ می زند. من درحال تایپ آخرین مطب آقای فروتن و دراتاق کارش بودم . گوشی تلفن روی بلندگوبود. آقا بابک گفت:« پدرجان تعطیلات کریسمس است و بعدش هم سال نو مسیحی است، زنگ زدم که به شما تبریک بگویم و خانم و بچه ها هم می خواستند یک چند کلامی با شما صبحت کنند. من از جانب شما هدایایی تهیه کردم و درجشن کریسمس در اینجا به خانم و به بچه ها دادم. خیلی خوششان آمد و خوشحال شدند و می خواستند ازشما تشکر کنند.» صورت آقای فروتن مثل گل آتیش سرخ شده بود، با خویشتنداری گفت:« بسیارکار خوبی کردی پسرجان. امیدوارم همیشه سعادتمند باشید و ایام سال نو را هم به خوشی بگذرانید و ازنعمات خداوند درآنجا برخوردار باشید. متأسفانه یا خوشبختانه ما از نعمات دیگری در اینجا برخورداریم. در اینجا ماه محرم است و امروز روز تاسوعا بود. مردم با استفاده از این فرصت رفتند توی خیابان و تظاهرات کردند، به دنبال همان خواسته هایی که الآن دیگر تمام دنیا ازآن خبردارد، هستند. ولی به آنها حمله کردند و کتکشان زدند و باز جوان های مردم را دستگیر کردند و خدا می داند که این بچه های نازنین الآن درچه حالی باشند. راستش من اصلا درحال وهوای خارجکستان وسال نوی آنجا و خلاصه آن نعمت هایی که دل تو با آنها خوش است، اصلا نیستم. فردا عاشورا است. قرار است مردم تظاهرات بزرگ داشته باشند و صدای حق طلبی شان را بلندتر کنند. فردا خیابان های تهران مثل کربلا خواهند شد و صحنه هم مثل عاشورا خواهد شد و مردم هم مثل یاران امام حسین کشته خواهند شد. من هم فردا در میدان هستم.» پسرآقای فروتن فریاد زد:« پدرجان از شما خواهش می کنم که بعد از 70 سال دیگر دست از این کارهایتان بردارید. شما نمی توانید راه بروید، چه کاری از دست شما در تظاهرات خیابانی ساخته است. زیر دست وپا له می شوید. استخوان هایتان می شکند.کسی را ندارید تا به شما رسیدگی کند. من فیلم های امروز را دیدم. برای همین هم زنگ زدم تا حال شما را بپرسم. از شما خواهش می کنم که وارد سیاست نشوید، سیاست هزار دستان است. هزار دست پشت این پرده و این داستان است که شما خبر ندارید و اگر خبر داشتید، آرام می شدید و درخانه می نشستید.» آقای فروتن پاسخ داد:« پسرم من بی خبر از اوضاع نیستم ودر هفتاد سالگی هم هنوز، هرهفته مقالات خود را می نویسم و آنقدر تجربه دارم که بین هزار دستان هم دست خدا را ببینم. سی سال است که یک ملت مظلوم فریاد می زند. یا خدا هست یا نیست. یا خورشید هست یا نیست. اگر خورشیدی هست لاجرم باید طلوع کند و اگر خدایی هست باید دستش ازآستینی بیرون بیاید. نگرانی تو را می فهمم چون تو اینجا نیستی. اگر ششماه با این مردم توی خیابان بودی، معنای یک دست بالای همه دستها و معنای جان پاک این جوانان را می فهمیدی. یک دست هست که من آن را می بینم و آنهم دست خداست که دراز شده و من فردا جانم را پاک درکف آن می گذارم تا این قیام ادامه پیدا کند. فردا من.....» ناگهان گفتگویشان قطع شد وآقای فروتن گوشی را گذاشت. صورتش از خشم سیاه شده بود. انتظار داشتم که لب باز کند و چیزی بگوید اما ساکت ماند. صندلی اش را به حرکت درآورد و به سمت قفسه کتابهایش آمد و دست دراز کرد ودیوان شمس را برداشت. رو به من که مات و متحیر مانده بودم، گفت:« پسرم یک لیوان آب برای من بیآور. یک چایی گل گاو زبان هم برایم دًم کن! دستت درد نکند. همین!» نمی فهمیدم که چطور توانست خشم خود را مهار کند. چیزی در وجود این مرد بود که بر طوفان هم غلبه می کرد. برتمام و عواطف و هیجانات خود می توانست غلبه کند و نمی فمیدم که چگونه فکر می کند یا برچه اساسی درباره دیگران قضاوت می کند اما روش زندگی و اخلاقیات خوب و متانت و فروتنی وآزادگی او را دوست داشتم. یک استاد بود؛ استادی که استادش مولانا بود. زندگی پٌر فراز و نشیبی گذرانده و چندین سال و چندین بار به زندان افتاده بود اما باز هم ازکسی یا چیزی نمی ترسید. از اتاق خارج شدم. متأثر شده بودم و دلم نمی خواست که فردا او یا کسی کشته بشود اما امروز به چشم خودم صحنه عاشورا را دیدم. آیا امروز او هم جان پاکش را درکف خدا نهاد؟ نمی دانم! بی اختیار گریه ام می گیرد.آسمان هم به شدت گرفته و ابری است. باران و شاید هم سیل اشک فرشتگان امشب از آسمان روان شود. امشب صدای ناله ها و فریادهای مظلومان و مجروحان و شکنجه شوندگان تا آسمان بالا خواهد رفت.
نخستین صدای الله اکبر از بامی دور به گوشم می رسد. به سرعت قدم هایم اضافه می کنم. تمام امروز را یا راه رفته ام یا دویده ام و خسته هستم اما ادامه میدهم. از دور منزل آقای فروتن را می بینم. چراغ ها خاموش هستند. با عجله می دوم. در را باز می کنم. چراغ ها را روش می کنم و بلند صدا می زنم آقای فروتن، شما برگشته اید. جوابی نمی شنوم. قلبم به شدت میزند. می روم توی اتاقم و روی تخت می افتم. سرم سنگین است شاید دراثر گاز اشک آور باشد یا ضربات باتوم. چشمم را می بندم. تمام صحنه های امروز مثل فیلم سینمایی از برابر چشمانم می گذرند. ناگهان فکری به خاطرم می رسد:«پیامگیر تلفن!» بلند می شوم و به سمت هال میدوم. پیامگیر تلفن را روشن می کنم. صدای محسن را می شنوم. شماره گذاشته که به او زنگ بزنم. نگران می شوم؟ شاید بچه ها طوری شده اند اما چرا محسن منزل آقای فروتن برای من پیام گذاشته است؟ با نگرانی شماره او را می گیرم. زود پشت خط میآید. سلام می کنم وبا نگرانی می پرسم:« چیکار داشتی؟ کسی طوری شده است؟» با ناراحتی می گوید:« ببین من آقای فروتن را ظهرامروز دیدم. سرو صورتش تمام خونی بود.نفسش به شماره افتاده بود. نمی توانست حرف بزند! بد جوری باتوم یا سنگ یا میله ....، خلاصه یک چیزی توی سرش خورده بود که زخمش خطرناک بود. طول کشید تا وسیله ای پیدا کنیم تا به بیمارستان منتقل بشود. باورنمی کنم که زنده مانده باشد. داشت نفس های آخرش را می کشید....» بقیه صحبت های محسن را نمی شنوم. از شدت عصبانیت دیوانه می شوم. شروع می کنم به داد زدن و با صدای بلند فریاد می زنم:« بی شرف ها، می کشمتان. همین فردا! همین فردا! بعد از عاشورا!» دلم پٌراز درد است. برای بار دوم پدرم را از دست داده ام وآنهم در میدان جنگ این رژیم با مردم؛ با مردم ایران، با مردم آزاده و شجاع، مردمی که زیر بار زور نمی روند! به سمت بام خانه می دوم. در پشت بام را باز میکنم و به درون سوز تلخ و کشنده زمستانی پا می گذارم. سوز سینه ام از سوز زمستان هم کشنده تراست. بادی شدید می وزد. از درون تاریکی شب صدای الله اکبر به گوشم می رسد. با تمام وجودم فریاد می زنم: « ای خدا، مرگ بر خامنه ای! ای خدا،
»«!مرگ برخامنه ای! می کشم؛ می کشم آنکه برادرم کشت
پایان!
سوم ژانویه 2010