<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858</id><updated>2012-01-19T14:09:37.708-08:00</updated><title type='text'>یک آسمان ستاره.داستان</title><subtitle type='html'>نوشته ها،داستانها،ترجمه ها و شعرهای ملیحه رهبری</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>18</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-6757166189647873963</id><published>2011-07-31T02:32:00.000-07:00</published><updated>2011-07-31T02:54:47.517-07:00</updated><title type='text'>آقای دکتر معتاد نیست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;قای دکتر معتاد نیست؟!ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبح زود بود که پروین زنگ زد. ناراحت وعصبانی بود وپشت تلفن چنان به زمین وزمان فحش می داد ونفرین می کرد که فکرکردم دوباره کسی را دستگیرکرده اند. اما جرأت نداشتم بپرسم کی وکجا وچی؟ کم کم متوجه شدم که اوچه می گوید وخیالم راحت شد که کسی دستگیرنشده است اما نمی توانستم آنچه را که می گفت، باور کنم. باورنکردنی بود! با اینحال سعی می کردم او را آرام کنم. اما او مثل گربه وحشی می غرید و بد و بیراه می گفت و به آقای دکترهم فحش می داد.ـ&lt;br /&gt;با خودم فکر می کردم که مادر زن مادر زن است، حتی اگردامادش دکتر باشد! نگاه کن! حالا پاچه آقای دکتر را گرفته. خجالت هم نمی کشه!ـ&lt;br /&gt;هرچه پروین فاکت و دلیل می آورد، من رد می کردم و می گفتم:« تو که به چشم خودت این موضوع را ندیده ای و این ها دلیل نمی شوند که آقای دکترمعتاد باشد و تو داری به دامادت تهمت می زنی و داری زندگی نیلوفر را خراب می کنی. تو آدم بدبینی هستی واگر دوساعت دیگر هم حرف بزنی، من حرف هایت را باور نمی کنم!» اما ساکت نمی شد که دست آخرسرش داد زدم وگفتم:« تمامش کن! مزخرف نگو! فهمیدی!» برای یک لحظه آرامش درپشت خط برقرار شد. بعد پروین زد زیر گریه و از این طریق عقده دلش را خالی کرد و بعد هم از من معذرت خواهی کرد. ظاهرا قضیه تمام شد و هر دو گوشی را گذاشتیم.ـ&lt;br /&gt;بعد ازمرگ برادرم سعید، پروین هرچند وقت یکبار خٌل می شود و خیالات خودش را هم باور می کند. هربار هم تآتری بزرگتر از تآتر قبلی به راه می اندازد. به نظرم می رسید که حالا هم آقای دکتر را کشیده روی سن تا جلوی چشم فامیل بگذارد اما مگر من می گذاشتم! گوشی تلفن را که گذاشتم، دست هایم می لرزیدند! مثل این بود که بند دلم پاره شده باشد. نیلوفرعزیزترین برادرزاده ام بود. بعد از مرگ مشکوک برادرم ( پدر نیلوفر) من مثل مژگانم ازبچه های او مواظبت کردم تا به ثمر رسیدند. نیلوفردانشگاه رفت و دکتر شد و بعد ازدواج کرد. شوهرش هم یک دکتراست و یک دختر چند ماهه هم دارند. بدینترتیب من احساس می کردم که وظیفه ام را نسبت به برادرم که بسیار هم دوستش داشتم، انجام داده ام. اما حالا پروین به دامادش گیرداده بود که معتاد است و می خواست، طلاق دخترش را بگیرد! نه! باورم نمی شد. من هیچوقت به جاروجنجال های پروین اهمیت نمی دهم. اصلا چنین چیزی غیر ممکن است. علی دکترمتخصص ترک اعتیاد است و کارش صبح تا شب تلاش برای نجات جان معتادان است. چطور ممکن است که خودش معتاد باشد یا موادمخدر مصرف کند یا به خودش مواد تزریق کند! نه چنین چیزی دروغ است و من نخواهم گذاشت که زندگی نیلوفر با وسواس های پروین از هم بپاشد. بازبا خودم می گفتم؛« دختر جوان طلاق بگیره که چی بشه؟! مثل اینکه پروین شعور نداره که بفهمه توی این مملکت چه خبره و دور وبر ما چی می گذره! »ـ&lt;br /&gt;بعد از تلفن پروین چنان مضطرب شده بود که یادم رفت حتی به نیلوفرتلفن بزنم. نفهمیدم چطورلباس پوشیدم و یک چیزی هم روی سرم انداختم و کیفم را برداشتم و نشستم پشت فرمان(ماشین) و صبح کله سحرخودم را به خانه نیلوفررساندم. زنگ در را که زدم، صدای ضربان بلند قلبم را با گوشهایم می شنیدم و نمی توانستم لرزش انگشتانم را پنهان کنم. ازپشت آیفون صدای نیلوفر را شنیدم:«کیه؟» گفتم:« بازکن نیلوفرجان! من هستم!» درباز شد و به تندی سه طبقه پله های ساختمان را مثل اسب بالا رفتم و به نفس نفس افتادم. نیلوفربالای پله ها با لبخندی منتظرم ایستاده بود. ازنفس نفس زدن من هر دو به خنده افتادیم. نیلوفرسلام کرد وبا خوشرویی گفت:« چه عجب عمه جون! یاد ما کردید!» بریده بریده به اوگفتم:«عزیزم تو که خودت میدانی، من همیشه به یاید شما هستم واین علاقه شب وروز وکله سحرهم نمی شناسد!» نیلوفرکنایه مرا گرفت اما چیزی به روی خودش نیاورد. با هم وارد آپارتمان شدیم و همزمان حال واحوالپرسی های معمولی را رد و بدل کردیم. با لحن خاصی پرسیدم:«آقای دکترحالشون چطوره؟ منزل هستند؟!» نیلوفر با دستپاچگی گفت:« نه! دیشب کشیک بیمارستان بوده ونیآمده است! من تنها هستم.» ازناآرامی نیلوفر فهمیدم که خبرهایی هست ودلشوره ام بیشتر شد. می ترسیدم که کارازکارگذشته باشد و دیررسیده باشم. با عصبانیت شالم را بازکردم وبا تنفر انداختمش روی دسته مبل و نفس راحتی کشیدم وچند تا فحش نثارآخوندها کردم. نیلوفرازاخلاق من خبرداشت،هربارکه بلایی سرما می آمد، من فحشش را به آخوندها می دادم.ـ&lt;br /&gt;نیلوفر بی اختیارگفت:« عمه جان، چه خوب شد که سری به من زدید! انگار که یکدفعه دلم واشد!» با زرنگی پرسیدم :« چی شده عزیرم؟! خدا نکند که دلت گرفته باشد! زندگی به این خوبی؛ خودت دکتر و شوهرت دکتر، یک دختر شیرین مثل عسل هم که دارید!» بعد با طعنه گفتم:« به استثای اینکه درجمهوری اسلامی هستید وزن بودن بدبختی عجیبی است!» نیلوفرمتوجه منظور من از این کنایه شد وچهره اش درهم رفت. بعد به من نگاه کرد وبعد با تردید پرسید:« مامانم چیزی به شما گفته؟ درباره من وعلی...» بدون صغری وکبری چیدن جواب دادم:« بله! اما من حرف های مامانت را جدی نمی گیرم. تا من زنده هستم که نمی گذارم زندگی شما از هم بپاشد!» نیلوفراز شنیدن این حرف که دخالت آشکار من در زندگی شخصی اش بود، خوشش نیآمد اما خویشتن داری کرد وچیزی نگفت. بدون شک مدت ها بود که این موضوع او را رنج داده بود اما جرأت نکرده بود درباره آن با کسی صحبت کند. درخانواده ما هیچکس معتاد نبود؛ نگذاشته بودیم که بچه ها معتاد بشوند واین اعتیاد حداقل برای من یکی تابو بود، اگرچه در بین جوانان مثل سیگارکشیدن امری عادی شده است. ازاو پرسیدم:« با علی صحبت کرده ای؟» نیلوفرگفت:« آره! اما قسم می خورد که چنین چیزی نیست ومن اشتباه می کنم. خیلی به اش برخورده بود وکلی هم برای من فیلم آمد وآخرش هم زیربار نرفت اما من مطمینم که دروغ می گوید. مهم نیست که دکتر است و من طلاق می گیرم. از اول جوانی با یک شوهر معتاد زندگی کردن، قابل تحمل نیست، فاجعه است!» نیلوفر شروع کرد به فاکت گفتن درباره علی. اما من همه فاکت هایی را که اومی گفت، رد می کردم و می گفتم:« آخراینها که تویی می گویی، فاکت نیستند وچیزی را ثابت نمی کنند! اینها؛ شک و تردید و بددلی هستند که مامانت مثل ویروسی از خودش به شما منتقل کرده. پدرخدابیامرزت هم از دست پروین جانش بر لب می رسید اما سعید کسی نبود که به خاطر مزخرفات پروین زندگی اش را به هم بریزه. اما بدگمانی تو زندگی شما را به هم خواهد ریخت. معلوم نیست که آقای دکتر زیر ضرب اتهامات و دخالتهای مادر زنش دوام بیآره.» نیلوفر انتظارنداشت که جانب علی گناهکار ومعتاد را بگیرم و به مادرش وبه خودش اینطوربتازم. خیلی جا خورد وسعی کرد که روی فاکت ها دوباره انگشت بگذارد اما به او گفتم:« ببین عزیزم! من اصلا بحث طلاق گرفتن یا نگرفتن ازعلی را با تو ندارم، به من چه! بلکه بحث بعد از طلاق را با تو دارم. بدرک که طلاق گرفتی اما بعد ازطلاق چی؟ چه کاری می توانی بکنی؟ بگذار تعارف را کنار بگذاریم. خودت بهتر از من می دانی که این مملکت خرابشده، اعتیاد تنها فاجعه اش نیست، بلکه یک فاحشه خانه بزرگی شده است که زن درآن ارزشی ندارد. دخترهای جوان را هم با پول می خرند، حالا تصور کن حال و روز زن بیوه جوان وبیکاری مثل تو را! فکر طلاق را از سرت بیرون کن تا کمی جدی با هم صحبت کنیم! یک نگاهی به دور و برخودت توی این جامعه بیانداز و ببین؛ کدام فامیلی و کدام خانه ای و کدام محیطی، توی این جامعه لعنتی است که اعتیاد دامنگیرش نباشد. این آخوندهای پدرسوخته، مواد مخدر را از سیگارهم ارزان تر کرده اند تا توی این مملکت فلکزده همه خمار باشند و دودمان ملت را به باد بدهند اما نباید نگذاشت که موفق بشوند. برعکس مامانت دشمنی من با آدمها نیست که خوب یا بد هستند بلکه با این حکومت پدر سوخته است که هر بار دردناکتر از بار قبل تیشه به ریشه ما می زند. نمی خواهم از پدرت صحبت کنم و تو را ناراحت کنم اما عموی کوچک تو، فرشاد دکتر بود اما این پدرسوخته ها چنان سربه نیستش کردند که ازجسد وازمحل دفنش هم خبری نداریم. آن دوتا عموی کوچکترت هم بعد ازآزاد شدن از زندان، مجبور شدند که از این مملکت فرار کنند. چند سال بعدش هم خاله هات فرارکردند و رفتند دنبال آنها. دل من خوش بود که می روند خارج کشور تا کاری برای نجات این ملت بدبخت و یک فکری هم به حال ما که اینجا گیرآخوندها افتاده ایم، بکنند. هیچ غلطی که نکردند، بماند! گرفتار تر از ما هم شدند. قدم به قدم و سال به سال هم ازما دورتر شدند. چندین وچندسال من نگران بودم که آنجا دارند چی کار می کنند وچشمم به راه بودم که برگردند وما را نجات بدهند! تا آنکه خیال ما را راحت کردند و بعد ازسالها رودربایستی وپنهان کاری،عکس زن خارجی و بچه ها شون را فرستادند وفهمیدیم که آنها هم دارند مثل ما زندگی شان را می کنند! دست آخری هم تبعه همانجاها شدند و ملیت خودشان را هم عوض کردند! ماشاءالله به غیرتشان! بعد ازسی سال مردم خودشان بلند شدند وقیام کردند تا این پدرسوخته ها را بیرون کنند. چه امیدی داشتیم وبا چه شورو شوقی توی خیابان ها رفتیم؛ بعد ازسی سال دوباره همه با هم بودیم و کسی ترسی از اینها نداشت اما بازبا ملت و با جوانها مردم چه کارها کردند! زندان وشکنجه وتجاوز و .....» نمی دانم چرا یکدفعه به سرفه افتادم. خیلی عصبانی شده بودم. نیلوفرسریع بلند شد و رفت یک لیوان آب آورد وبه دستم داد وبعد با دلسوزی گفت:«عمه جان، چه فایده که شما خودتان را برای گذشته ناراحت می کنید. عموها وخاله های من رفتند و خدا را شکر که زنده ماندند و ما مجبور نیستیم به خاطرآنها هم به بهشت زهرا برویم و برایشان فاتحه بخوانیم! زندگی کردن حق همه است. کارخلافی نکردند! سی سال گذشته است. خوب، مجبورهستند تشکیل خانواده بدهند ودرآن کشور کارکنند و یا تابعیت آن را بگیرند. راستش، ما هم دوست داشتیم که جای آنها بودیم!»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;strong&gt;ازحرف نیلوفر آتیش گرفتم و گفتم:«آره! خدا را شکرکه زنده ماندند. برای همین هم بود که من چند میلیون پول به قاچاقچی دادم تا آنها نجات پیدا کنند وخودم توی این حلفدونی ماندم وپدرم درآمد تا شما را به ثمر برسانم. اما قرار بر این بود که آنها کاری برای نجات این ملت بدبخت بکنند که نکردند و شایدهم نتوانستند. فرقی نداره اما در تمام این سالها و هرسال هم بدتر از پارسال، این آخوندهای پدرسگ، پدر ما را درآوردند. داغانمان کردند. هیچکس هم به فریاد این ملت نرسید! عمرما که گذشت و آمال وآرزوهامان هم مثل عزیرانمان درخاک شدند! دلم ازاین می سوزد! این خاری است که سی سال است توی قلب من است و من حتی یکروز هم نتوانستم آن را از توی سینه ام دربیآرم!» ناگهان صدایم لرزید و چشمانم پٌراز اشک شدند وبغض راه گلویم را گرفت. نیلوفر با دردمندی به من نگاه می کرد. بیچاره بچه! شاید با خودش فکر می کرد:«عمه من هم مثل مامانم خٌل شده واصلا چه فایده از این حرف ها که او همیشه آنها را تکرار می کند؟!» شاید حق داشت. امکان نداشت که من حرف بزنم وسرصحبت به نوعی به گذشته کشیده نشود. آه بلندی کشیدم؛ آهی که مثل دود سیاهی که از دودکش بیرون بیآید، همیشه همراه من است. سعی کردم که دوباره برخودم مسلط شوم وگفتم:« بگذریم! به قول تو صحبت درباره اش بی فایده است! اما اصل حرفم این است که اعتیاد تله ای است که خود حکومت سر راه جوان های این مملکت گذشته تا اعتراضی دراین مملکت نباشد. مواد مخدر، خودش یک منبع مالی سپاه است. چرا تن به این تله آخوندی بدهیم؟ تو نباید بگذاری که خانواده ات ازهم بپاشد! یعنی من نخواهم گذاشت که اینجوری تیشه به ریشه ما بزنند! بلند شو و به مامانت زنگ بزن و بگوکه موضوع چیزجدی ای نیست واشتباه کرده بودی و قصد جدا شدن ازعلی را نداری!» نیلوفربا عصبانیت وکله شقی گفت:«اما من این کار را نمی کنم! بعد ازطلاق ازعلی، یک طوری خواهد شد! مهم نیست!»ـ&lt;br /&gt;نمیدانم چرا با سرسختی ادامه دادم واینبارازدردیگری وارد شدم و گفتم:«عزیزم تو خودت یک دکترروانشناس هستی. فردا اگر مطب باز کردی، چه جوابی به مشکلات مردم یا بیمارانت خواهی داد؟! آیا به آنها خواهی گفت که مشکلات آنها راه حلی ندارد وبروند وبمیرند یا تلاش خواهی کرد، راه حلی پیدا کنی و زندگی آنها را نجات دهی؟ پس برای زندگی خودت هم همان کار را بکن! راه حل همیشه وجود دارد!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;strong&gt;نیلوفربیش از این طاقت نیاورد و زد زیر گریه وبا لحن تلخی گفت:«آخر، مشکلات زندگی یک دکتر که نباید همان مشکلات مریض های بدبختش باشد که به دام اعتیاد افتاده اند. علی خودش دکترمعالج معتادان است، آیا باعث ننگ نیست که یک دکتر معالج خودش هم معتاد باشد!» ازدیدن اشک های نیلوفردلم به دردآمده بود وچون نمی خواستم اشک های بعدی او را ببینم, گفتم:« چرا! اما ما دریک کشوری زندگی میکنیم که درآن هیچ ننگی نمانده که نامشروع باشد، کمترینش اعتیاد است. به همین دلیل تو باید این وسواس را برای همیشه کنار بگذاری. من با علی صحبت می کنم واین مشکل را حل می کنم. خیالت راحت باشد، آقای دکتر معتاد نیست!» نمی دانستم چرا با آن قاطعیت به او قول داده بودم اما این قاطعیت تأثیرخودش را گذاشته بود. نیلوفراشک هایش را پاک کرد و من نفس راحتی کشیدم. نگاهی به ساعتم انداختم. دیر شده بود و باید می رفتم. هزارتا گرفتاری داشتم.ـ&lt;br /&gt;از نیلوفرخداحافظی کردم و به سرعت از در بیرون آمدم. کمی آرامش پیدا کرده بودم و با خودم فکرمی کردم:«شکرخدا که در دوره جوانی مان، یعنی سی و اندی سال پیش یک فضای باز سیاسی به وجود آمد و ما هم دوزار مبارزه کردیم! شکرخدا که از اول جوانی یاد گرفتیم که منفعل نباشیم و دربرابر شرایط تسلیم نشویم و به هرشکلی که ممکن است، مقاومت کنیم و راه حلی پیدا کنیم؛ موضوعش چندان فرقی نمیکند!»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;strong&gt;پله ها را پایین آمدم اما باز هم تمام فکروذکرم درآن بالا وپیش نیلوفر مانده بود. پیدا کردن راه وچاره ای برای نجات زندگی او مساله ام شده بود. خوشبختانه یا بدبختانه بچه داشتند. باید جلوی این قضیه را می گرفتم. خوشبختانه یا بدبختانه من قهرمان یا پهلوان خانواده بودم و همه از من حساب می بردند و به اصطلاح خرم می رفت. پدر خدا بیامرزم از مال دنیا یک ساختمان بزرگ چهار طبقه ویک خانواده بزرگ وپراولاد داشت که بعد از زاد و ولد اولادهایش، جمعیت کثیری شدیم .بعد ازفوت پدرم همه این ارث و میراث به من رسید واین بار افتاد روی دوش من. بدبختانه نصفی از این جمعیت بچه یتیم شدند. اعدام ها و جنگ و سرطان ها وسکته های یکی بعد از دیگری، تیشه به ریشه ما هم زد وخلاصه ...حل وفصل کردن مسایل این بچه ها وبزرگ ها، شد به درازای عمرما. تعریف ازخودم نباشد اما دراساس من این ارث و میراث پدری را اداره کردم و تا به اینجا رساندم و تا حالا نگذاشته بودم که نابود شود، آنهم توی این مملکت خراب شده که از هرسقفش یک بلایی می بارد.ـ&lt;br /&gt;پشت فرمان ماشین که نشستم، نفس عمیقی کشیدم. خیالم از بابت نیلوفر راحت شده بود اما نیمی ازصورت مساله هنوز باقی مانده بود. باید هرچه زودتر سراغ آقای دکتر می رفتم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. می دانستم علی درکدام بیمارستان کارمی کند اما تا امروز مراجعه ای به آنجا نداشتم. بیمارستان شلوغ و پر ازافراد معتاد با چهره های پر درد بود. حال خاصی به هم دست داد. دلم برای تک تک آنها می سوخت؛ مردمی که هیچ چیز وهیچ بهره ای جز دردهای بی درمان ازاین نظام اسلامی گیرشان نیآمده بود. تا به حال به چنین جایی نیآمده بودم و نمی دانستم که به برکت حکومت آخوندی چنین شلوغ است وحکومت بخشی از ملت بدبخت را اینطوری سرکار گذاشته وخیال خودش را راحت کرده است! احساس نفرت می کردم و دلم می خواست انتقام بگیرم واین نظام را نابود کنم اما چه جوری! یک عمراست که دارم به آن فکر می کنم وبه امیدش زنده هستم! سراغ آقای دکتر را گرفتم. پرستار گفت:« آقای دکتر امروز وقت ندارد و سرشان خیلی شلوغ است.» خودم را معرفی کردم وگفتم از اقوام ایشان هستم. رفتار پرستارعوض شد. از برخورد او متوجه شدم که علی موقعیت خوب یا مهمی در بیمارستان دارد و از احترام زیادی هم برخورداراست. بیشترایمان آوردم که نیلوفر باید عقلش را از دست داده باشد که داره به دست خودش، زندگی اش را خراب می کند اما مگر من می گذاشتم! منتظرماندم تا به من جواب بدهند که ناگهان علی با عجله آمد. از دیدنم تعجب کرده بود اما با خوشرویی واحترام مرا پذیرفت. با مشاهده کردن علی درلباس مقدس پزشکی چنان زیرو رو شدم که یکدفعه مثل یخ وا رفتم ونتوانستم به موضوع حتی اشاره ای بکنم. بهانه ای برای آمدنم به بیمارستان آوردم و با علی درباره بستری کردن وترک اعتیاد یکی ازاقوام دورمان صحبت کردم ومخارج آن را پرسیدم. به نظرم علی متوجه اضطراب و پرت وپلاگویی من شد، چون پیشنهاد کرد که بعد وسرفرصت دراینباره صحبت کنیم.از او برای شام دعوت کردم، هیچ بهانه ای نیاورد ودعوتم را پذیرفت. بعد آقای دکترمرا با احترام تا درخروجی بیمارستان بدرقه کرد وخداحافظی کردیم. اما احساس کردم که دارد مرا از بیمارستان بیرون می کند. پشت فرمان ماشین که نشستم، حالم از کار خودم به هم می خورد و از خودم بدم آمده بود، شروع کردم به فحش دادن به خودم:« آخر...، به تو چه مربوطه که درکار همه دخالت میکنی! به تو چه که نیلوفرو شوهرش می خواهند از هم جدا شوند! بگذار پروین طلاق دخترش را بگیره!» از خودم می پرسیدم:« تو کی هستی وچرا باید غمخوار همه باشی و چرا باید اینقدر برای نجات زندگی این یا آن بجنگی؟» جواب این چرا را می دانستم. از سی سال پیش پابند این وجدان شدم. بدبختانه درآن زمان نتوانستیم این هدف عالی وانسانی را درجامعه محقق کنیم وسعادت ملتمان را ببینیم واین جانورها برسرقدرت ماندند و ماهم توی چنگشان ماندیم. با آنکه به ناچار یک زندگی ظاهرا عادی درپیش گرفتم وجزو مرغهای رسمی دولتی(قصد توهین به کسی را ندارم و منظورم خودم است) و دبیر دبیرستان شدم اما همیشه و درهمه جا و حتی هنوزهم، جلوی مشکلات سینه سپر می کنم وبه اصطلاح احساس مسؤلیت می کنم و تضاد حل می کنم. شوهرم سی سال پیش سیاسی کاربود وحالا چیزی از مبارزه یادش نمی آید. همیشه به اوغرمی زنم که تواحساس مسؤلیت نمی کنی، تضاد حل نمی کنی و خودت را راحت کرده ای! " خودم فکرمی کنم که ته قضیه اینهمه مکافات که برای خودم درست کرده ام، صداقت و وفاداریم به ارزش هایی است که درهمان دوران با آنها آشنا شدم. مثل این بود که با منقاش درمخ یا ضمیرمن حک شده باشند. حالا سی سال گذشته است و من هیچ کسی را پیدا نمی کنم که بیاید وباراین مسؤلیت از روی دوش من بردارد و من بازنشسته بشوم! شاید یکبار و برای یک نسل بود. شاید تاریخ تکرارنمی شود. شاید! شایدها....ـ&lt;br /&gt;ازاین افکار به شدت اعصابم به هم می ریزد. شکر خدا که پشت فرمان هستم و می توانم کمی گاز بدهم. توی اتوبان مدتی بی هدف رانندگی می کنم و پشت فرمان بی اختیارو باصدای بلند گریه می کنم وعقده های انباشته شده در دلم را کمی خالی می کنم.ـ&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt;شب آقای دکترتشریف آوردند. بگذریم که بقیه روز را مثل اسب دویدم و بساط پذیرایی از مهمان عالیقدر وخانواده شان را فراهم کردم. دو سه جورچلو خورشت و مخلفات و... همه این زحمات - قیمتی بود که باید از جیب خودم برای سعادت یک دختر یتیم می پرداختم. نه! خرنبودم که اینهمه بار می کشیدم، بلکه آدم بودم. آدمی که قیمت قسم خوردنم را می پرداختم. قسم خورده بودم که زندگی ام را وقف سعادت دیگران کنم. خوب آنجورکه نتوانستم اما سعی میکردم از این طریق به دور و بر خودم خدمت کنم. با خودم تعارف ندارم و می دانم که کارکارستانی نکرده ام اما سعی کردم لااقل آدم باشم!ـ&lt;br /&gt;مهمانی برگزاروشام خورده شد. بعد با آقای دکتر دراتاق کارم مشغول صحبت شدیم. در ابتدا علی قضیه را کتمان می کرد اما وقتیکه دید من با تمام قوا وصادقانه در حال تلاش هستم تا کمکش بکنم، حقیقت را به من گفت. از درد دل های او آتیش گرفته بودم. علی با ناامیدی گفت:« درد اصلی من وامثال من حکومت است وخفقانی که فشارهای مختلف آن آدم را خفه می کند. من یک دکتر هستم و خودم را جوانی تحصیکرده می دانم. انتظار دارم در قرن خودم و درجامعه ای متمدن وآزاد زندگی کنم ولی در همه جا، یک مشت آخوند وپاسدار وبسیجی بیسواد بالای سر من یا تو هستند و به جای ما تصمیم می گیرند و درهرکجا می توانند برای هر چیزی به من یا به تو گیر بدهند ودر همه کار آدم دخالت کنند؛ به خوردن و به نوشیدنت وبه لباس پوشیدن و به تفریح کردن، به قیافه ات وبه ریشت، به نمازخواندن یا نخواندنت، به زنت و به خواهرو مادرت، به تخصصت و به مریضت، به تمام اینها کاردارند و بدتر از همه اینها &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;روح&lt;/span&gt; تو را می خواهند که به آنها بدهی. نمی فهمند که &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;روح&lt;/span&gt; هیچکس را نمی توان به زور از او گرفت. شما ببینید! وقتی شما جوان بودید، این بساط وحکومت برپا شد و نه تنها هزارها انسان را کشتند، بلکه در اصل &lt;span style="color:#000000;"&gt;روح&lt;/span&gt; شما و روح نسل شما را کشتند وبه دنبالش اثری ازآزادی درهیچ پهنه ای باقی نگذاشتند. اینها از همه کس یک چیز بیشتر نمی خواهند، آنهم این است که &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;روح آخوندی&lt;/span&gt; داشته باشی واجازه نداری تا آزاد باشی؛ هرروز یک محدودیت جدید قرون وسطایی برای آزارواذیت کردن ما پیدا می کنند. من یک دکترجوان در قرن بیست ویکم هستم. قرنی که مشخصه های سیاسی واقتصادی و فرهنگی وارتباطاتش و. با چهارده قرن گذشته همخوانی ندارد، من این را می فهمم اما انتظار دارند که آدم مزخرفاتشان را باور کند. اینطوری پتک پذیرش &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;روح آخوندی&lt;/span&gt; را درهمه جا وارد می کنند. روح من به چنین زوری تمکین نمی کند، آنوقت باید مثل یک وصله ناجور خودم را توی مملکتم، حس کنم و وقتی که آدم نتواند اینهمه فشار را تحمل کند، یکجوری منفجر می شود. همه منفجر می شوند و بین بالا وپایین جامعه هم زیاد فرقی نیست.اما دیدید که چه جوابی به خواسته ما برای آزادی دادند و دیدید که با ما چه کردند؟ توی یک چنین جهنمی یا مجبور می شوی خودکشی کنی یا باید بگذاری وازاین مملکت در بروی ویا با مواد مخدروچیزی اعصابت را تخدیرکنی. یعنی اینها دوباره همان سیکل و ریل سی سال پیش ویا بیست سال پیش را جلوی پای ملت گذاشته اند. بمیر! هرطوریکه دلت می خواهد! زندگی مال ماست!» چنان لال شده بودم که نمی دانستم، درجواب او چه باید بگویم. علی سرش را پایین انداخته بود و ساکت بود. سیگاری آتش زد ودودش را ازسینه بلند بیرون داد وگفت:« زنم ازمن متنفر شده است. مادرزنم می خواهد طلاق دخترش را بگیرد و شما می خواهید زندگی یک زوج جوان را نجات دهید. زشتی کارم را می فهمم. من یک دکتر هستم و با اینکار حتی به سوگند پزشکی ام خیانت کرده ام. بارها خواسته ام که کنار بگذارم اما باز به سراغش رفته ام. نمی دانم چرا؟ دلم می خواهد به شما قول بدهم اما اصلا نمیدانم که فردا چه خواهم کرد! اصلا فردایی برای ما هست! کدام فردا؟» با آنکه علی تا حدودی درست می گفت وآخوندها تلاش داردند تا صورت منحوس خود وحکومتشان را بر روی تابلوی فردایی که به این نسل تعلق دارد, نقاشی کنند اما از تسلیم شدن علی به این شرایط بدون هیچ مقاومتی یا اراده ای، چنان عصبانی شده بودم که ناگهان با تمام قوا فریاد زدم:«علی! ولی من می دانم فردا چه خواهد شد! اگر دستگیرت کنند، شوخی نیست به این بهانه، اعدام خواهی شد! یک مخالف کمتر! می فهمی! اعدام می شوی، چون ازیک خانواده سیاسی هستی؛ نگاه کن به عکس های نسل گذشته که هنوزبا احترام سرطاقچه های ما هستند! بچه توهم مثل مادرش، یتیم خواهد شد واین سیکل برای ما باز تکرارخواهد شد. نیلوفرچی؟ علی غیرت داشته باش و نگذارآنها آگاهانه تیشه به ریشه ات بزنند! آنها همین را می خواهند! یأس وناامیدی نسل شما را..» چنان اعصابم متشنج شده بود که ناگهان از روی صندلی بر زمین افتادم و دیگرچیزی نفهمیدم. رؤیا بود یا کابوس نمی دانم! اما برای مدتی هیچ چیز را به خاطر نمی آوردم. به خاطر نمی آوردم که چه کسی هستم و در چه خراب آبادی زندگی می کنم و مصایب آن چیستند و مسؤلیت های آن چه سنگین هستند. رؤیا بود یا کابوس نمی دانم اما برای ساعتی خوش و خرم مٌرده بودم ودرهفت جهنم پرفتنه جمهوری اسلامی نبودم!ـ&lt;br /&gt;پایان!ـ&lt;br /&gt;مردادماه 1389(ماه یولی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; 2011)ـ&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-6757166189647873963?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/6757166189647873963/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/6757166189647873963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/6757166189647873963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='آقای دکتر معتاد نیست'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-5427232601243401341</id><published>2011-07-05T02:17:00.000-07:00</published><updated>2011-07-17T06:48:36.232-07:00</updated><title type='text'>غبار کهکشانی 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;غبـارکهـکشـــانی!ـ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;دانشمندان معتقدند که انسان ازغبارکهکشانهاست وافسانه ای ازاین غبارها...ـ&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ماه گفت: « خدایا ازستودن تو خسته شده ام. تا به کی درمداری که تو تعیین کرده ای، به طاعتت پردازم ومرا ازخود نورواختیاری نباشد؟ می خواهم ازاطاعتت خارج شوم. می خواهم مثل انسان آزاد باشم.»ـ&lt;br /&gt;وخورشیدی ازمنظومه های آسمانی چنین گفت:« خدایا! می خواهم با منظومه خود ازآسمان به زمین بروم. می خواهم یار و یاوری برای زمینیان باشم! می خواهم نور وخردی نو برآنان باشم!»ـ&lt;br /&gt;خداوند به آن فرشتگان گفت:« به زمین بروید برای یک روز! در روزی به درازای یک قرن. در این روز شما را طلوع تولد و ظهرظهور وافول وغروب خواهد بود. شما را کسوف و خسوف و تاریکی خواهد بود! آنگاه بازگشت شما دوباره به سوی ما خواهد بود!»ـ&lt;br /&gt;ستاره گریست وگفت:« خدای مهربان! غباری در کهکشان های تو هستم وتو را دوست دارم اما بدون برادرانم هرگز نزیسته ام. مرا در تاریکی و تنهایی مگذار و مرا با آنان دراین سفر همراه کن.»ـ&lt;br /&gt;خداوند ستاره را محبت نمود و گفت:« با آنان به زمین برو! هرگز از کوچکی خود مترس! زیرا قلب پرعشق تو از قلب های پر قدرت آنان قوی تر خواهد بود. بدان سبب که مرا ترک نکرده ای، ترا ترک نخواهم کرد.»ـ&lt;br /&gt;ماه و خورشید و ستاره ازآسمان فرود آمدند و درسه گوشه سرزمینی بزرگ، پراکنده و بی خبراز خود واز یکدیگر، تولد یافتند.ـ&lt;br /&gt;طلوع تولد \ـ&lt;br /&gt;خورشید و ماه درگهواره بودند که زبان آدمیان آموختند، شگفتی طلوع تولد خود ازگهواره بنمودند. چندانکه آدمیان گفتند:« اینان خورشید و ماه هستند!»ـ&lt;br /&gt;وستاره چون غباری آسمانی بود، درمیان گرد وغبارهای زمینی گم شد.ـ&lt;br /&gt;تولد عشق وآیین!ـ&lt;br /&gt;آنگاه که خورشید، درمیان زمینیان درخشش آغاز کرد، گرمای محبت خود برسرآنان افکند. مزارع و سفره های آنان را برکت داد وبه نام خدای آسمانها با خلق گفت:« آمده ام تا شما را به آیینی پاک و به عشقی بزرگ بشارت و برکت دهم. آمده ام تا شمارا با راه و رسم فدا کردن، ازقید وبندهای بنده سازآزاد کنم.»ـ&lt;br /&gt;خورشید، منظومه زمینی خود را ساخت و درخت آیینی نو به بارآورد وآن قوم زمینی را شجره خورشید نامید. آن درخت میوه های فراوان داد و رشد ودرخشش چشمان را خیره کرد. آن جمع را آیین محبت وعدالت، و راه و رسم تلاش وفداکاری بود.ـ&lt;br /&gt;ماه نیز در زمین خوش درخشید. سرودهایش آسمانی بودند و مهتاب کلامش، درختان را سبز می کرد، شکوفه ها را به بار می نشاند وبهاران را رویان و بی خزان می نمود. تیزی کلامش قیامت به پا می کرد و شورکلامش خون غیرت و عزت بود.ـ&lt;br /&gt;وستاره دلش بی قرار وروحش درجستجوبود تا تابش نور برادران را دید وآوای بلندشان را شنید. پس عاشقانه به سویشان شتافت و تنهایی زمینی خود را درجمع کهکشانی که آفریده بودند، از خاطر برد.ـ&lt;br /&gt;برادران از فراز قله های عشق وآیین به سوی قله های قدرت و فرمانروایی قدم برمی داشتند وکهکشانی پراز ستاره های پر راز و رمز زمینی ساخته بودند. جنگ های مقدس آنان ربع قرن ازعمرزمینی آنان را پرکرد. آوازه شان چنان بلند بود که خلق جان ومال وفرزند خود ازآن کهکشان دریغ نمی داشت.ـ&lt;br /&gt;ظهرظهور!ـ&lt;br /&gt;چون ظهرظهورآن خورشید درتابستانی داغ دراوج جلال وقدرت فرا رسید، درفراز بالاترین قله پیروزی بود که به ناگاه سنگی سیاه درکهکشان راه را برخورشید بست و کسوف عظیمی پدیدارشد. جهان بیکباره سیاه گشت و طوفانی سهمگین برخاست، وآدمیان(از زن و مرد) درآن هنگامه نبرد چون خوشه های به (دست) داس شریران درو شدند. خون سرخ آن ستارگان دشت ها را پرکرد و رودها از جنازه ها پرگشتند. شریران خورشیدیان را قله به قله عقب راندند تا به درون دشتی سوزان و بی آب وعلف که قربانگاهی دیرینه بود. سختی آن نبرد پشت آن دلاوران را شکست و سوگی عظیم بود.ـ&lt;br /&gt;آغازی دیگر!ـ&lt;br /&gt;چون خورشید ازفراز دشت پرخون برآن هنگامه قیامت نگریست. دانست که او را برمرگ تسلطی نیست وآنگاه که آید، با خود خواهد برد،هر آنچه را که به آسمان نزدیک باشد. و داس مرگ را رحمی نخواهد بود. خورشید را ازآن شکست،خشم آمد و روی ازآسمان برگرفت، گوییکه درآنجا کس نباشد!ـ&lt;br /&gt;وماه تماشای دشت پرخون را تاب نیآورد و صورت خود در پشت ابرهای عزا وسکوت پنهان کرد و روی از تابیدن برگرفت و گریست و اشک مهتاب از چشمانش سرازیرشدند!ـ&lt;br /&gt;ستاره مشتی خاک از زمین قربانگاه درمشت خود گرفت و رو به سوی آسمان پاشید و پرسید:« ای خدا، چرا چنین قربانی گرفتی؟! چرا شکستی چنین تلخ ؟ چرا جنگی چنین خونین؟ دردی چنین عظیم برای کدامین زایمان بود؟»&lt;br /&gt;هیچ خدایی پاسخش نداد اما ندایی نزدیک آهسته گفتش:« غمگین مباش! مرا ترک نکردی، ترا ترک نخواهم کرد»ـ&lt;br /&gt;ستاره سکوت کرد. سوگ وسکوتی عظیم پس ازشکستی سخت برهمه کس وبرهمه جا سایه های پرهراس خود را افکنده بود.ـ&lt;br /&gt;افول خورشید\ـ&lt;br /&gt;چون آن کسوف وخشم آسمان گذشت. خورشید دوباره مهربان و پرقدرت تابید، چندان که شکستگان ازفروغش نورامید یافتند وسودای کلامش قلب مجروحان را مرحم نهاد. اندک اندک تلخی های آن شکست سخت گذشتند. ماه نیزازپس ابرهای تیره غم برون آمد وغزلخوان شد وتابید وقوم نیز برجد وجهدی نو برخاستن.&lt;br /&gt;اما پله پله پاییزاز راه می رسید و خورشید دریافت که هر خورشیدی می میرد ونوروگرمایش رو به افول می نهد و تنها خداست که نمی میرد و مقدسین جاودان می مانند و تقدس مرحمی آسمانی بر زخم های خونین زمینی است.&lt;br /&gt;خورشیدی خدا و قومی برگزیده می شوند!\ـ&lt;br /&gt;آنگاه که خورشید دریافت ، طلوعش را غروب است، جایگاهی جست که درآن غروبی نباشد و تا ابد بتابد، پس پنداری دیگر نمود و قوم خود را بانگ داد و گفت:« ای قوم! آیا مرده ازشکست ها نبودید که شما را باز زنده کردم؟ آیا غمگین نبودید، شما را شاد کردم؟ آیا نادان نبودید، شما را دانا و بینا نمودم! آیا شکسته نبودید، شما را برپا کردم؟ آیا غبار ناچیزی نبودید، شما را ستارگان کهکشان نمودم؟ بدانید که شما را سقف ادراک تا من ومرا سقف ادراک تا افلاک است.اینک نیک اندیشه کنید ومرا بگویید که شما را قبله کدام است و خدا کیست؟ آیا هنوزهم خدای ناپیدا را می پرستید؛ حال آنکه خورشید برشما پیداست؟ آیا نمی خواهید قوم برگزیده من باشید؟»ـ&lt;br /&gt;قوم را آن کلام شگفت خورشید به شوق آورد، پاسخش گفتند:« ما را امر فرما، با جان و دل آماده ایم تا قوم برگزیده ات گردیم!»ـ&lt;br /&gt;آنگاه خورشید گفت:« پس تکبر نورزید و برمن حسادت مبرید! شما را محبت خواهم کرد و به شکرانه این نعمت ما دراین مکان معبدی ساخته و دراین صحرای سوزان، باغ مینو پدیدار خواهیم نمود وآنگاه که اقتدارخود بازیافتیم، آتش قیامت برجان ستمگران خواهیم ریخت تا گواه آیین نو برعالیمان باشیم!»ـ&lt;br /&gt;جان آن قوم ازبشارت های خورشید به شوق آمد اما کسانی که او وآیینش را باور نکردند، رهایش کرده و به سوی خدا و باورهای خود رفتند.ـ&lt;br /&gt;آن قوم برگزیده به کاری عظیم برخاستند و در میانه صحرای سوزان معبدی عظیم بنا کردند ودرآن کویرسوزان، قنات های آب روان کردند درختان سبزکاشتند وخود، به صبرو طاعت وجد وجهدی بزرگ پرداختند تا گواه برعالمیان باشند وزمانی درازگذشت.&lt;br /&gt;آفرینش و تغییر\ ـ&lt;br /&gt;چون باز از پاییزگذشتند و به سوی زمستان روان شدند، خورشید دراندیشه افروختن آتشی عظیم برآمد تا قوم آن سرمای سخت زمانی را تاب آورد.ـ&lt;br /&gt;پس آنان را ندا داد و گفت:« ای قوم برگزیده! سرمایی سخت درپیش است باید که آتشی عظیم بسازیم وچنان مشعلی بیافروزیم که تا به ابد بتابد وخاموشی نیابد و مرگ را برآن اثری نباشد.»ـ&lt;br /&gt;آن قوم گفتندش:« باید! باید آتشی به پا کنیم!»ـ&lt;br /&gt;خورشید بازگفتشان:« آتشی ازشعله جانهایتان باید برافروزید. چون قفنوس درآن سوخته واز خاکسترخود برآمده، رشد یافته وانسانی دیگرخواهید شد![ آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست\ عالمی دیگر بباید ساخت وزنوآدمی!»ـ&lt;br /&gt;قوم درپاسخش گفتند:« به جان آماده ایم!»ـ&lt;br /&gt;خورشید با خرسندی گفت:« شما را به آیینی نو رهنمون می گردم. این آیین ما را قدرتی خواهد بخشید که جمله آفرینش را تغییر خواهیم داد وازهربنیان سست وازهرسست بنیانی، بنای محکمی خواهیم ساخت، چنانکه مرگ وشکست را برقوم ما تسلطی نباشد!؟»ـ&lt;br /&gt;قوم به شجاعت پاسخش دادند:« ای خداوند، ما را راه وآیین نو بنما! ما را رشد و بنیانی محکم ازجانب خود ببخش و ما راجاودانگی عطا فرما!»ـ&lt;br /&gt;آرمان و معبود آرمانی\ـ&lt;br /&gt;شوق رشد وجاودانگی زمینی وآسمانی، درجان قوم چنان شررسوزانی افکند که پروانه صفت، سرازپا نشناخته و بی پروا به سوی آتش شتافتند تا بسوزند و به عالم جان راه یابند.ـ&lt;br /&gt;خورشید چنین گفت:« اینک آمده ام تا قفل ها را بگشایم و قل وزنجیرهاتان بردارم. سدها را بشکنم و دیوارها را فرو ریزم. رازها بگشایم و صدها گره از درون و برون شما بگشایم. شما را بیآموزم آنگونه که خدا آدم ابولبشررا بیآموخت وشما را جاودانگی بخشم، آنگونه که خدا مقربین خود را جاودانگی بخشد. پس امرجهان به من واگذارید وشما امر من برجای آورید!»ـ&lt;br /&gt;آن قوم خرم دین، بی هراس پاسخش دادند:« ما را استوارخواهی یافت وما دست ازطلب برنداریم. پس با ما از راز بگو و آنچه را که بر آن دانا گشته ای؟»ـ&lt;br /&gt;خورشید گفت:« گاه آزمایشی سنگین است وباید قربانی کنید! وشما قربانی کنید آنگونه که برای خدایان قربانی می کنند تا محرم برشنیدن رازگردید!»ـ&lt;br /&gt;قوم را هراسی سخت از قربانی کردن، برجان مستولی شد اما پروایی نکرده و پرسیدند:« چه قربانی کنیم؟ ما را هیچ باقی نمانده است؛ آنچه ما را بود، جملگی به دست شریران به غارت رفته است!»ـ&lt;br /&gt;خورشید گفت:« اینک قلب های خود را قربانی کنید وآنچه را که درسینه خود به آن محبت دارید. تنها مرا محبت کنید تا شما را ازعالم حیوانی به عالم جان رهنمون گردم و شما را رشد دهم. این است راز وپس ازدانا شدن به راز، هیهات که بدعهدی کنید. شما را هشیار وآگاه نمودم. وفاداران آیین را بهشت وجفاکاران ما را جهنم خواهد بود! لیک مترسید وقدم در راه نو نهید و خبرکنید مرا ازآن عالم حیوانی که درخویش خواهید یافت.»ـ&lt;br /&gt;چون اینگونه سخن گفت، قوم زبانش ندانستند و چنان حیرت کردند که درحیرتی سخت بماندند و چنان ترسیدند که چشمانشان درکاسه های سر چرخید و خیره.... باقی ماند!ـ&lt;br /&gt;چون ماه، خورشید را براین طلب ها یافت، به هوشمندی گفتش:« ای برادر! این آیین، خدا را در تو و درقوم ما خواهد کشت! ازاین آیین شعله های دشمنی برخواهد خاست. و خشم خدای آسمان را برخواهد انگیخت ومبادا که از درون خود هلاک گردیم!.»ـ&lt;br /&gt;خورشید به ماه گفت:« ما را چه کاری به آسمانهاست!؟ تو چه دانی که درآسمان کیست وخدا چیست و به چه کاری ست؟ لیک تودانی که برزمین کیست که خدا ماه و خورشید را فرمان داد تا برمقام انسانی او سجده کنند! آیا ما را براین مقام نیافتی؟»ـ&lt;br /&gt;ماه پاسخش داد:« یافتم!»ـ&lt;br /&gt;آنگاه فرمود:« پس براین مقام سجده کن! سراز فرمان ما مپیچ وبشتاب وبه رضا قربانی کن تا به آیین نو مشرف گردی! غم مدارکه ما را به زودی طلوعی نوخواهد بود.»ـ&lt;br /&gt;وماه سر بندگی و اخلاص بردرگاه خورشید نهاد وطاعتش کرده و قلب خود به راهش قربانی نمود. مهرمهتاب؛ آن جفت زیبای خود را ازسینه بیرون افکند و تنها شد. پس یکسره جامه سیاه شب پوشید ودر سوگی تلخ نشست، به آن امید که به زودی خورشید پیروزی بتابد و آن طلوع نو محقق گردد!ـ&lt;br /&gt;معبود زمینی \ـ&lt;br /&gt;چون خورشید، معبود زمینی گشت وآن قربانی ها طلبید، برفرازمعبد مقدس طوفانی خانمانسوز برخاست وآسمان را سیاهی ابرهای تیره پوشاند و زلزله ای ناپیدا قلب ها را لرزاند، گویی قیامتی برتن وجانها افکنده باشد. ازدیدگان سیل اشک غم وازآسمان سیل باران بی زبان جاری گشت.&lt;br /&gt;خدای آسمان ها وزمین بر اینهمه نگریست وهیچ نگفت که کارزمین به مدعی آسمانی برای یک روز ازعمرجهان سپرده بود.ـ&lt;br /&gt;آن گروندگان به شوق رشدی خداگونه، خورشید را اطاعت کردند، چندانکه کس خدا را چنین اطاعت نکند! سربه سجده اش نهادند، چنانکه کس را ازمدارخورشید و منظومه خود گریزی نبود. آتش عظیمی برپا شد وهرکس قلب خود درآن آتش افکند، چندانکه بلندی آتش ازهرگوشه عالم نمودارشد وعالمیان را ازآن آیین حیرت واز دیدن قربانی ها وحشت آمد اما شجاعت واستواری آن قوم را ستودند.\ـ&lt;br /&gt;سرود و ستایش!\ـ&lt;br /&gt;درمعبد مقدس جشن بزرگ وپرهیاهویی برپا شد. عشق وآیین وخدایی کهنه رفت وعشق وآیین وخدایی نوآمد وسرودها وستایش ها نثار معبود زمینی شد! ـ&lt;br /&gt;درمیان قوم اما آنانی که زبانش ندانستند وآنان را به معبودی زمینی نیاز نبود، به خشم آمده و گفتند:« خورشید محبت به جانب قدرت رو نموده است وخدای قدرت قربانی می طلبد وما برچنین خدا وبرچنان آیینی قربانی نمی کنیم!»ـ&lt;br /&gt;آنان براین کفرگویی خود رانده ازمعبد شدند. برخی ترک معبد وآیین کرده و به راه خود رفتند و برخی دیگر کینه اش به دل گرفته و به راه کج رفتند وآتش کینه ونفرت ودشمنی ها برافروختند که دودش عالمی را به حیرت آورد. ـ&lt;br /&gt;عاشقان ومعشوق!ـ&lt;br /&gt;آیین آورندگان را جد وجهدهای بی پایان درخروج ازعالم حیوانی به عالم جان(پاکی) وجنگ با دیوان وشریران درون خویش، چون جاذبه کهربا چنان درربود که ندانستند، کیستند و چیستند. وچنان گرفتار وحیران کارخود گشتند که گویی به چاهی تیره درافتاده اند و دراین جد وجهدهای پررنج، باز زمانی درازگذشت!؟&lt;br /&gt;پس ازگذشت سالیان وآنگاه که پشت هایشان ازجد وجهد بی پایان خمیده وگیسوانشان سپید گشت، جسارت نموده وسؤال کردند؛« کی امرواقع خواهد شد؛ آن امر پیروزی ما بر خود وخویش حیوانی و آن امر پیروزی برشریران حاکم برسرزمینمان کی خواهد رسید !»ـ&lt;br /&gt;پاسخ شنیدند:« هیچوقت!امریگانگی با معبود آیین درعالم خاکی هرگزمیسر نخواهد شد. این طاعت جد وجهد ابدی عاشق به سوی معشوق است! لاکن غم مدارید که شما براین طاعت برگزیده گشته اید و شاد باشید که با جد وجهد خود گواه برعالیمان گشته اید و بشارت باد شما را این پیروزی ها آسمانی وزمینی !» چون قوم دردمند این بشارت شنیدند، دلشاد شدند و باز به جد وجهدهای مقدس خود برخاستند وخویش را ازیاد بردند.\ـ&lt;br /&gt;طغیان!\ـ&lt;br /&gt;برخی را این بشارت اما چنان مأیوس کرد که بنای ایمانشان فروریخت ویران ودرهم شکسته با دوصد گره بردل وجان، ترک معبد ومعبود زمینی کردند و بیزارازهر آیین ومعبودی رو به طغیان نهادند.ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;نوشته وکار ازآگوست 2010 تا یونی 2011&lt;br /&gt;یک نکته : تاریخ بشری حتی جدا ازآب وخاک ها سرشار از این قصه ها وحکایات بوده وشاید باز هم باشد وخورشیدی هم اگر ازآسمان به زمین آید اما درمدار قدرت زمینی دیگر نمی تواند خورشید باقی بماند!ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-5427232601243401341?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/5427232601243401341/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2011/07/1.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5427232601243401341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5427232601243401341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2011/07/1.html' title='غبار کهکشانی 1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-5071115752481104271</id><published>2010-06-13T02:01:00.000-07:00</published><updated>2010-06-13T10:33:28.409-07:00</updated><title type='text'>شب سبز در کوهساران</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_qKnsJXu7NjE/TBUWVXxbjbI/AAAAAAAAATM/WaMYKwJey_A/s1600/bilde+2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482312677807852978" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_qKnsJXu7NjE/TBUWVXxbjbI/AAAAAAAAATM/WaMYKwJey_A/s200/bilde+2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#003300;"&gt;شب سبز درکوهساران&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;سحرگاه شنبه، حماسه ای سبز، قله توچال وقله کلک چال واز سنگ سیاه وشیرپلا و شروین تا سربند ودربند را در برگرفت واین حماسه سبز، همچنین از فراز قله البرز تا دامنه های دماوند نیز گسترش یافت!ـ&lt;br /&gt;نواری سبزبه طول کیلومترها از فراز قله های توچال وکلک چال تا دربند وسربند وازستیغ قله البرزتا دماوند، نماد جاودان ونامیرای ایران آزاد و سبز را به نمایش نهاد!ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ایده وابتکار تسخیرسبز قله های دماوند و توچال از ما مادران بود. ما که نمی خواستیم خاطره قیام وجنبش سبز درسالروزآن به خاک سپرده شود و یا خون بیگناه فرزندانمان و رنج اسارت آنها در زندانها به دست فراموشی سپرده شود. ما که نمی خواستیم مقهورمانور چهل هزارنفره قشون احمدی نژاد وسپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و ولی فقیه درتهران شویم. خیلی سریع بعد ازآنکه تظاهرات در تهران منتفی شد، دست به کار شدیم ویکدیگر را درجریان قراردادیم. روز بعد راهی بازار شدیم وتا آنجا که می توانستیم پارچه سبز خریدیم. دختران وپسران جوانمان به یاری ومدد ما آمدند. می خواستیم این پارچه های سبز را به نشانه زنده بودن جنبش به قله های سربلندی که تهران را دربر گرفته اند، برسانیم وازفراز بلندترین قله ها فرشی سبز تا به دامنه های کوه که تهران را دربر می گیرد، بگسترانیم. ما توانستیم برگزاری این روز حماسی وسالروز بیداری ملت را درکوه های آزاد توچال و دماوند و با استفاده از غفلت دشمن سازماندهی کنیم. با استفاده از ارتباطات، تصمیم واراده خود را به گوش همه علاقمندان رساندیم. گروهی از ما جمعه شب در ساعت یازده در میدان سربند یکدیگر را ملاقات کردیم و در تاریکی به سمت کوه به راه افتادیم و مسیر مستقیم به سمت قله را درپیش گرفتیم. با سرعتی هماهنگ به سمت غارپلنگ پیش رفتیم وازآنجا ازکنار دیواره سنگی به سمت شیرپلا راه را ادامه دادیم. نمی دانستیم چند نفرهستیم اما قرار بود که در ساعت 2 نیمه شب درکوهستان با نور هدلامپ وفانوس به یکدیگرعلامت دهیم و همزمان فریادهای بلند در کوهستان سردهیم. با آنکه هیچ ترس و هراسی نداشتیم اما من هیجان بزرگ وعجیبی مثل کوبیدن پتک چکش را درسروگیجاه های خود می شنیدم. در این شب جوانانی از فدراسیون کوهنوردی ما را حمایت کرده بودند وکوهنوردان ورزیده با کوله بارسنگین پارچه های سبز، چندین ساعت قبل از ما به سمت قله توچال حرکت کرده بودند. قرارمان این بود که دسته وتیم هایی به ارتفاعات مختلف مثل پسقلعه وآبشار دو قلو و شیرپلا ، سنگ سیاه (امیری)، توچال، اسپیدکمر، ایستگاه ۵ وپلنگ‌چال روانه شوند وازهمانجا وازفراز کوه ها، توپ های پارچه را به سمت پاپین باز کرده و هدایت کنند ودرنقاط مختلف پارچه ها را به یکدیگر منگنه نموده و با گذاشتن سنگ های سنگین آنها را مهارکرده و بعد به سمت پایین بیاورند وهمینگونه هردسته ازنقاط مختلف این کار را ادامه دهیم و درانتها به دامنه کوه و تا پایین سربند برسانیم.ـ&lt;br /&gt;ارتفاع توچال 3965 مترمی باشد که 40 توپ پارچه صد متری سبزخریده بودیم وبرای حمل آن به بالای ارتفاعات ازقاطرهم استفاده کردیم. مردم کوه نشین(اهالی) با شوقی کم نظیرجوانان را حمایت کرده بودند و از شب قبل و در پناه تاریکی هوا بردوش خود یا بربار استرهایشان پارچه ها را حمل کرده و جوانان را تا قله ها همراهی کرده بودند. قرار بود که برای صبح سحر و با دمیدن خورشید از فرازتوچال و پسقلعه وآبشار دو قلو و شیرپلا، سنگ سیاه ، وپلنگ‌چال تا پایین یک خط سبز زیبا ازستیغ کوه ها تا دامنه دشت کشیده شده باشد و بر روی پارچه های سبز شعارهای آزادی زندانیان سیاسی و مرگ بر دیکتاتور، زنده باد آزای، زنده باد سالروز قیام وجنبش سبز ملت و... نوشته شوند.ـ&lt;br /&gt;در کوله پشتی ام یک توپ پارچه سبز به همراه اسپری رنگ و منگنه و... داشتم. تصورنمی کردم که هنوزچنین بنیه ای برای کوهنوردی داشته باشم اما تجربه کوهنوردهای سالیان گذشته، مرا دراین شب بسیار یاری کرد وشاید هم شوق پیروزی برحکومت نظامی-فاشیستی احمدی نژاد وانگیزه مبارزه برای آزادی فرزندم وعشق به میهنم مرا دراین رزم، بالا وبالاتر می برد. چند مادردیگری که همراه آمده بودند، درارتفاعات پایین ماندند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;در ساعت دو نیمه شب، یک نفر که راهنما وجلودارگروه ما بود، بلند فریاد زد: «چراغ قوه های خود را روشن کنید! » دست هایمان به سمت جیب هایمان رفت ودرفاصله کوتاهی چراغ قوه و برخی نیز فانوس ها را روشن کردند. به ناگاه از نقاط مختلفی، گویی که خطی بی پایان از ستارگان چشمک زن، چون کهکشان راه شیری، ظلمت قیرگون وتاریکی وسکوت شب را شکسته باشند، دربرابر دیدگان ناباور ما آشکار شدند. دیدن و تماشای این خط طولانی نورهای قرمز وآبی، گویی زلزله ای برتار وپود ما افکنده بود. نمی دانستیم که چنین جمعیتی خواهد آمد. سوز و سرمای شبانه وسکوت کوهستان را صدای الله اکبر، مرگ بردیکتاتور، زنده باد آزای، آزادی زندانی سیاسی درهم شکسته بود و این خط روشن و متحرک انسانی در کوه بالا و بالاتر می رفت. بالا رفتن این خط بی پایان شب شکن تا قله ها ادامه داشت.ـ&lt;br /&gt;در طول راه هر دسته یا تیمی درارتفاعات مختلف توقف کردیم و پارچه های سبز را گشوده و با محکم کردن و نهادن سرباز پارچه به زیرسنگها آن را به سمت پایین هدایت می کردیم. توپ پارچه سبز درجایی از روی سنگها و درجاهای دیگراز روی تپه به سمت پایین کشیده میشد وما آن را به صورت فرش، پهن می کردم وعده ای با قلم یا اسپری بر روی آن شعار می نوشتند. تیم ما که چندین توپ پارچه با خود داشت، ازپایین آبشار دو قلو کار خود را شروع کرد و درپناه نور فانوس به کار خود ادامه دادیم. چیزی به سپیده صبح نمانده بود که کارمان به پایان رسید و درتمامی ساعات و دقایق ولحظات ازغیرقابل وصف ترین هیجانات و احساسات فداکاری و میهن دوستی سرشار بودیم. در تمام طول راه ترانه های حماسی خوانده یا شعارداده بودیم. من به هنگام کار بی اختیار اشعار وترانه های رزمی را با خود زمزمه می کردم . پس از پایان کارمان همه با التهابی وصف ناپذیردر انتظار بودیم؛ درانتظار روشن شدن هوا و رسیدن و بازگشت بقیه بچه ها از قله ها وخبر موفقیت آمیز بودن شب سبزمان در کوهساران.ـ&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;می خواستیم طلوع سپیده صبح پیروزی و قیام سبزی را که با دست های خود درکوهستان آفریده بودیم، ببینیم! با روشن شدن هوا و با تصمیم راهنمایمان که جوان آزاده ای ازفدراسیون کوهنوردی بود، به سمت پایین به راه افتادیم. قبل ازآن برخی از ما نماز خواندند وبرخی دیگربا درست کردن آتش وتهیه چای وآماده کردن صبحانه، سحرگاه گرم وپرمحبتی را در آن سپیده دم فراموشی ناپذیربرای همه فراهم کردند. دو ساعت و نیم راه داشتیم. در تمام راه و در طول مسیر، تیم های دیگرنیز کار کرده و همه جا را پارچه سبز کشیده بودند و به گونه معجزه آسایی این کاردرهمه جا با موفقیت انجام گرفته بود. ساعت 6 صبح به پایین و به کنار رودخانه رسیدیم. قرار بود که نیم ساعت توقف کنیم و بعد از قرار گرفتن درجریان بازگشت بچه هایی که به قله رفته بودند، پراکنده شویم. جمعیت بزرگی قبل از ما بازگشته بودند. راهنمای ما با بیسیم مخصوص کوهنوردان با بقیه تیم ها درارتباط بود و به ما خبرها را میداد. قرار نبود که همه از مسیر دربند برگردند بلکه به دلیل مخفی بودن برنامه مان، تاکتیک پراکنده بودن را رعایت کردیم و عده ای از مسیرهای دیگر مثل شهرستانک ، درکه ، یا از مسیر سنگ سیاه ، و ما هم از مسیر دربند ، به سمت پایین بازگشتیم.ـ&lt;br /&gt;هنوزاز تمام برنامه با خبر نبودیم اما تا همینجا هم ازاعتماد واتحادمان، احساس غرور وافتخارمی کردیم وهمه به نوعی هیجانزده بودیم. در این زمان بود که ناگهان تلفن همراه راهنمای ما زنگ زد واو دقایقی به آن گوش داد وبعد با هیجان فریاد زد و گفت:« دوستان تبریک، تبریک! گوش کنید! عده ای از یاران کوهنورد ما از روز پنج شنبه به سمت قله البز رفته بودند و الآن خبر دادند که از فراز البرز تا دامنه دماوند هم فرش سبزی به نشانه زنده بودن جنبش، کشیده اند و موفق شده اند. مردم دماوند وجوانان در همه جا آنها را یاری کرده اند، درغیر اینصورت این حرکت پیروزمندانه امکانپذیر نبود.ـ&lt;br /&gt;با شنیدن این خبر ناگهان همه ما فریادهای شادی سردادیم و تا دقایقی بی وقفه دست می زدیم و برخی از شادی شروع به رقصیدن کردند.ـ&lt;br /&gt;راهنمای ما دوباره ما را به سکوت دعوت کرد و بعد گفت:« اگر چه در برابر چهل هزار نظامی مستقر درشهرتهران دست های ما خالی بود اما اراده ها و گام هایمان را استوار کردیم و خاطره قیام وجنبش مردم را زنده نگه داشتیم و خون پاک شهدایمان و رنج زندانیمان را ارج نهادیم و نشان دادیم که حکومت نظامی و استبدادی وفاشیستی حاکم در این سی سال اگرچه بسیاری از سازمان های واحزاب واشخاص را به بند کشید یا نابود کرد اما یک ملت وجنبش مردم را هرگز نمی تواند، نابود کند. ملت باهوش و با عزم و با اراده ای چون ایرانیان اگر راهش گشوده شود، با فداکاری وازخود گذشتگی خود آن را ادامه میدهد. تجربه امروز به ما ثابت کرد که اراده واعتماد و میهن پرستی ما واقعیتی سه هزار ساله است که بخش بزرگی از این پایداری را مدیون مادران آگاه ایرانزمین هستیم. زنان دلاوری که ایده وابتکار این شب سبز در کوهستان را خلق کردند، مادرانی که درتاریخ معاصر ایران نه تنها خود نقش شایسته وپیشتازی برعهده داشتند بلکه هزاران هزاردختر وپسرآزاده را نیز دردامان خود پرورده اند. به آنها درود می گوییم که دربرابر سختی ها و رنج های جانکاه این یک سال از پا درنیامدند بلکه پیشتاز و راهنمای ما راهنمایان نیز شدند!ـ&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پایان!&lt;br /&gt;12 ماه ژوین 2010 برابر با 22 خرداد 1389&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-5071115752481104271?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/5071115752481104271/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5071115752481104271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5071115752481104271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='شب سبز در کوهساران'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_qKnsJXu7NjE/TBUWVXxbjbI/AAAAAAAAATM/WaMYKwJey_A/s72-c/bilde+2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-1689945950891163151</id><published>2010-01-03T13:09:00.000-08:00</published><updated>2010-01-05T07:38:45.563-08:00</updated><title type='text'>بعد از عاشورا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بعد از عاشورا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;با سروکله باد کرده به خانه برگشتم. مادرم سرسجاده نماز بود. نمازش را فوری سلام داد، نگاهی به من کرد و با نگرانی گفت:« الهی شکر که زنده ای! دیگر امیدی نداشتم. » چشمانش از گریه سرخ شده بودند. جواب دادم:«آره من زنده ام اما خیلی ها را کشتند. زن، مرد، پیر، جوان را با گلوله با باتوم با چاقو با میله آهنی ... اما مردم هم از خودشان دفاع کردند. مادرم با گوشه چادرنمازش اشکش را پاک کرد وگفت:« دیدم! الله اکبرچه خبربود! صحرای کربلا وروزعاشورا بود. خدا لعنتشان کند که آنطور به جان مردم بیگناه افتاده بودند! در روزعاشورا، کسی که مردم را بکشد، شمرو یزید و ظالم است وکسی هم که کشته بشود، مثل امام حسین ویارانش مظلوم است. یعنی این بی شرف ها که ادعای دین می کنند، اینقدرهم نمی فهمند؟! یعنی خامنه ای یادش رفته که حتی شاه هم در روز تاسوعا و عاشورا تظاهرات مردم را به خاک وخون نکشید! الله اکبرازبی سیرتی آخوند جماعت!» مادرم درحالیکه تند و تند حرف می زد و به آخوندها فحش میداد، جانمازش را جمع کرد. با کف دست پشت گردنم را که باد کرده بود، مالیدم وگفتم:« اینها مغول هستند؛ حتی بیرحم تر! مغول ها ملت خودشان را نمی زدند و نمی کشتند، اینها دیگر چقدر پست فطرت هستند که ملت خودشان را می زنند و می کشند؛ پیر یا جوان، زن یا مرد هم برایشان فرقی نمی کند.» ازضربات باتومی که خورده بودم، سر و گردنم به شدت درد میکرد. یک لگد هم خورده بود، توی سینه ام که موقع نفس کشیدن دنده هایم تیرمی کشیدند. با این حال از دستشان در رفته بودم. مردم به دادم رسیدند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مادرم متوجه شد که درد دارم.با ناراحتی پرسید:« طوری شدی؟ جایی ات است شکسته؟ درد داری؟ ببرمت بیمارستان!» گفتم:« نه! خوب می شه. ناراحت نباش. من که زنده هستم. آنهایی که کشته شدند، آنهایی که توی بیمارستان هستند و کسانی که دستگیر شدند. باید به فکرآنها بود! باید برای آنها ناراحت بود.» مادرم آه تلخی کشید و گفت:« چی بگم؟! من که به خاطرعاشورا آمده بودم توی خیابان اما مجبور شدم که برگردم. گازاشک آور زدند، نفس من بند آمده بود وداشتم خفه می شدم. حالم بد شد وبرگشتم به خانه اما دلم آنجا بود.دلم پیش شما بود، چیکار کردید؟ جواب دادم:« خودت که دیدی یک طرف لشکریزید بود ویک طرف هم مردم. میدان جنگ بود. گلوله، خون، آتیش، گازاشک آور، سنگ، زخمی، کشته، دستگیری و... اما ایندفعه مردم حسابشون را رسیدند. همه با هم هجوم می آوردند و گیرشان می انداختند. باطوماشون را می گرفتند. می زدند توی سرخودشان. چنان ترسیده بودند که یکی شون از وحشت داد می زد:« ای خدا! ولم کنید.» مردم موتورهاشون را آتیش زدند. طوری شد که پا به فرار گذاشتند و بعد هم جرأت نکردند که برگردند. مردم بین خودشان وآنها سنگر بستند.&lt;br /&gt;با بیل وکلنگ، سیمان های کنارجوی آب را میکندند و بعد ما سنگ ها را برمی داشتیم و به سمت مأموران پرتاب می کردیم وآنها عقب می نشستند و ما می رفتیم جلوتر. خیابان دست مردم بود.مردم با دست خالی پیروزشده بودند. همه خوشحال بودیم. جمعیت ازخوشحالی سوت می زدند، کف می زدند. نمیدانی چه خبربود!» مادرم با خوشحالی دستهایش را به سمت آسمان گرفت و گفت:«خدایا الهی شکر! مردم جز توکسی را ندارند. تو میدانی که حق با مردم است وحکومت ملاها باطل است. خودت مردم را کمک کن و پشت و پناه جوان ها باش.» &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساکت میشوم. نمی توانم احساساتم را برای مامان بیان کنم. شاید حرفم را باورنکند اما راستش توی آن صحنه ها که مثل میدان جنگ بود، دست یاری خدا را می دیدم. من توی تمام تظاهرات ها بوده ام، اما اینبار یکدلی و یکپارچگی و شجاعت مردم مثل معجزه بود. انگار که قدرت خدا با مردم بود. حتی خشم خدا را هم به چشم دیدم. کسی باور نمی کرد که مردم بتوانند مأموران انتظامی یا بسیجی های وحشی را توی تله بیاندازند و با دست خالی بتوانند خلع سلاحشان کنند و باطوم ها وسلاح هایشان را بگیرند وآنها را از ترس به زانو دربیآورند. به نظرم خدا به ما کمک کرد وطوفان خشم مردم، همان طوفان خشم خدا بود که به لرزه انداختشان.» مادرم ساکت نشسته است و به من نگاه میکند تا ادامه دهم. نفس بلندی میکشم و می گویم:« تا ساعت ها خیابان را دردست گرفتیم. ما برنده شده بودیم. برای چند ساعت پیروزی حق برباطل بود. حتی اگر برای چند دقیقه یا لحظاتی هم بود اما ارزش جنگیدن داشت. لحظه هایی هستند که مثل ظهر روز عاشورا، اوج آزادگی و پیروزی انسانی هستند، باید جنگید و آنها را دید وبعد ازآن می توان مٌرد. امروزهمه چیزعوض شده بود. هوا؛ هوای آزادی بود. هوا؛ هوای پیروزی بود. هوای سرد زمستان را کسی حس نمی کرد. هوا، سرما، حال وهوا، صحنه ها؛ همه بالاتر از مرگ بودند. بالاتر از مرگ یعنی که مردم ترسی نداشتند. به خاطرحق ایستادگی کردند. ایستادند و من در آن صحنه های شجاعانه، معنی عاشورا را خوب فهمیدم.» مادرم چنان ساکت است که حتی نفس هم نمیکشد. به حرف های من گوش میدهد. نمیدانم آنها را فهمیده است یا نه اما آب دهانش را قورت می دهد واز من می پرسد:« خوب چی بود؟ معنی عاشورا چی بود؟» با غرورجواب دادم:«عاشورا یعنی بالاترازمرگ قرار گرفتن! مرگ بالای سرما پرواز میکرد اما کسی نمی ترسید! احساس می کردیم که شکست ناپذیریم! آنها می خواستند تلخی شکست را به ما بچشانند اما ما لذت پیروزی را چشیدیم.» مادرم با خوشحالی میگوید:«بارک الله به اغیرت مردم! زمان انقلاب هم همینطوربود. مردم همه با هم و یک دل و یک زبان بودند. اصلا مردم یکی شده بودند. کسانی که تو فکرش را هم نمیکردی، می آمدند توی تظاهرات. آنموقع هم مردم دست خالی بودند و فقط دستهاشان را مشت میکردند و می گفتند:« مرگ برشاه.» خیلی ها باورنمیکرد که بامشت خالی مردم پیروز بشوند اما شاه را مستأصل کردند تا اینکه رفت. خمینی که آمد، بین مردم تفرقه انداخت. به اسم خدا ودین دشمنی به راه انداخت. بساطی راه انداخت که پدروپسرو برادر را به جان هم انداخت. ای آتیش به قبرش ببارد که پشت اسم امام زمان قایم شد اما دریای خون به راه انداخت و خیلی ظلم کرد. سی سال طول کشید تا چشم ما باز شد ودشمنمان را شناختیم وحالا دیگر چشم مان بسته نمیشود. آب رفته دیگر به جوی باز نمی گردد. واسه همین است که بعد از اینهمه بلا که سرجوان ها آوردند ، باز هم مردم توی خیابان هستند. ما که دوره انقلاب یادمان نرفته، آنوقت هم خیلی زدند و کشتند و دستگیر کردند! اینها هم، هرچه که بگیرند وبکشند، و هرکاری که بکنند اما نفس های آخرشان را می کشند و باید بروند. از حرف مادرم تکان خوردم. صورت وحشتزده مأموران که به دست مردم افتاده بودند، جلوی چشمم مجسم شد. واقعیتی که به چشم خودم دیده بودم. تمام آنچه که امروز دیده بودم، به شدت تکانم داده بود. به مادرم گفتم:« مردم امروز قدرتشان را نشان دادند. چشم در برابر چشم! وقتی آنها قصد کشتن ما را دارند، چرا ما قصد کشتن آنها را نکنیم. جواب دشمنی و کینه ، انتقام است. حالا که قرار است بمیریم، چرا با دست خالی بمیریم؟ تا امروز کتک می خوردیم و گریه می کردیم، امروز کتک زدیم و به گریه انداختیمشان. تا امروزما را می کشتند، از فردا آنها را خواهیم کشت.» مادرم با شنیدن حرف های من آرامش خود را ازدست داد وبا نگرانی پرسید:« مثلا چه کاری می خواهید، بکنید؟ چطوری می خواهید انتقام بگیرید؟ آنها تا دندان مسلح هستند. دست شما خالی است. کاش با کمک عقل راهی پیدا کنند. چه فایده ازدشمنی؟ سی سال است که اینها با مردم دشمنی دارند. چرا؟ جگر من خون شد تا شما را بزرگ کردم، چرا بگذارم که بمیرید؟» با هیجان گفتم:« مادرعزیزم. عقل و راه حل عقلانی برای زندگی کردن و برای پیدا کردن راه حل برای مشکلات است تا زنده بمانی یا بهتر زندگی کنی، راه حل عقلانی، قبل ازوارد شدن به میدان جنگ است. جنگ یعنی کنار گذاشتن عقل و منطق و مسلح شدن به نفرت، کینه و دشمنی. جنگ یعنی زور، کشتن، ویران کردن. جنگ یک قانون بیشتر ندارد، نکٌشی، کشته می شوی! مردم که جنگ نداشتند، مردم آمدند توی خیابان تظاهرات کردند یعنی با عقل و منطق مشکلات خود را گفتند. وقتی اینها مردم را می کشند یعنی با مردم می جنگند و راه حل براساس عقل برای حل مشکلات مردم نمی شناسند. اینها خون امثال ندا را ریختند و به جوانان پاک و بیگناه تجاوز کردند و زندان ها را پٌر کردند و اینها همه یعنی جنگ! مردم امروز هم تظاهرات کردند و فقط شعار دادند. مردم قدرت دیگری نداشتند اما نیروی انتظامی و گارد و لباس شخصی ها و بسیجی ها و چاقو کش ها، همه به مردم حمله کردند. روز عاشورا مردم ازخودشان دفاع کردند. مثل امام حسین ایستادند و نشان دادند که از مرگ نمی ترسند و قدرت خودشان را نشان دادند وصحنه را چرخاندند تا جایی که لرزه براندامشان انداختند. امروز بچه ها سنگ ها را توی جیبشان می گذاشتند و می رفتند جلو و فریاد می زدند:« اگرمردی بیا جلو، جلیقه انتحاری تنم است. بیا تا نشانت بدهم، مٌردن چه مزه ای داره!» می ترسیدندو دنبال حفظ جانشان بودند و می رفتند عقب. ما به مأموران می خندیدم اما بین مردم امروز صحبتش بود. شاید هم به فکر خیلی ها زده باشد. به خاک وخون کشیدن تظاهرات مردم بی سلاح همیشه هم بی جواب ومجانی نیست و یک روز باید جواب دریافت کنند و قیمتش را بپردازند. تحمل اینهمه زورگویی، ذلت و تحقیروهزار بدبختی دیگر، ازطاقت مردم گذشته است. توی تظاهرات کسی به فکر جانش نبود.اصلا کاری نداره که آدم به خودش جلیقه انتحاری ببندد و برود وسط موتورسوارها و انتقام خون بیگناهان را بگیرد! مادرم وحشت زده پرسید:« چطورکاری نداره؟ چطوری.... » با آنکه نمی دانستم چطور می توان اینکار را کرد اما با اطمینان جواب دادم:« اینترنت! کافی است که طرز تهیه اش را روی اینترنیت بگذارند، بعد همه جا پٌر می شود و می شود حتی مثل اسباب بازی بچه ها آن را تهیه کرد.» مادرم دستش را گذاشت روی قلبش وگفت:« ای وای یا علی المرتضی!آنوقت چه خواهد شد!» چنان به هیجان آمده بودم که قلبم تند و تند می زد. ازروی صندلی بلند شدم و گفتم:« مگر خون امام حسین به خاطر حق طلبی ریخته نشد. مگرخون او خون خدا نبود! اگر ننگ ظلم با ریختن خون پاک میشود، باکی از ریختن خونم ندارم. خون هیچ بشری بالاتر از خون خدا نیست.» کاپشنم را برداشتم. مادرم با وحشت پرسید:« کجا میخواهی بروی. بنشین برایت غذا بیآرم. چیزی که نخورده ای؟» اشتهایی نداشتم. به بچه هایی فکرمی کردم که دستگیرشده بودند وخدا می دانست که درچه حالی هستند. کتک وآزار و تحقیر وبازجویی وگرسنگی و تشنگی و سرما و....» گفتم:« گرسنه نیستم. باید بروم! کار دارم. امروز آقای فروتن را توی تظاهرات گم کردم. تلفنش هم جواب نمیداد. گویا به منزل برنگشته است! باید بروم وپیدایش کنم. مادرم گفت:« پیرمرد بنده خدا! اونکه فلج است، ناراحتی قلبی هم دارد، چطوری رفت تظاهرات؟» گفتم:« فکرکردی! نمی شناسیش. صف اول تظاهرات وجلوی جمعیت بود، شعار می داد:« این ماه ماهه خونه، یزید سرنگونه. ابوالفضل علمدار، دیکتاتور را برش دار!» بعد مأمورها گازاشک آور زدند تا جلوی حرکت جمعیت را بگیرند، مردم مجبور شدند به عقب برگردند. بعد گاردی ها شروع کرد به تیراندازی هوایی تا مردم را متفرق کنند. آقای فروتن بلند شعار میداد. به من گفت:« برو عقب تا به خاطر من تیرنخوری یا دستگیر نشوی. من امروز باید به اینها نشان بدهم که ما حسینی هستیم و آنها یزیدی هستند. من جانم را برای یک همچین روزی حفظ کرده بودم. بعدش دیگربه دردم نمی خوره!» من دسته های صندلی چرخدارش را محکم چسبیده بودم و می خواستم برگردم عقب اما نمی شد. راه نبود. به من گفت:« برو! من خودم می آیم. نگران من نباش. فرارکن به دست شمر نیفتی.» همین موقع بود که مردم شروع کردند به دویدن. من هم دویدم به سمت عقب وآقای فروتن را گم کردم و بعد هم دیگر ندیدمش بعد هم درگیری شد که برایت تعریف کردم. بعد از تظاهرات می خواستم بروم دنبالش اما چهارراه ها را بسته بودند، نیروی انتظامی دستگیر می کرد. اما باید بروم و یکجوری پیدایش کنم.» مادرم گفت:« نرو.الان دسته شام غریبان راه می افتد توی خیابان ودوباره جمعیت شروع میکنند به شعاردادن و این پدرسوخته هاهم بهانه پیدا می کنند تا بقیه را دستگیرکنند.» گفتم:« اگرمن پدری داشتم و به خانه برنگشته بود می رفتیم دنبالش. اینطور نیست! آقای فروتن برای من مثل پدرم است.» مادرم از حرف من یکه خورد و چیزی نگفت. کاپشنم را برداشتم وخداحافظی کردم. مادرم با نگرانی مرا تا دم در بدرقه کرد وخواهش کرد که به او زنگ بزنم. به اوگفتم:«حتما!» پیاده راه افتادم به سمت منزل آقای فروتن، جایی که من درآنجا کارمی کنم واکثرشب ها هم درهمانجا می خوابم.&lt;br /&gt;بیرون هوا سرد و خیابان هم سوت وکور بود. سوزمثل شلاق می خورد توی صورتم. یقه کاپشنم را بالا کشیدم و صورتم را با شالم پوشانم. نگران آقای فروتن بودم و دلم شور میزد. آخرین لحظه ای که از او جدا شدم، با صدای بلند شعار می داد:«خامنه ای قاتله!....» نکند که با باتوم توی سرش زده باشند تا صدایش را خفه کنند. نکند که تیر به اش خورده باشد. نکند که زیر دست و پای جمعیت مجروح یا زخمی شده باشد. از این افکار به شدت مضطرب می شوم. آشنایی من با او از سه سال پیش شروع شد. از زمانیکه به عنوان مددکار، برای رسیدگی و سرپرستی از او استخدام شدم. دراین مدت چنان به او علاقمند شده ام که جای پدرم را پٌرکرده است. او یک پژوهشگر ویک محقق است و شاید قبلا یک روزنامه نگار بوده است، اما به درستی آن را نمیدانم. اجازه سؤال کردن یا فضولی به من نمیدهد. از اول استخدام به من گفت:« پسرم اینجا مثل خانه خودت است و رسیدگی به کارها برعهده توست. می توانی به کارهای خانه بنا به میل خودت رسیدگی کنی اما به دفترکار من کاری نداشته باش. کنجکاوی طبیعی را کنار بگذار واگر لازم باشد ویا وقتش باشد که چیزی را بدانی، خودم آن را به توخواهم گفت. حتی آن را به تو یاد خواهم داد.» با آنکه سنش بالاست و دراثر سانحه ای فلج شده اما اراده بزرگی دارد و منظم مثل یک ساعت است. معمولا او یک هفته مطالعه وکار می کند و بعد مطلب یا مقاله اش را می نویسد و با اسم مستعار برای روزنامه ها می فرستد و یا روی سایت های مختلفی می گذارد. مطالبش را من تایپ می کنم. در سال اول کارم با او، هیچی از مطالب یا مقاله هایش را نمی فهمیدم ولی کار ورابطه تنگانگ با او؛ فکر وذکرم حتی شخصیتم را به کلی تغییر داد و به خصوص دراین سال آخراز نظر فکری چنان به او نزدیک شده ام که می توانم بگویم، جزیی از او شده ام. با علاقه مطالبش را می خوانم و حتی آنها را تصحیح می کنم وآرزو می کنم روزی بتوانم مثل او بنویسم. از این طریق یک پیوند روحی عمیق با او پیدا کرده ام. اوآموزگار من است و من هم سعی کردم جای خالی فرزندانش را برایش پٌرکنم. درباره فرزندانش زیاد صحبت نمی کند. خانواده اش درخارج کشور هستند وزندگی آنها با زندگی آقای فروتن خیلی فرق دارد. شب تاسوعا پسر بزرگش( بابک) زنگ زد. معمولا سالی دو یا سه بار زنگ می زند. من درحال تایپ آخرین مطب آقای فروتن و دراتاق کارش بودم . گوشی تلفن روی بلندگوبود. آقا بابک گفت:« پدرجان تعطیلات کریسمس است و بعدش هم سال نو مسیحی است، زنگ زدم که به شما تبریک بگویم و خانم و بچه ها هم می خواستند یک چند کلامی با شما صبحت کنند. من از جانب شما هدایایی تهیه کردم و درجشن کریسمس در اینجا به خانم و به بچه ها دادم. خیلی خوششان آمد و خوشحال شدند و می خواستند ازشما تشکر کنند.» صورت آقای فروتن مثل گل آتیش سرخ شده بود، با خویشتنداری گفت:« بسیارکار خوبی کردی پسرجان. امیدوارم همیشه سعادتمند باشید و ایام سال نو را هم به خوشی بگذرانید و ازنعمات خداوند درآنجا برخوردار باشید. متأسفانه یا خوشبختانه ما از نعمات دیگری در اینجا برخورداریم. در اینجا ماه محرم است و امروز روز تاسوعا بود. مردم با استفاده از این فرصت رفتند توی خیابان و تظاهرات کردند، به دنبال همان خواسته هایی که الآن دیگر تمام دنیا ازآن خبردارد، هستند. ولی به آنها حمله کردند و کتکشان زدند و باز جوان های مردم را دستگیر کردند و خدا می داند که این بچه های نازنین الآن درچه حالی باشند. راستش من اصلا درحال وهوای خارجکستان وسال نوی آنجا و خلاصه آن نعمت هایی که دل تو با آنها خوش است، اصلا نیستم. فردا عاشورا است. قرار است مردم تظاهرات بزرگ داشته باشند و صدای حق طلبی شان را بلندتر کنند. فردا خیابان های تهران مثل کربلا خواهند شد و صحنه هم مثل عاشورا خواهد شد و مردم هم مثل یاران امام حسین کشته خواهند شد. من هم فردا در میدان هستم.» پسرآقای فروتن فریاد زد:« پدرجان از شما خواهش می کنم که بعد از 70 سال دیگر دست از این کارهایتان بردارید. شما نمی توانید راه بروید، چه کاری از دست شما در تظاهرات خیابانی ساخته است. زیر دست وپا له می شوید. استخوان هایتان می شکند.کسی را ندارید تا به شما رسیدگی کند. من فیلم های امروز را دیدم. برای همین هم زنگ زدم تا حال شما را بپرسم. از شما خواهش می کنم که وارد سیاست نشوید، سیاست هزار دستان است. هزار دست پشت این پرده و این داستان است که شما خبر ندارید و اگر خبر داشتید، آرام می شدید و درخانه می نشستید.» آقای فروتن پاسخ داد:« پسرم من بی خبر از اوضاع نیستم ودر هفتاد سالگی هم هنوز، هرهفته مقالات خود را می نویسم و آنقدر تجربه دارم که بین هزار دستان هم دست خدا را ببینم. سی سال است که یک ملت مظلوم فریاد می زند. یا خدا هست یا نیست. یا خورشید هست یا نیست. اگر خورشیدی هست لاجرم باید طلوع کند و اگر خدایی هست باید دستش ازآستینی بیرون بیاید. نگرانی تو را می فهمم چون تو اینجا نیستی. اگر ششماه با این مردم توی خیابان بودی، معنای یک دست بالای همه دستها و معنای جان پاک این جوانان را می فهمیدی. یک دست هست که من آن را می بینم و آنهم دست خداست که دراز شده و من فردا جانم را پاک درکف آن می گذارم تا این قیام ادامه پیدا کند. فردا من.....» ناگهان گفتگویشان قطع شد وآقای فروتن گوشی را گذاشت. صورتش از خشم سیاه شده بود. انتظار داشتم که لب باز کند و چیزی بگوید اما ساکت ماند. صندلی اش را به حرکت درآورد و به سمت قفسه کتابهایش آمد و دست دراز کرد ودیوان شمس را برداشت. رو به من که مات و متحیر مانده بودم، گفت:« پسرم یک لیوان آب برای من بیآور. یک چایی گل گاو زبان هم برایم دًم کن! دستت درد نکند. همین!» نمی فهمیدم که چطور توانست خشم خود را مهار کند. چیزی در وجود این مرد بود که بر طوفان هم غلبه می کرد. برتمام و عواطف و هیجانات خود می توانست غلبه کند و نمی فمیدم که چگونه فکر می کند یا برچه اساسی درباره دیگران قضاوت می کند اما روش زندگی و اخلاقیات خوب و متانت و فروتنی وآزادگی او را دوست داشتم. یک استاد بود؛ استادی که استادش مولانا بود. زندگی پٌر فراز و نشیبی گذرانده و چندین سال و چندین بار به زندان افتاده بود اما باز هم ازکسی یا چیزی نمی ترسید. از اتاق خارج شدم. متأثر شده بودم و دلم نمی خواست که فردا او یا کسی کشته بشود اما امروز به چشم خودم صحنه عاشورا را دیدم. آیا امروز او هم جان پاکش را درکف خدا نهاد؟ نمی دانم! بی اختیار گریه ام می گیرد.آسمان هم به شدت گرفته و ابری است. باران و شاید هم سیل اشک فرشتگان امشب از آسمان روان شود. امشب صدای ناله ها و فریادهای مظلومان و مجروحان و شکنجه شوندگان تا آسمان بالا خواهد رفت.&lt;br /&gt;نخستین صدای الله اکبر از بامی دور به گوشم می رسد. به سرعت قدم هایم اضافه می کنم. تمام امروز را یا راه رفته ام یا دویده ام و خسته هستم اما ادامه میدهم. از دور منزل آقای فروتن را می بینم. چراغ ها خاموش هستند. با عجله می دوم. در را باز می کنم. چراغ ها را روش می کنم و بلند صدا می زنم آقای فروتن، شما برگشته اید. جوابی نمی شنوم. قلبم به شدت میزند. می روم توی اتاقم و روی تخت می افتم. سرم سنگین است شاید دراثر گاز اشک آور باشد یا ضربات باتوم. چشمم را می بندم. تمام صحنه های امروز مثل فیلم سینمایی از برابر چشمانم می گذرند. ناگهان فکری به خاطرم می رسد:«پیامگیر تلفن!» بلند می شوم و به سمت هال میدوم. پیامگیر تلفن را روشن می کنم. صدای محسن را می شنوم. شماره گذاشته که به او زنگ بزنم. نگران می شوم؟ شاید بچه ها طوری شده اند اما چرا محسن منزل آقای فروتن برای من پیام گذاشته است؟ با نگرانی شماره او را می گیرم. زود پشت خط میآید. سلام می کنم وبا نگرانی می پرسم:« چیکار داشتی؟ کسی طوری شده است؟» با ناراحتی می گوید:« ببین من آقای فروتن را ظهرامروز دیدم. سرو صورتش تمام خونی بود.نفسش به شماره افتاده بود. نمی توانست حرف بزند! بد جوری باتوم یا سنگ یا میله ....، خلاصه یک چیزی توی سرش خورده بود که زخمش خطرناک بود. طول کشید تا وسیله ای پیدا کنیم تا به بیمارستان منتقل بشود. باورنمی کنم که زنده مانده باشد. داشت نفس های آخرش را می کشید....» بقیه صحبت های محسن را نمی شنوم. از شدت عصبانیت دیوانه می شوم. شروع می کنم به داد زدن و با صدای بلند فریاد می زنم:« بی شرف ها، می کشمتان. همین فردا! همین فردا! بعد از عاشورا!» دلم پٌراز درد است. برای بار دوم پدرم را از دست داده ام وآنهم در میدان جنگ این رژیم با مردم؛ با مردم ایران، با مردم آزاده و شجاع، مردمی که زیر بار زور نمی روند! به سمت بام خانه می دوم. در پشت بام را باز میکنم و به درون سوز تلخ و کشنده زمستانی پا می گذارم. سوز سینه ام از سوز زمستان هم کشنده تراست. بادی شدید می وزد. از درون تاریکی شب صدای الله اکبر به گوشم می رسد. با تمام وجودم فریاد می زنم: « ای خدا، مرگ بر خامنه ای! ای خدا، &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;»«!مرگ برخامنه ای! می کشم؛ می کشم آنکه برادرم کشت&lt;br /&gt;پایان!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;سوم ژانویه 2010&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-1689945950891163151?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/1689945950891163151/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/1689945950891163151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/1689945950891163151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='بعد از عاشورا'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-8720486410590783738</id><published>2009-12-16T02:03:00.001-08:00</published><updated>2009-12-16T02:04:31.377-08:00</updated><title type='text'>داستان.وبسایت ملیحه رهبری</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 75px; FLOAT: right; HEIGHT: 100px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 75px; FLOAT: left; HEIGHT: 100px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-8720486410590783738?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/8720486410590783738/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/8720486410590783738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/8720486410590783738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='داستان.وبسایت ملیحه رهبری'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-513101387190165892</id><published>2009-10-03T13:59:00.000-07:00</published><updated>2009-10-11T09:32:59.658-07:00</updated><title type='text'>یا حق بزن گردن نا حق 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt; با تبریک آزادی سی و شش مجاهد خلق که از مرگ و از بند  و از اسارت نجات یافتند. بدون شک نجات آنها شادی عظیم و پایان رنج 72 روزه ای نیز بود که برقلب وبر سینه های ما سنگینی می کرد. داستان اشک ها و لبخندها بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;! من هم از شادی آزادی و نجات آنها از مرگ ، سر به سجده نهادم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;:داستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;یا حق بزن گردن ناحق&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قسمت دوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قیافه کتایون درهم رفت و جوابی نداد. ناگهان از جای خود بلند شد و شروع به راه رفتن در هال کرد. چند بار طول  هال را طی کرد تا کمی آرام شد. بعد دوباره برگشت و رو به روی مادرش نشست. سعی می کرد برخود مسلط باشد اما صدایش به گونه آشکاری می لرزید، گفت:« او یک بازجو ویک شکنجه گر بوده که حالا دیوانه شده است! اگر به خاطر حرفه ام نبود، فراموشش می کردم اما آنچه از زبان او می شنوم، موضوع شخصی نیست، بلکه بخشی ازتاریخ تلخ یک ملت وگوشه ای از جنایت علیه بشریت بوده، شکنجه کردن مردم هنوز هم در ایران ادامه دارد و پدر من هم هنوز زنده است و در جلوی چشمان من است. شاید ما نسلی باشیم که بتوانیم ریشه های این واقعیت تلخ و لعنتی را بیرون بکشیم، این است که برای من مهم است. آزار و شکنجه انسان ها به خاطر باور نداشتن به یک دیکتاتور و به یک بیمار روانی به نام شاه یا  ولی فقیه و امام یا رهبر مذهبی یا غیرمذهبی و... این تکرار تاریخ و تکرار ارزش های قرون وسطایی باید در ایران پایان پیدا کند، همانطور که چند قرن پیش درکشورهای آزاد پایان یافت ودوران هیولای فریبکار و پوشالی تقدس گذشت. رییس جمهور هم یک آدم است و هیچ سیاستمداری در دنیای سیاست مقدس یا پاک نیست!» گیتی خانم که حرف های دخترش را خوب نفهمیده بود، پرسید:«قصد داری اعترافات پدرت را کتاب کنی تا تاریخ تکرار نشود؟» کتایون که کلافه شده بود، سر خود را درمیان دستانش فشرد وگفت:«اعترافات یک دیوانه سندیت تاریخی ندارد اما برای من بحث دیگری مطرح است. دلم می خواهد، بدی های پدرم در حق ملت و مردمش را با تمام وجودم جبران کنم. دلم می خواهد در مسیری تلاش کنم که درآینده یک بنیاد حقوق بشر جدی در ایران پایه گذاری شود که هیچ شاه وامام ورهبرمذهبی یا غیرمذهبی... جرأت ویران کردن آن را به خاطرجنون قدرت وخودبزرگ بینی شاهانه یا امام گونه خودش نداشته باشد. دلم می خواهد آنچه را که درهر ده یا بیست سال یکبار به نام سرکوب ملت ایران اتفاق می افتد، بتوانیم پایان دهیم. درغرب در هر دهه تغییرات بزرگی به نفع دموکراسی اتفاق می افتد و این موج جدید دموکراسی، تعییرات سیاسی جامعه را متحول می کند و کل جامعه  را به جلو می برد و در کشورهایی مثل ایران این موضوع برعکس است و در هر دهه دیکتاتوری حاکم، آن چند قدمی را هم که جامعه به جلو آمده و خواهان آزادی بیشتری در می شود با سرکوب دوباره به عقب برمی گرانند.» گیتی خانم ناگهان حرف دخترش را قطع کرد و به تندی گفت:« اگر بدونی که تلویزیون امروز چه صحنه هایی  را نشان می داد! دوباره توی خیابان جوان ها را می زدند و حتی می کشتند. همه جا خون بود. صحنه هایی که لرزه به تن آدم می انداخت! به خدا من گریه کردم و دلم از درد درحال پاره شدن بود و آرزو می کردم که همونجا توی مملکتم بودم و فریاد می زدم ؛ مرگ بر دیکتاتور! حتی دلم میخواست که به جای آن جوان ها من کشته می شدم. باور کن راست می گویم از زمانی که این بلا و جنون عارض پدرت شد، با آنکه به هیچ چیز اعتقاد نداشتم اما ایمان آوردم که ظلم بی جواب نمی ماند و حق روزی گردن ناحق را می زند و حتی همینجا و توی همین دنیا!! همانموقع و از درون قلبم آرزو کردم که خداوند ما را ببخشد و به من فرصتی بدهد تا فرزندانم را طوری بزرگ کنم که به مردم خدمت کنند و لکه ننگ جنایات پدرت از دامن ما پاک شود. من قسم می خورم که آزارم حتی به یک مورچه هم نرسیده است، چه رسد به کسی یا به مردم! خوشحالم که تو به خاطر دفاع از حقوق انسانها و برای حقوق بشردر ایران کار وفعالیت می کنی. احساس می کنم که خداوند ما را بخشیده است.»&lt;br /&gt;کتایون گفت:« هرکس یک اعتقاداتی دارد و همان هم برایش خدا و یا اینکه عین حقیقت است. مهم این است که براساس آن اعتقادات و قوانینش چطور با انسان رفتارمی شود. کسانی که براساس اعتقاداتشان مردم را به هرشکلی رنج وآزار و شکنجه می دهند، ناحق ترین کسان هستند. هرجا که کسی به نوعی تیشه برریشه بشری بیگناه زده باشد، عملی ناحق انجام داده است. متاسفانه اکثراعتقادات وحتی ایده های بشردوستانه هم! به مرور زمان سلاح های زنگ زنده ای می شوند چیزی که امروز حقیقت است، فردا سلاح زنگ زده ای بیش نیست، آنچه زنگ نمی زند، رعایت حقوق انسان هاست. داستان این سی ساله اخیر و حتی چهل سال قبل در ایران یا حتی در جهان نشان می دهد که وقتی شاه یا رهبر یا امام یا هر مقام دیگری از سطح بشرعادی بالاتر برود و صاحب قدرت زیادی شود و قانون خاص برای او وضع شود و رسما مقدس یا بت شود تا او را بپرستند و فقط خواسته ها ی او را انجام دهند ،آغاز یک فاجعه است. پدر من خودش یک تحصیلکرده بود ولی تحصیلکرده ترین و شریف ترین آدم ها را شکنجه کرد و کشت به خاطر وجود مقدس اعلیحضرت که بالاتر از شهروند عادی جامعه بود و قانون شامل حالش نمی شد و به این دلیل که شاه نماینده خدا بود و ملک و ملت به وجود ایشان( یکنفر) بستگی داشت. هرکس با او یا با نظام او مخالف یا حتی منتقد جدی بود، به مرگ محکوم می شد. آقای خمینی که هفتاد سال از عمرش را یک آدم مثل همه آدمها با اندکی تفاوت .. یک آخوند یا.. مجتهد تبعیدی در عراق بود ناگهان با تیتر روزنامه کیهان امام و بعد رهبر محبوب انقلاب و مقام معظم و... شد. بعدها هم به طور رسمی جزو مقدسات وفراتر از قانون شد و نظامش هم همان سرنوشت دیکتاتوری شاه را طی کرد. بازجوهای مسلمان و مؤمن به امام خمینی و شکنجه گرهای جمهوری اسلامی، برخلاف قانون اساسی مملکت، ده ها هزار جوان آزادیخواه و دانشجو و دانش آموز را شکنجه کردند و به آنها تجاوز کردند و بعد هم کشتند، به خاطر اعتقادشان به خمینی که او را مقدس وآسمانی و بالاتر از شهروندان ایرانی می دانستند و قانون شامل حال او وزندانها و کشتارهایش نمی شد و این تقدس پرده بر روی یک تاریخ جنایات آشکار همان امام خمینی کشید! حالا بعد از سی سال خودشان در شوی تلویزیونی این پرده را کمی بالا زدند  که چه بلایی برسر مردم آورده اند. دیروز و امروز هم مؤمنین به خامنه ای، هزاران نفر را دستگیر کرده اند و در خیابان ها مردم را کتک می زنند ودر زندان ها و در زیرشکنجه به دختران و پسران بیگناه تجاوز می کنند وآنها را می کشند زیرا خامنه ای که سالهای سال یک آخوند معمولی بود، قدم به قدم به یک بشرغیرعادی و مقدس به نام ولی فقیه با طول وعرضی از ایران تا لبنان وفلسطین شد. از قدرتی بی حد و مرز و از مشت آهنین برخوردار شد تا به کمک شکنجه گرانش مردم را در برابر اعتراضات به حق شان، بزند و بکشد و جنایت کند و هیچکس هم صدایش درنیاید. رأی مردم را در انتخابات بدزد و به یک میمون بدهد که  باعث ننگ مردم ایران است و به اعتراض میلیون ها مردم هم به اندازه باد شکمش اهمیت ندهد ! سرآدم سوت می کشد اما همه اینها از برکات تقدس حضرات است!»&lt;br /&gt;گیتی خانم که نمی توانست بیش از این طاقت بیاورد، گفت:«لعنت بر همه شان! امروز صدای شکنجه شدگان را نمی شنوند اما فردا سزای جنایاتشان را می بینندد! حتی اگر به دور ترین قاره دنیا فرارکنند! من هم آدم بی اعتقادی بودم اما دیدم آنهایی که دیگران را تیرباران می کردند، خودشان هم تیرباران شدند وآن کسانی هم که از مجازات فرار کردند، بقیه عمرش را توی تیمارستان گذراندند!» کتایون با دردمندی سر خود را  تکان داد و گفت:« جنایت نه از شکنجه گری بیشعور و بیمارو مبتلا به سادیسم(جانی) بلکه از یک فرد با شعور و زرنگ به نام شاه یا امام یا ولی فقیه یا رهبری که مبتلا به (سادیسم قدرت طلبی) است، شروع می شود. همین یکنفر باید علاوه بر قدرت بینهایت مادی از قدرت معنوی هم برخوردار و باصطلاح مقدس قلمداد شود یعنی که همیشه تمام کارهایش درست است و همین یکنفر باید مادام العمر در رأس قدرت و بالاتر از همه باشد. همین یکنفر نه  تنها خودش را بلکه دروغ ها و فریبکاری ها و تمام خطاهای خودش را هم درست و حتی مقدس می داند وهیچکس حق ندارد به او شک کند یا درباره او فکر کند بلکه باید به او ایمان آورده باشد. این یک نفر از همه طلبکار است و بقیه بدهکار ابدی به او هستند تا اراده او را محقق کنند. این یکنفرجز خودش بقیه را گناهکار یا خاین می داند و مثل همه دیکتاتورها به هیچکس هم اعتماد ندارد. این یکنفر حتی فضولات فکری و پشگلش هم مقدس میشوند و بقیه آدم ها باید این فضولات (تناقضات) را قورت بدهند و خفه بشوند اما صدایشان در نیاید. این یکنفر خودش اولین نفری است که می داند، یک آدم مثل بقیه آدمها و شاید بدبخت تر ازآنها وحتی تریاکی است اما باز دست از تقدس(مافوق انسان و همسطح خدا بودن) بر نمی دارد و به قول عوام الناس دجال می شود. دجال کسی است که دروغ ها و خیانتهایش هم مقدس هستند و کسی اجازه ندارد درباره آنها سؤال یا به آن ها فکر کند. هزاران نفر باید بمیرند تا صحت ادعاهای کشک حضرتش اثبات شود! دجال کسی است که ملت را تا سرچشمه آزادی وانتخابات می آورد و دوباره تشنه برمی گرداند و از یک صحنه شعبده بازی به صحنه شعبده بازی دیگری می کشاند. سرانجام همین یکنفربه تدریج چنان منفور و بیمار می شود که به گونه ای جنون آمیز راهی جز حذف بقیه، برایش باقی نمی ماند. تمام این بساط هم در هر شکل آن به خاطر قدرت وحاکمیت است و قدرت یک موضوع جدی سیاسی است وربطی به آسمانها ندارد. کسی که در قرن بیست یا بیست ویک زندگی می کند، محصول همین قرن و تحولات فکری و فرهنگی واجتماعی( تحولات مادی) همین قرن است و هیچ ربطی به چهارده قرن پیش ویا شباهتی به پیامبر یا امامان ندارد. زیرا آنها محصول تحولات عالم روح و رابطه بین انسان و خدا بودند. پیامبریا امامان به گفته خودشان کسانی بودند که از آسمان و یا ازعالم وحی و نور هدایت می یافتند تا بتوانند درست عمل کنند. خمینی و خامنه ای و امام های دروغگو برای دراختیار گرفتن تمام قدرت و تمام ثروت واختیار و تسلط برمردم... از تمام شیوه های ضد عقل و ضد بشری استفاده کردند و تا به امروز هم به هیچ بشری جوابگوی جنایاتشان نیستند، چون زیرعبای تقدس خزیده اند. وارونه نشان دادن این واقعیت ها فقط برای فریب دادن مردم است. چه کسی مانده که این سنگ ها را به مردم ما نزده وخودش را به جای خدا جا نزده باشد. آیا کافی نیست؟ بیچاره مردم ما که تاریخا گرفتار این دور و تسلسل شده اند....» صدا و دستان کتایون از خشم می لرزیدند. بقیه سیگارش خاکستر شده و بر روی زمین ریخته بود. گیتی خانم هاج و واج به دهان دخترش چشم دوخته بود. حرف های او که تمام شد، به خود آمد و بی اختیارآه کشید. جوابی نداشت که به او بدهد اما دلش می خواست که او را دلداری بدهد، گفت:« نا امید نباش! باور کن اینبار مثل دفعه های قبل نیست. حتما دموکراسی در ایران برقرار میشود؟ حتما مردم از دست این دیکتاتوری خلاص می شوند و آزاد می شوند تا نفس بکشند. من شکی ندارم! » کتایون سرش را تکان داد و گفت:« ورق زدن این تاریخ قرون وسطایی، کار آسانی نیست اما یک هدف شایسته و انسانی است. پدر من با سرسختی علیه آزادی و علیه حقوق مردم ایران قدم برداشت و من برعکس او، باید با سرسختی برای احقاق حقوق مردم ایران تلاش کنم. نباید بگذارم آخرین فریاد به حق میلیونها ایرانی با سرکوب و تجاوز و شکنجه و کشتن جوانان به دست فراموشی سپرده شود یا غرب دوباره با معامله گری و سیاست بازی و با ضد و بند به این جانی های منفور فرصت جدیدی برای بقای حکومتشان بدهد. آنقدردر پشت تریبون های آزاد فریاد خواهم زد تا قدم به قدم یک ساختارمحکم حقوق بشر برای مردم ایران بسازم. حقوق بشریعنی که آحاد بشر مساوی هستند و کسی برگزیده  نیست  تا زندگی بشر دیگری را به خاطرآعتقادات یا اهداف خود دراختیار بگیرد یا کسی را از زندگی محروم کند. حقوق بشر یعنی اجازه مشارکت مردم دراداره جامعه و یعنی در رأس قدرت، کسی بالاتر از قانون و بالاتر از دموکراسی و بالاتر از حقوق انسانی مردم و بالاتر از بقیه مردم نیست. امروزمردم در خیابان ها هستند. مردم برای دموکراسی کشته می دهند وآقایان مواظب خودشان هستند که کشته نشوند تا فردا به قدرت برسند. بعد از رسیدن به قدرت حاضر نیستند این قدرت را ولو به اندازه یک رأی یا یک سانتیمتر یا یک کرسی مجلس با تمام کسانی که برای کنار زدن دیکتاتوری زحمت کشیده و رنج برده اند، تقسیم کنند! دموکراسی غربی چیزی جز تقسیم قدرت نیست که اینها اصلا بحثش را نمی کنند و باز هم می گویند که ایران چند قرن با آن فاصله دارد. اگر این واقعیت دارد، پس چرا شعاردموکراسی می دهند! &lt;br /&gt;حداقل صد سال است که این تراژدی در ایران درحال تکرار شدن است هربار هم با ذره بین به دنبال علل شکست آن می گردند! علل شکست را پیدا می کنند و برای برطرف کردن آن مبارزه می کنند و بعد باز دوباره به جای دموکراسی و تقسیم قدرت سیاسی ، دشمنی های سیاسی شروع می شود. تا یک نقطه همه با هم کنار می آیند  اما خیلی زود همه از هم متنفر می شوند و تبر مقدسی بر می دارند تا بر ریشه افراد نامقدس بزنند.  چون سرو کله مبارک یک اعلیحضرت یا یک امام مقدس یا یک کله گٌنده دیگری پیدا می شود که نمی تواند رقیبی را در صحنه سیاسی تحمل کند. یعنی فقط یکنفر است که نیک مطلق وخدا گونه یا جانشین خداست و یا ایران زمین میراث آبا واجدادی اوست و تمام حق با اوست و بقیه باید از او تبعیت کنند و اگر تبعیت از او ندارند پس خاین هستند و باید خفه شوند و اگر خفه نشوند باید مجازات شوند. یعنی دوباره زندان و دوباره اعدام... نمی فهمم! چرا این موضوع در تاریخ ایران تکرار می شود! و چرا اینهمه رنج و مبارزه و خون پاک به خاطر دموکراسی، بر زمین ریخته می شود و بعد برباد می رود.» کتایون ناگهان ساکت شد. گونه های سفیدش ازشدت خشم سرخ و زبانش خشک شده بود. حس میکرد که راه گلویش بسته شده است و دیگر نمی تواند حرف بزند وحتی قادر نیست بیش از این فکر کند. به سمت کاناپه آمد و دوباره روی آن نشست و سرخود را در میان دستانش گرفت.&lt;br /&gt;  گیتی خانم از شنیدن حرف های دخترش چنان گیج شده بود که حتی نفس نمی کشید. ناگهان تکانی خورد و نفس حبس شده را از درون سینه بیرون داد. بی اختیار از جای خود بلند شد و لیوان خالی را از روی میز برداشت و به سرعت به سوی آشپرخانه رفت. طولی نکشید که با لیوان پٌر ازآب برگشت و آن را روی میز گذاشت و با دلسوزی گفت:« خواهش می کنم این لیوان آب را بخور! خودت را ناراحت نکن! من به اندازه تو از سیاست سر در نمی آورم اما خیلی خوشبین هستم و راستش به مردم ایران و به جوانان آگاه وآزادیخواه آن که مثل سرو سرفرازند، افتخار می کنم. شعار مرگ بر دیکتاتور آنها به گوش تمام جهان رسیده است. این شعاری است که آنها معنی آن را خیلی خوب می فهمند و سی سال است که هر روزآن را تجربه کرده اند وکسی نمی تواند سرآنها را کلاه بگذارد. آنها می دانند که چه آزادی هایی به معنی دموکراسی است و این تفاوت دیروز با امروز در ایران است که باعث غرور همه ایرانیان است. دیر یا زود مردم ایران ازشرآخوندها خلاص خواهند شد و اینبار دیگر اشتباه نخواهند کرد! چرا امیدوار نباشیم! »&lt;br /&gt;کتایون لیوان آب را سرکشید و به مادرش که روبه روی او نشسته بود، نگاه کرد. او را بسیاردوست داشت. درطی این سالها و با تمام تلخی هایش هرگز او را ناامید و شکست خورده ندیده بود. در برابرسختی ها خوب ایستاده بود؛ مثل درختان سبزی که در برابر خزان و زمستان زندگی مقاومت می کنند. درختانی هایی هستند که از درون خود سبز هستند و از پاییز و زمستان هم شکوه ای نمی کنند. احساس میکرد که این طبیعت شگفت انگیز و زیبا را در او بسیار دوست دارد. به مادرش چشم دوخت و خواست بحث را عوض کند و حتی حرف زیبایی بزند و بی اختیار به یاد کودکی های خود، گفت:«مامان تو زیبا هستی. منظورم این است که...» گونه های مادرش ناگهان سرخ شدند و بعد خندید. کتایون خنده مادرش را که به زیبایی شکفتن گلی در گونه های خندان و صورت شادش بود، از دوران کودکی خود به خاطر داشت و آن را دوست داشت. حتی به معجزه آن باور داشت! این چهره زییا سختی های بسیاری را پشت سر نهاده بود و هنوز شادمانی آن نمٌرد ه بود. گیتی خانم جواب داد:« می فهمم!... منظور تو اینست که آفرینش زییاست! این حرف درست است و من هم جزیی ازآن هستم. خیلی ها تمام این زیبایی یا بخشی از آن را خراب می کنند، از جمله پدر تو. اما من این کار را نکردم. من به سهم خودم در حفظ این آفرینش زیبا کوشیدم. کارسختی بود اما از نتیجه زحماتم راضی هستم. به تو نگاه می کنم. تو جزیی از آینده هستی.آینده ای که می خواهد در خدمت مردم ایران باشد. این همان چیزی است که از خدای خودم خواسته ام.»&lt;br /&gt;کتایون ناگهان تکانی خورد وگفت:« آینده! باور نمی کنم که روزی بتوانیم تمام گذشته   را جبران کنیم. و من...» گیتی خانم با اطمیان جواب داد:« چرا حمتا جبران خواهد شد. هیچ آینده ای به گذشته شباهت نخواهد داشت و اینبار بدتر از قبل نخواهد شد. دلیلش را هم از من مپرس. قلبم گواه این امید است. این هفتاد سال سیاه بر مردم ایران خواهد گذشت و آخرین نفس ها را می کشد و آینده ایران درخشان  خواهد بود.! آینده ای برای همه که بدون ترس بتوانند در کنارهم زندگی کنند...»&lt;br /&gt;کتایون خواست چیزی بگوید اما  سکوت کرد. برای قضاوت کردن بسیار زود بود. همه چیز دوباره از نو آغاز شده بود و او درباره آن بسیار کم می دانست. آغازی که بدون شک از فراز و نشیب های سنگین خود خواهد گذشت و رویای شیرین پیروزی آن تا رسیدن به سر منزل مقصود با هر جان شیفته ای همراه خواهد بود!&lt;br /&gt;پایان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرماه 1388- ماه سپتامبر 2009&lt;br /&gt;ملیحه رهبری  &lt;br /&gt;&lt;a href="http://malihehrahbari.blogspot.com/"&gt; &lt;/a&gt;mrahbari@hotmail.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://malihehrahbari.blogspot.com/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-513101387190165892?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/513101387190165892/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/513101387190165892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/513101387190165892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='یا حق بزن گردن نا حق 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-6590588560445090266</id><published>2009-10-03T12:46:00.000-07:00</published><updated>2009-10-03T13:23:55.264-07:00</updated><title type='text'>یا حق بزن گردن ناحق 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به یاد مقاومت مردم&lt;br /&gt;از دیروز تا امروز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;!&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;یا حق بزن گردن ناحق را&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسمت اول&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتایون خسته از بیمارستان و از ملاقات پدر به خانه برگشت. وارد هال شد و همانجا روی کاناپه مثل یک جنازه افتاد و سرش را در میان دستانش گرفت. در تمام طول راه نتوانسته بود این جمله را ازذهن خود دور کند:« یا حق بزن گردن ناحق را!» با  خود فکر می کرد که چه کسی یک روزی این جمله را گفته است و چگونه می تواند یک جمله چنین تأثیرگذار بر زندگی پدرش بوده باشد بگونه ای که همین یک جمله او را به جنون کشیده است. همین یک جمله بیش از ربع قرن بود که زندگی پدرش را درچنگ خود گرفته بود وگلویش را فشار می داد و رها نمی کرد.&lt;br /&gt;تلویزیون در سالن خانه روشن بود و اخبار تظاهرات مردم در ایران را نشان میداد. بیش از یکساعت بود که گیتی خانم بهت زده پای تلویزیون نشسته بود و اخبار تظاهرات را نگاه می کرد و با دیدن صحنه های درگیری و کتک خوردن بی رحمانه جوانان به شدت ناراحت شده بود. چشمانش پر از اشک شده بودند و بغض راه گلویش را بسته بود. به درستی نمی فهمید که چه اتفاقی در ایران افتاده است یا عاقبت آن چه خواهد شد اما آنچه اتفاق افتاده بود، چنان بزرگ بود و چنان عواطف و احساسات ملی و مردمی را دراو برانگیخته بود که دلش می خواست در ایران بود ومثل مردم فریاد می زد:« مرگ بر دیکتاتور!»&lt;br /&gt;صدای به هم خوردن در خانه او را از حال و هوای ایران و تظاهرات مردم بیرون آورد. لحظه ای گوش داد. سر و صدای دیگری نشنید. از درون اتاق سرک کشید، کتایون را دید که توی هال و روی کاناپه افتاده است. حدس زد که از ملاقات برگشته باشد، هر بار که او از ملاقات برمی گشت، همین بساط بود. گیتی خانم با اندوه سر خود را تکان داد و بعد بلند شد و به هال آمد و بالای سرکتایون ایستاد. بی اختیار آهی کشید و بعد با دلسوزی از او پرسید:« چطوری ؟ دوباره سردرد گرفتی؟ یک قرص بخور!» کتایون با صدای خفه ای گفت:« نه! فقط یک لیوان آب! هوا خیلی گرم بود.» گیتی خانم با عجله به آشپزخانه برگشت. لیوانی برداشت و آن را از بطری آب داخل یخچال پٌر کرد و دوباره به هال برگشت. کیف کتایون در پای کاناپه افتاده بود، کیف را برداشت و مقداری درون آن را گشت و بسته قرص او را پیدا کردو به کتایون گفت:«بلند شو، قرصت را بخور!» کتایون بلند شد و روی کاناپه نشست. گیتی خانم روبه روی او نشست. کتایون قرص را نخورد اما لیوان آب را تا ته سرکشید. لیوان خالی را روی میز گذاشت و لبخندی کوتاه زد. گیتی خانم با اندوه از دخترش پرسید:«چطوربود؟حالش چطور بود؟» کتایون ابروانش راهم کشید وگفت:«چی بگم؟! فرقی نکرده بود اما دکترش عوض شده بود.» گیتی خانم با امید ضعیفی که خودش هم به آن هیچ اعتقادی نداشت پرسید:« دکترش را دیدی؟ چی می گفت؟ ممکن است که یکروز خوب بشود؟» کتایون با نگاه مأیوسی در صورت مادرش نگاه کرد و جواب داد:« با دکترش حرف زدم. میگفت که این آدم تن و بدن سالم و بنیه خوبی دارد و خیلی هم باهوش است و نباید دیوانه می شد. چه اتفاقی در زندگی او افتاده که او اینقدر رنج می برد؟ این اتفاق چی بوده وچرا به ما نمی گویید.اگر به ما بگویید شاید بتوانیم کمکش کنیم. او به فارسی حرف هایی می زند که ما نمی فهمیم و بعد اعصابش به شدت به هم می ریزد؟» گیتی خانم آه تلخی کشید و پرسید:« خوب، تو چی گفتی؟» کتایون با ناراحتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:« چه جوابی می توانستم بدهم؟ به دکترگفتم، من آن موقع یک بچه بودم و نمی دانم چه اتفاقی برای پدرم افتاده است و مادرم هم از او جدا شده وبه من چیزی نمی گوید.» گیتی خانم سرش را تکان داد و پرسید، هنوز هم آن جمله:« یا حق بزن گردن ناحق را!» تکرار می کند. کتایون سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت:«آره ! همین یک جمله است که او را ول نمی کند و روز و شب داره گردنش را می زند! هربار که به دیدنش می روم در انتظار من است  و می خواهد که با من حرف بزند. مثل یک زندانی است که درزندان گذشته خودش حبس شده باشد. تک تک آن روزها و اعمال وحشتناک را به خاطر دارد و کله اش مثل کامپیوتری است که تمام گذشته درآن ضبط شده است و کافی است که روشنش بکند. معمولا از من می پرسد که امروز چه تاریخی است؟ تاریخ را که به او می گویم، تمام حوادث آن روز را دریکی ازسالهای خدمتش جزء به جزء به خاطرمی آورد. شروع می کند به حرف زدن. حالم از خودش وحرف هایش به هم می خورد. اما به حرف هایش گوش می دهم. عجیب است که هربار جزییات تازه ای را به خاطر می آورد. اینبار می گفت:«... آنها سه تا بودند.آن نویسنده معروف، غلامحسین ساعدی ویک دبیر دبیرستان و آن جوانک هم بود. توی اتاق فوتبال بودیم وآنها را می زدیم و به هم پاس می دادیم. آن جوانک خیلی لاغر و ریز بود و زیر مشت و لگد نفسش بند می آمد. حسابی می زدمش و بعد ولش می کردم که نفس بکشد و نمیرد و به اش می گفتم، حرف بزن! حرف بزن! آنوقت به جای حرف زدن می گفت:« یا حق بزن گردن ناحق را!» یکماه تمام کتک خورد و هر بار هم همین یک جمله را در زیر مشت و لگد می گفت. حرفش منو خیلی عصبانی می کرد، برای اینکه این حرف مزخرف را ازآن دیوانه نشنوم و با آنکه می دانستم کاره ای نیست اما زیر تمام شکنجه ها بردمش تا بفهمد حق و ناحقی وجود ندارد اما دست بردار نبود و دست آخر باز هم می گفت:« یا حق بزن گردن ناحق..» آنموقع فکر می کردم که حق با من است و اینها یک مشت آشغال های جامعه هستند که باید له و نابود شوند اما دو سه سال بعد که انقلاب شد، فهمیدم که حق با جوانک بوده است. ...» بعد پدر ساکت شد و مثل همیشه رفت توی فکر... من بلند شدم و رفتم سراغ پرستار بخش. معمولا آنها چنان به آدم لبخند می زنند که آدم فکر می کند، در این فاصله معجزه ای اتفاق افتاد است اما هیچوقت نمی گویند که حال پدر بهتراست یا فرقی کرده است. اینبار هم پرستارش می گفت:« حالش مثل همیشه است! صبح ها خیلی منظم و مرتب رفتار می کند و حتی به موقع صبحانه اش را می خورد ولباس می پوشد وازکسی خیالی دراتاق خداحافظی می کند. با خوشرویی خودش را به پرستاربخش معرفی می کند و اجازه می گیرد و به حیاط می رود. درحیاط برای خودش در پشت درختان اتاق کاری خیالی دارد ودرآنجا مدتی می نشیند وفکر می کند و بعد با صدای بلند فارسی حرف می زند وگاه عصبانی می شود. مثل این می ماند که در یک صحنه جنگ و دعواست و بعد بلند می شود و آنقدر به درختان مشت و لگد می زند که گاه خودش را زخمی می کند.آنوقت با زحمت می توانیم او را بگیریم و به اوآمپولی بزنیم و به اتاقش برگردانیم. چندین ساعت به خواب می رود وبعد حالش بهتر می شود اما مثل همه دیوانه ها دردنیای دردناک خودش زندگی می کند واز وجود دشمنان خیالی رنج می برد واکثر مریض های ما همینطور هستند. بعضی وقتها هم از ما کاغذ می خواهد وساعت ها فکر می کند و به زبان فارسی چیزهایی می نویسد که آنها را به شدت مخفی می کند.» گیتی خانم پرسید:« کاغذهایش را دیدی؟ چی نوشته بود؟» کتایون لحظه ای مکث کرد و بعد در کیفش به دنبال پاکت سیگارش گشت. پاکت را بیرون آورد و سیگاری آتش زد و گفت:« ببخشید مامان جان! ...آره کاغذهایش را دیدم. خودش به من نشان داد. می گفت اسرار سه ستاره هستند. سؤالهایی بودند که درزمان بازجو بودنش از مخالفان حکومت کرده بود وتمام جواب های آنها را هم نوشته بود. دست آخر هم نظر خودش(به اصطلاح تحلیلش) را درباره زندانیانش نوشته بود. جرم همه آنها را مقاوم بودن، دانسته و برای همه آنها هم تقاضای اعدام کرده بود! همه اینها نشان می دهند که او با کسانی که آنها را بازجویی وشکنجه کرده ویا شاید... کشته است، زندگی می کند و شاید هم درست تر این باشد که بگویم، با آنها مرده است.» کتایون ساکت شد. چند پک محکم به سیگارش زد و خیره به دود آن نگریست و بعد ادامه داد.« واقعیت این است که او یک دیوانه است. با اصرار می گفت که این مطالب مهم را به روزنامه ها بده تا چاپ کنند و مردم آگاه بشوند و دیگر کسی در ایران شکنجه نشود. بگو که حق گردن ناحق را می زند! بگو که این قبیل کارها همه اشتباه است!» به او گفتم، روزنامه ها تمام اعترافات شما را نوشته اند و دیگر ساواک در ایران کسی را شکنجه نمی کند.[ بیچاره خبر ندارد که چه بساطی در ایران است و امروز بدتر و بیشتر از دوران شاه و ساواک مردم را شکنجه می کنند.] نمی دانم چرا شاید به خاطر شغلم است که به من اعتماد دارد و حرفم را باورمی کند. خیلی خوشحال است که من یک وکیل و یک فعال حقوق بشر و...توی این قبیل فعالیت ها هستم. ... راستی، بازهم درباره تو ازمن پرسید. تو را فراموش نکرده! گیتی خانم آهی کشید وگفت:« دلم نمی خواهد که من نقشی در این حقیقت تلخ داشته باشم. اما شاید هم مقصر بوده ام. نمی دانم! روزی که باپدرت آشنا شدم، ازروی علاقه بود. او یک دانشجوی بی پول اما نخبه وبا استعداد وجوان خوب و برازنده ای بود.آینده درخشانی در پیش رو داشت. او هم مثل هر جوانی به دنبال پول و مقام بود. شاید به خاطرمن حاضر بود دست به هرکاری بزند. دلش می خواست که ما زودتر ازدواج کنیم. درهمان دوران دانشجویی اش پیشنهادی را که به او کردند، قبول کرد و به خاطر پول خوبی که می دادند، رفت توی آن اداره بدنام و لعنتی اطلاعات و... البته او هم بی تجربه بود و چه می دانست که بعدها چه کاری از او خواهند خواست. خوشحال بودیم که شغلش آینده دارد و حتی برای تخصص او را به آمریکا و اسراییل خواهند فرستاد. من هیچوقت نفهمیدم شغل واقعی او چیست، نگران هم نبودم چون او روز به روز ترقی می کرد و بعد از چند سال آدم مهم و با شخصیتی شده بود. آنموقع ما فقط یک بچه داشتیم و پدرت با بچه دیگری در زندگی ما مخالف بود و من علت آن را نمی فهمیدم. برادرت کوروش هفت ساله بود که در ایران انقلاب شد و بعد از رفتن شاه از ایران، او دست من و کوروش را گرفت و ما خیلی سریع از ایران خارج شدیم. باز هم من به اوبدگمان نبودم. فکر می کردم که همه آدمهای مهم در حال ترک ایران هستند و این شلوغی ها دیر یا زود تمام می شود و ما دوباره به ایران برمی گردیم. در ابتدا اقامت ما موقت بود اما بعد از یکسال او تصمیم گرفت که ما درآمریکا بمانیم. شاید به این دلیل که انقلاب در ایران پیروز شده بود و ما دیگر امیدی به برگشتن نداشتیم. به هر حال ما زندگی جدیدی را شروع کردیم. من درآمریکا هم خوشبخت بودم و فکر می کردم که این سعادت تا به ابد هم خواهد بود. در همین موقع بود که تو به دنیا آمدی. اما قبل از تولد تو و به خصوص بعد از پیروزی انقلاب در ایران، رفتار پدرت کاملا عوض شده بود. آدم عجیبی شده بود. مقداری طبیعی بود، چون نه فقط زمین سفت شاهنشاهی زیر پایش لرزیده بلکه آسمان خدا هم برسرش خراب شده بود. ایران زیر و رو شده بود واو اکثرا فکر می کرد. اخبار انقلاب در ایران را دنبال می کرد و تمام کتاب های جدیدی را که درباره ایران چاپ می شدند، می خواند. راستش پدرت دیگر آن آدم سابق نبود و به خصوص به خاطر گذشته خیلی ناراحت بود. هیچگاه صراحتا حرفی نمیزد که درگذشته چه کاره بوده یا چه کار خلافی کرده است اما با شنیدن خبراعدام شکنجه گرهای سابق ساواک در ایران حالش خیلی بد می شد به من می گفت:« بدترین کار در دنیا کسب پول و رسیدن به مقام از راه رنج دادن وتحقیر و کتک زدن و آزار دادن یا شکنجه کردن سایر انسان هاست. چرا باید اصلا چنین شغلی وجود داشته باشد و چرا باید من در دوران دانشجوییم از لودادن بقیه دانشجوها کسب درآمد می کردم و چرا به جای متخصص شدن در رشته خودم، از من باید یک بازجوی پیچیده و متخصص در کار آدم کشی می ساختند. ما با قدرت ساواک یک دژمحکم مثل اهرام مصر برای اعلیحضرت ساخته بودیم تا شاهنشاهی جاودان بماند اما باز هم فایده نداشت و دست آخرش، باز هم حق گردن ناحق را زد! تمام آن اقتدار را یک باد با خود برد...»  بعد پدرت با تأثر گریه می کرد. من او را دلداری می دادم و می گفتم که همه چیز تمام شده است و او باید گذشته را فراموش کند و آن اداره بدنام لعنتی هم نابود شده است. اما او نمی توانست گذشته را فراموش کند و نمی توانست هم به کسی بگوید که از چه چیزی رنج می برد. روزها فکر می کرد و شب ها دچار کابوس بود واز خواب می پرید. در ابتدا بیخوابی شدید داشت و به دنبال آن رفتارهای عصبی او هم شروع شدند. فریاد می کشید. طوری شد که او را به بیمارستان بردیم و بعد از چند هفته او را از بیمارستان به خانه آوردیم و چند وقت بعد او را دوباره بردیم و.... دوباره آوردیم و تا شد یک قصه دردناک بیست و چند ساله که متأسفانه ادامه اش به تو رسیده...» گیتی خانم ناگهان ساکت شد و نگاهش را به زیر انداخت. قطرات اشک از گوشه چشمانش سرازیر شدند. کتایون در حالیکه سعی می کرد، بغض خود را پنهان کند،گفت:« گریه نکن مامان  . تو گناهی نداری. تو نسبت به همه مهربان و برای فرزندانت مادر خوبی بودی.» گیتی خانم توی صورت دخترش نگاه کرد وگفت:« تو چرا به ملاقاتش می روی، چرا باهاش حرف می زنی. چرا به او کمک می کنی که گذشته را به خاطر بیاورد ورنج ببرد؟» کتایون با اندوه سرش را تکان داد و گفت:« سالهاست که او یک مٌرده است و من احساس نمی کنم که پدر من است. آدم ننگش می آید که بگوید این دیوانه با من نسبتی دارد. تاریخ با او وامثال او تسویه حساب کرده و موضوع تمام شده اما آدم نمی تواند پدرش و داستان او را فراموش کند! من یک انسان هستم و او جلوی چشم من است.» گیتی خانم با ناراحتی گفت:« صد بار به ات گفته ام که فراموشش کن و به دیدنش نرو! تو خودت را مثل او شکنجه می کنی! چرا به دیدن یک مٌرده می روی؟» قیافه کتایون درهم رفت و جوابی نداد. ناگهان از جای خود بلند شد و شروع به راه رفتن در هال کرد. چند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.بار طول  هال را طی کرد تا کمی آرام شد. بعد دوباره برگشت و رو به روی مادرش نشست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;تیرماه 1388- ماه یونی 2009&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:یادداشت نویسنده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قصه حاضر را من همراه و با شروع قیام مردم ایران پس از انتخابات و..... علیه دیکتاتوری ولایت فقیه و در پیوند با گذشته ای که نمی خواستم به دست فراموشی سپرده شود(جنایات وشکنجه دوران شاه)، شروع کردم. ناگهان و با پیش آمدن حمله مزدوران عقیدتی خامنه ای به شهر اشرف، آنچه که قابل تصور نبود، پیش آمد و صحنه های جنایات ولی فقیه در شهر اشرف نیز تکرار و مجاهدان به خاک و خون کشیده شدند. بزرگی و ابعاد حوادث پس از آن به ویژه دستگیری و زندانی شدن مجاهدان واعتصاب غذای صدها مجاهد خلق(ازجمله وجود فرزندان مجروح و اعتصاب کننده خودم در شهر اشرف) بالطبع سایر مسایل و موضوعات و حتی عواطف و احساسات و افکار شخصی ما را نیز تحت شعاع بزرگ و تلاطم امواج طوفانی خود قرار داد. کدام مادر یا خواهری است که به هنگام بلا و رنج و خطر مرگ عزیزان خود آرام باشد و یا در خود نسوزد. بدون شک این روزها و ماه ها برای همه یاران مقاومت در سراسر جهان با رنج و اضطراب  و باغم و اندوه سنگینی به خاطر جان مجاهدان اشرف و به ویژه جان مجاهدان زندانی و اسیر همراه بوده است. من نیز مثل بسیاری از شما، شبها را با کابوس گذرانده و صبح ها نیز پس از باز کردن چشمان خود، خیره به صحنه رنج کسانی چشم دوخته ام که شمع جانشان در میان بیابان های سرخ اشرف یا در خیابانهای سرد سراسر جهان با اعتصاب غذا هر روز و هر شب و هر ساعت و هر لحظه رو به خاموشی می نهاد و اینان عزیزان ما و عزیزان مردم ایران هستند و من هم  مثل شما با قلب مجروح خود بر اینهمه رنج گریسته ام وآرزوی نجات جان اشرفیان، قهرمان خلق ایران و آرزوی پیروزی شکوهمند این مقاومت را بر زورگویان و دست نشاندگان ولی فقیه را نموده ام.&lt;br /&gt; روزهایی گذشته اند که درسختی انسانی غیرقابل وصف می باشند. همه ما می فهمیم که اعتصاب کننده، تیرجان خود را درکمند مرگ نهاده وآن را کشیده  و تیرآخرین پرواز خود را طی می کند. جدالی سخت بین مرگ و زندگی در میگیرد که در هر نفسی با سختی و سوختن همراه است و نمی توان مصاف با مرگ را با سخن گفتن ساده نمود و همان به که خاموش ماند اما شایسته ارج گذاری حتی فردی ماست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  به تجربه می دانیم که باز هم مجاهدین با سلاح مقاومت و به کمک پشتیبانانش که خانواده بزرگ جهانی او را می سازند، برفتنه و دجالیت آخوندها پیروز خواهند شد و برآنها پیشی خواهند گرفت و همین امید پلی بین ما و اندوه های ماست. به امید پیروزی!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;(برای خواهران و برادران در اشرف ، شاخه های گل امید)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پٌل بود جانشان&lt;br /&gt;تا بگذرد بر آن&lt;br /&gt;شهسوار آزادی&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;اینک&lt;br /&gt;دروازه گشت جان بی تن شان&lt;br /&gt;تا بگذرد ازآن&lt;br /&gt;فردا&lt;br /&gt;!موکب پیروزی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;□&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-6590588560445090266?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/6590588560445090266/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/10/1.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/6590588560445090266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/6590588560445090266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/10/1.html' title='یا حق بزن گردن ناحق 1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-3145921247871335711</id><published>2009-04-10T09:32:00.001-07:00</published><updated>2009-04-10T09:32:36.410-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>s&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-3145921247871335711?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/3145921247871335711/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/s.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/3145921247871335711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/3145921247871335711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/s.html' title=''/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-3050344957684773860</id><published>2009-04-08T03:35:00.000-07:00</published><updated>2009-04-08T03:38:51.112-07:00</updated><title type='text'>جانی دالر و امام جمعه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نو&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;شته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مناسبت: سی سال حکومت آخوندی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;!جانی دالر و امام جمعه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;محمد آقا هر روز در ساعت سه بعد از ظهر از کارخانه برمی گشت. کارخانه در 20 کیلومتری شهر بود و او این راه را با ماشینش رفت و آمد می کرد. آن روز هم ساعت سه بعد از ظهر کارخانه را ترک کرد. تیرماه و هوا گرم بود. کولر ماشین را روشن کرد ویک نوار توی ضبط گذاشت و صدای موزیک را بلند کرد. جاده نسبتا خلوت بود و او با سرعت رانندگی میکرد. ناگهان متوجه شد که ماشینی از پشت سر در حال چراغ زدن است. از سرعتش کم کرد تا علت را بفهمد. ماشین نزدیکتر شد و محمد آقا از توی آینه نگاه کرد! یک دفعه تکان خورد. از داخل ماشین عقبی کسی لوله سلاح را به سوی سر او نشانه رفته بود و با دست علامت می داد که توقف کند. محمدآقا بی اختیار گفت:« تموم شد. کارم ساخته است! » ماشین های دیگر به سرعت در حال حرکت بودند و کسی توجهی به او نداشت. محمدآقا امیدی نداشت که کسی متوجه آنها شده باشد و یا به او کمک کند. ماشین عقبی که یک پیکان بود، فاصله اش کمتر شده بود و مرتب چراغ می زد. محمد آقا دست و پایش را گم کرده بود. نمی فهمید که موضوع چیست و قادر نبود درآن لحظه تصمیم درستی بگیرد. شاید باید پایش را روی گاز می گذاشت و فرار می کرد اما بعید نبود که از پشت سر به او شلیک کنند، سلاح به سمتش نشانه گرفته شده بود. چاره ای نداشت و از سرعت ماشین کم کرد. ماشین عقبی همچنان در پشت سرش بود و سلاح هم رو به شقیقه اش نشانه رفته شده بود. چرا؟ تنها چیزی که به فکرش رسید: موضوع ماشین دزدی بود. آیا ماشینش را می خواستند که بدزدند !؟ بعید نبود. خدا کند که نخواهند یک گلوله توی کله اش خالی کنند. ماشین پیکان به موازاتش رسیده بود. ماشین دو سرنشین داشت. راننده و یک نفر دیگرکه مرد جوانی بود و همچنان سلاحش را قاطعانه به سمت کله او نشانه رفته بود وبه نظر نمی رسید که رحم و مروتی داشته باشد! محمد آقا بیشتر ترسید. چاره ای نداشت و تصمیم به توقف گرفت. آهسته کشید کنار جاده و ایستاد. ماشین پیکان هم پشت سرش ایستاد. مردی به سرعت از آن پیاده شد و به سمت ماشین محمدآقا دوید و درب جلو را به تندی باز کرد. به داخل ماشین پرید. سلاحش همچنان کشیده بود. محمد آقا چنان ترسیده و رنگ و رویش را باخته بود که مرد غریبه متوجه آن شد و سلاحش را پایین آورد. عجیب بود که مرد سلام کرد. محمد آقا جرأت کرد و پرسید:« شما کی هستید و با من چه کار دارید؟». مرد کوتاه و مختصر به او گفت:« آقا نترسید! ما به شما کاری نداریم. فقط به ماشین شما نیاز داریم. سرعت ماشین ما پایین بود. ما در حال مأموریت هستیم. آنچه به شما فرمان می دهم انجام دهید. مطمین باشید که به وطنتان خدمت می کنید.» محمد آقا مات و متحیر به مرد نگاه کرد. اولین بار بود که از زبان کسی جمله « خدمت به وطن!» را می شنید. جمله به نظرش مسخره آمد. مگر این خراب شده و جولانگاه آخوندها هنوز هم وطن کسی هست که به آن بشود، خدمت کرد؟! اینجا هر کسی دنبال گلیم خودش بود که با هزار بدبختی از آب بیرون بکشد. این مردیکه کی است و چه می گوید!&lt;br /&gt;جرأت نکرد سؤالی بکند زیرا مرد جوان بلافاصله به او فرمان داد :« حرکت کن! عجله کن!» محمدآقا حرکت کرد. اتومبیل پیکانی هم که مرد جوان از داخل آن پایین پریده بود در پشت سرآنها حرکت کرد.&lt;br /&gt;محمد آقا وارد جاده شد. پا را روی گاز گذاشت. مرد جوان محکم روی صندلی نشسته و درحالی که دستش روی سلاحش بود و با دست دیگر بیسیمی را جلوی دهانش گرفته بود، همچنان به او فرمان می داد:« سریع تر! سریع تر!»&lt;br /&gt;محمدآقا پا را روی گاز گذاشته بود و با سرعت رانندگی می کرد. اما به شدت اضطراب داشت و دستانش می لرزیدند. می ترسید که تصادف کند. طولی نکشید که از فاصله دور ماشین بنزی را دیدند. در این هنگام مرد جوان گفت: «ماشین بنز را تعقیب کن، اما طوری که متوجه نشود.» محمد آقا با نگرانی به سوی مرد نگاه کرد. مرد که متوجه سؤال او شده بود، گفت:« نگران نباش! من یک مأمور مخفی و در حال مأموریت هستم. شما هیچ ترسی نداشته باشید، هراتفاقی بیفتد، مسؤلیتش با من است.» محمدآقا از شنیدن کلمه مأمور مخفی خنده اش گرفت. به یاد سریال رادیویی جانی دالر در زمان شاه افتاد. سریال های جالبی بودند و حتی به کسی که راز قتل را کشف می کرد، جایزه هم می دادند. حالا خود ش بخشی ازیک سریال زنده پلیسی شده بود. اما این سریال نبود. جدی بود. سلاح مرد به نظرش خطرناک می آمد. مرد آن را از روی زانویش دور نمی کرد. احتمال شلیک کردن و درگیرشدن وجود داشت. جانی دالر با مکالمات بیسیمی جملات رمزی می گفت که محمدآقا چیزی از آنها نمی فهمید فقط نگرانی اش بیشتر می شد. می ترسید که یکدفعه مانند فیلم های سینمایی، درگیری پیش بیآید و به سویشان شلیک کنند. با احتیاط ماشین بنز را تعقیب می کرد. هنوز نمی دانست سرنشینان ماشین بنز چه کسانی هستند. نگران جانش، نگران ماشینش... نگران همه چیز بود. خیلی ساده و درعرض چند دقیقه تمام زندگیش زیر و رو شده بود. آخر و عاقبت کار هم معلوم نبود. اتفاقی هم می افتاد، دست آخرش می گفتند که داوطلبانه در راه خدمت به وطن کشته شد! اصلا این بابا کی هست که اینطور به او فرمان می دهد! حیف که نمیتوانست اما دلش می خواست کنار جاده بزند و مردیکه را از ماشین بیاندازد پایین! گور بابای همه شون از پاسدار تا مأمور مخفی شان. مرده شور قیافه همه شان را ببرد؛ از پاسدار ریشو و بدقواره گرفته تا این مٌدلش که خیلی هم جوان و ژیگول وغلط انداز است.&lt;br /&gt;از این ماجرا عصبانی بود. افسوس می خورد. تا به حال صدبار تصمیم گرفته بود که از این خرابشده برود اما زنش( مژده) مخالفت کرده بود. صد بار به او گفته بود :« بابا جان! اینقدر نگو به ما کاری ندارند. اینها هرجا و هر وقت دلشون خواست، خٍرٍ آدم را می گیرند و بعد حساب آدم با کرام الکاتبین می افتد.» حالا تقصیر خودش است اگر امشب بیوه شود! اما اگر زنده ماندم، برایش تعریف می کنم که مملکت چنان مٌدره شد که جانی دالرهم داریم، آن هم چه جور! اگر بفهمم که مأموریتش برای وطن چیه! آنوقت می توانم برای مژده تعریف کنم که بنده هم امروز در رکاب جانی دالر به وطنم خدمت کردم.&lt;br /&gt;مسافتی ماشین بنزرا تعقیب کردند. گاه فاصله شان کم می شد. محمدآقا تلاش کرد که راننده را ببیند و بالآخره موفق شد. اما با کمال تعجب متوجه شد که راننده ماشین یک آخوند است. با خود فکر می کرد که چرا جانی دالر دارد یک آخوند را تعقیب می کند! آخوند ها که در مملکت همه کاره هستند. کسی جرأت ندارد علیه اینها کاری بکند! داستان چیه؟&lt;br /&gt;موضوع برای محمد آقا هیجان انگیز شده بود. اما وقتی که ماشین بنز به سمت قبرستان پیچید، کمی ترسید که موضوع قتل ویا جنازه ای و... درکار باشد! در این لحظه جانی دالرهم به شدت مشغول سوژه بود و نمی خواست که سوژه پی ببرد که تعقیب شده است. ماشین بنز وارد قبرستان شد. جانی دالر به محمدآقا دستور داد که جلوتر نرود و متوقف شود و تا او فرمانی نداده است، هیچ حرکتی نکند. محمدآقا در ابتدای قبرستان ماشین را متوقف کرد. بعد بدون حرکت در پشت فرمان نشست. نفس در سینه اش حبس شده بود. جانی دالر به دقت روبه روی خود را نگاه می کرد. آنها ماشین بنز را می دیدند. به سمت مقبره های شخصی در قبرستان پیچید و بعد در برابر مقبره ای متوقف شد. چند دقیقه طول کشید تا آخوندی که پشت فرمان بود ازآن پیاده شد. یکنفر دیگرهم از ماشین پیاده شد. از دور مشخص نبود اما هر دو به سمت مقبره رفته و داخل آن شدند. جانی دالر به محمدآقا فرمان داد که سریع به سمت مقبره حرکت کند. محمدآقا حرکت کرد و اینبار در نزدیکی مقبره متوقف شد. ناگهان متوجه شد که تنها نیستند و از پشت مقبره چند نفر دیگر هم سرو کله شان پیدا شد. بلافاصله جانی دالراز ماشین پیاده شد و به او گفت:« همینجا بمان تا بعد به تو بگویم که باید چه کارکنی؟» محمدآقا به ناچار اطاعت کرد و در ماشین ماند اما دلش می خواست که از ماشین پیاده شود و ببیند که چه خبر است؟ جانی دالر با احتیاط به سمت مقبره و به سوی آن چند نفر رفت.&lt;br /&gt;محمدآقا نگران و ناراحت بود. چیزی از موضوع نمی فهمید و در جای خود بی حرکت نشسته بود. نمی دانست که چه پیش خواهد آمد. انتظار داشت که صدای تیراندازی بلند شود. سر خود را پایین آورده بود تا اگر ناگهان تیراندازی شد و گلوله به شیشه ماشین خورد مستقیم به مغز یا صورش اصابت نکند. دلش می خواست از ماشین پیاده شود. احساس امنیت نداشت.&lt;br /&gt;قبرستان ساکت بود. هیچکس در این ساعت روز در قبرستان نبود. محمدآقا به مقبره مذکور چشم دوخته بود. مقبره خیلی قدیمی و نسبتا بزرگ بود. احتمالا مقبره آبا و اجدادی خاندانی بود که چندین نفر مهم فامیل را درآن خاک کرده باشند. مقبره یک درب چوبی و پنجره های کوچک با میله های آهنی داشت که پرده های تیره آن کیپ کشیده شده بودند. محمدآقا با دقت نگاه می کرد.&lt;br /&gt;جانی دالر به جمع آن چند نفر دیگری که از پشت مقبره پیدایشان شد بود، پیوست. آنها صحبت نمی کردند بلکه با حرکات دست، علامتی به یکدیگر می دادند. معلوم بود که از قبل با هم هماهنگ کرده اند. زبان هم را می فهمیدند. همه لباس شخصی پوشیده اما مسلح بودند. محمدآقا مات و متحیر مانده بود که اینها با آخوند مذکور همدست هستند یا علیه او هستند؟ آیا موضوع مواد مخدر و یا معاملات مافیایی درکار است؟ هرچه هست باید خطرناک باشد! تعجب می کرد که چرا قبرستان را برای این جور کارها انتخاب کرده اند. معمولا این جور کارها یا معاملات را در کازینوها و هتل ها انجام می دهند. خوب! کشور اسلامی چون کازینو ندارد، آخوندها هم قبرستان را انتخاب کرده اند . از فکرکردن و حدس زدن خسته شد. آرام گرفت اما ناراحت بود که بی خود و بی جهت پایش به این ماجرا کشیده شده بود. دلش می خواست که فرار کند اما می ترسید که نامردها به سمتش شلیک کنند. مملکت حساب و کتاب نداشت اگر داشت که وسط جاده سلاح را به سمت شقیقه آدم نشانه نمی رفتند تا ماشین آدم را بگیرند. مردیکه اصلا برایش مهم نبود که من کار و زندگی دارم یا نه؟ بدون هیچ اجازه ای پرید بالا و حالا هم دنبال یک آخوند ما را آورده به این قبرستون. بلایی هم سرم بیآید، یکراست می اندازنم توی یک قبر و مفقود....فاتحه!&lt;br /&gt;به نظر می رسید که جانی دالر و همدستانش در انتظار فرصت مناسب هستند تا مجرم یا قاتل را سربه زنگاه دستگیر کنند.&lt;br /&gt;مأموری قوی هیکل خود را پشت پنجره رسانده و گوشش را به شیشه چسبانده بود. بقیه مقبره را محاصره کرده بودند. جانی دالر با سلاح کشیده پشت درب مقبره سنگر گرفته بود. صحنه هیجان انگیز شده بود. مردی که پشت پنجره بود، علاماتی می داد. محمدآقا طاقت نیاورد و از ماشین پیاده شد. در این موقع صدای جانی دالر را شنید که بلند می گفت:« یکدقیقه به شما فرصت می دهم که درب را باز کنید! در غیر اینصورت شلیک می کنم.»&lt;br /&gt;درب باز نشد. جانی دالر با لگد به درب کوبید. مرد قوی هیکل پیش دوید و چند لگد به در زد. در باز شد. بلافاصله هر سه مأموری که پشت درب بودند خود را به داخل مقبره انداختند. محمدآقا که می خواست ماجرا را از نزدیک ببیند، ازمیان قبرها به سمت مقبره دوید. داستان به جای حساس خود رسیده بود و می خواست از نزدیک شاهد آن باشد.&lt;br /&gt;نزدیکتر که شد به وضوح صدای جیغ و شیون زنی به گوشش رسید. محمدآقا چند قدم بلند برداشت. درست روبه روی مقبره قرار گرفت. درب باز بود و داخل آن را می توانست به خوبی ببیند. جانی دالر و دو مأمور دیگری که در حال خدمت به وطن بودند، مردی ریشوی نسبتا مسن و زن نسبتا جوانی را محکم گرفته بودند. مرد و زن لباس درستی به تن نداشتند و حتی هر دو ظاهر زننده ای داشتند. در همین موقع مأمور دیگری که دوربین به دست داشت، دوید و وارد شد و به سرعت شروع به گرفتن عکس کرد. صدای جیغ زن بلندتر شد. تلاش می کرد که دستان خود را آزاد کند. محمدآقا مثل برق زده ها در جای خودش خشکش زده بود. ناگهان پی برد، آخوندی که از بنز پیاده شد و داخل مقبره رفت، باید همین مرد ریشو باشد؟ به خود جرأتی داد و جلو رفت. به خوبی می توانست صحنه را ببیند. مرد ریشو در حال داد و فریاد بود. به جانی دالر و بقیه فحش می داد. می گفت:« غلط کردید! پدرتان را در می آورم. دخالت در کار و زندگی شخصی مردم می کنید! سگ کی باشید! می دهم سنگسارتان کنند. گور پدر خودتان و وزارتتان! ». زن جوان با دو دست صورت خود را پوشانده و گریه می کرد. روی زمین کفش های آنها و یک مشت لباس ریخته شده بود. محمدآقا به چشم ها و گوش های خود ش باور نداشت. جانی دالر با صدای بلند داد می زد:« بگو این زن کیه؟ خجالت نمی کشی؟ تو امام جمعه شهر هستی!» عجیب بود که مرد ریشو با پٌررویی جواب می داد:« شما مدرکی علیه من ندارید! من کاری برخلاف قانون نکرده ام. این خانم سه طلاقه است، می خواست دوباره سرخانه و زندگی اش برگردد، احتیاج به یک محلل داشت. به من مراجعه کرد. خودش از من خواست که مشکل او را حل کنم. بنده هم می خواستم به او کمک کنم. کار خلافی نکردم. قانون اسلام را اجرا کردم!» جانی دالر که عصبانی شده بود، داد می زد:« خجالت نمی کشی؟ کار امام جمعه شهر این است! مملکت را به گند کشیده اید! من خجالت می کشم که کارم باید دستگیر کردن تو و امثالت با چنین فضاحتی باشد ! من جای پسر تو هستم! دروغگو! این داستان هم ساختگی است!» امام جمعه با پٌررویی گفت:« من چرا دروغ بگم. اگر این خانم به من دروغ گفته باشد، خودش مقصر است!»&lt;br /&gt;محمدآقا بی اختیار فریاد کشید. مدتی بود که نفس در سینه اش حبس شده بود. احساس می کرد که پاهایش می لرزند. چنان خشم و غضبی به او دست داه بود که آرزو می کرد که آن چند مرد به آخوند مذکور حمله کنند و او هم خودش را قاطی معرکه کند و یک لگد جانانه چنان نثارٍ مقراسلام امام جمعه کند که برای همیشه از خدمت معاف شود.&lt;br /&gt;اما یکی از مأمورین متوجه او شد و با لحن بدی به او دستور داد:« دور شو! برگرد برو داخل ماشینت!» محمدآقا شانه هایش را بالا انداخت. همه چیز را دیده بود و بقیه اش دیگر چه اهمیتی داشت.&lt;br /&gt;مأموران از داخل مقبره، حضرت امام جمعه و زن مذکور را با خفت بسیار به سمت ماشین بنز کشانده و داخل آن انداختند.&lt;br /&gt;جانی دالر به محمدآقا نزدیک شد. دستی به شانه اش زد و گفت:« می توانید بروید. خیلی ممنون از کمک شما! اگر ماشینتون را در اختیار ما نمی گذاشتید، رد آقا را گم می کردیم. سرعتش خیلی بالا بود. مدتی است که دنبالش هستیم اما توی تله نمی افتاد. چند نفری از دستش شکایت کرده بودند اما مدرکی نداشتیم. خدا کند که در دادگاه محکوم شود و زحمات امروز به هدر نرود. معمولا مواردٍ اینچنینی یک باند خطرناک هستند. همه چیز در اختیار دارند و حتی کار به تیراندازی می کشد و از یک سوراخی که ما خبر نداریم، در می روند. شانس آوردیم که امروز کار به جاهای باریک نکشید! طرح مان البته با همکاری شما موفق بود!»&lt;br /&gt;محمد آقا جوابی نداد. سًر و زبانش هر دو سنگین شده بودند. می خواست سًرٍجانی دالر داد بزند و به او بگوید:« باز هم نمی فهمی که توی این مملکت که دلت را به خدمت به آن خوش کرده ای ، چه خبر است؟ تا کی می توانی دلت را به شغلت خوش کنی،گرحکم کنند که مست گیرند، تمام مقامات این مملکت را باید بگیرند و دار بزنند ! » اما نمی توانست حرفی بزند. ازخشم زبانش را چنان بین دندان هایش فشرد که مزه شور خون را در دهانش حس کرد. جانی دالر که متوجه حال و روز او شده بود، درب ماشین را باز کرد و او را به داخل ماشین هل داد و گفت:« به ات گفتم، برو! اما نباید حرفی بزنی!» محمدآقا با عصبانیت پشت فرمان نشست. جانی دالر هم به سمت ماشین بنز برگشت. محمدآقا از پنجره تفی آغشته به خون بر روی زمین انداخت و گفت:« این هم خدمت ما به وطن اسلامی! اما یک خدمت به وطنی نشانتان بدهم که یادتان بماند.»&lt;br /&gt;صبح روز بعد روزنامه های شهر ... از دستگیری امام جمعه خبر داده بودند اما درباره علت آن خبر درستی نداده بودند. عجیب بود که در شهرهمه ازقضیه با خبر شده بودند.&lt;br /&gt;محمدآقا اینبار قاطعانه چمدان خود را بسته بود!&lt;br /&gt;اول فوریه 2009&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ملیحه رهبری &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-3050344957684773860?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/3050344957684773860/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/blog-post_08.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/3050344957684773860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/3050344957684773860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/blog-post_08.html' title='جانی دالر و امام جمعه'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-5447903525274958435</id><published>2009-04-08T02:43:00.000-07:00</published><updated>2009-04-08T02:49:45.772-07:00</updated><title type='text'>بهشتیان می سوزند 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;استان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشته ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بهشتیان می سوزند 1&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قسمت اول&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مژده خسته از سرکار به خانه برگشت. مانتویش را به جالباسی آویزان کرد و با ساک خرید به آشپزخانه رفت. ساک را روی میز گذاشت. پاکت ها را به دقت بیرون آورد و ساک را خالی کرد. بعد در یخچال را بازکرد. یخچال تقریبا خالی بود. یک شیشه آب برداشت و در یخچال را بست. نگاهی به پاکت های میوه روی میز انداخت. خیلی خسته بود، حوصله نداشت که آنها را در یخچال بگذارد. مقداری میوه برداشت و در بشقاب گذاشت ونگاهی به ساعت دیواری انداخت، ساعت نزدیک چهاربود، باید سر وکله سعید هم پیدا می شد. ساعت ده صبح به او زنگ زده وگفته بود که آماده باشد، امروز عصر قراراست که جایی بروند اما نگفته بود که کجا خواهند رفت؟ مژده با خود فکر کرده بود که شاید کسی برای شام دعوتشان کرده است وحمید نخواسته بود آن را بگوید تا برایش یک سورپریز باشد. شاید هم بروند بیرون و یک جایی غذا یا ساندویچی بخورند! راستش نمی دانست که چه حدسی بزند، شوهرش دوست و آشنا زیاد داشت و آنها مثل یک شبکه بودند وگاه اتفاقاتی می افتد که به طورناگهانی دورهم جمع میشدند و ساعتها جر و بحث می کردند. مژده زیاد کاری به اینجورکارهای او نداشت. حمیید آدم فضول و کنجکاوی بود و باید از همه چیز با خبر می شد اما محتاط بود و دسته گل به آب نمی داد! مژده شیشه آب و بشقاب میوه را برداشت و به اتاق نشیمن رفت. تلویزیون را روشن کرد و کنترل زاتالیت را در دست گرفت. چند کانال را چک کرد. بعد روی یک برنامه متوقف شد. صدای تلویزیون را بلند کرد و روی کاناپه نشست. لیوان آب و بشقاب میوه را روی میز گذاشت. به تلویزیون نگاه کرد. نفهمید موضوع فیلم چیست اما به نظرش جالب آمد. درباره طبیعت و جنگل بود! جایی آرام وساکت مثل بهشت بود. گوینده می گفت:« جنگل کهکشانی سبز و مکانی پراز معجزه است که هنوز کسی تمام رازهایش را نشناخته است.» برای اعصاب مژده و بعد از سرو کله زدن با 50 تا شاگرد و گریز از جهنم مدرسه، تماشای کهکشانی سبز، بد نبود. پاهایش را با آرامش روی کاناپه دراز کرد و دستش را به سمت بشقاب میوه بٌرد. و بعد به صفحه تلویزیون چشم دوخت. انبوه ابرهای سیاه و خاکستری از فراز جنگل می گذشتند. نور ضعیف خورشید از میان شاخه های خشک به درون جنگل می تاببد. بادی سرد زوزه می کشید. برف ویخ قامت درختان را به مجسمه های زیبا و سپیدی بدل کرده بودند. از بالای کوه تا پایین دره و تا کوهپایه های وسیع همه جا ساکت، سفید و زیبا و با شکوه چون کهکشانی سپید بود.&lt;br /&gt;مژده آهسته با خود نجوا کرد:«کاش زندگی را برای ما جهنم نکرده بودند و می توانستیم از زیبایی جهان با خیال راحت لذت میبردیم. ما که یا در ترس و کابوس زندگی می کنیم و یا در رؤیا!» دوباره به صفحه تلویزیون چشم دوخت. برفراز جنگل انبوه ابرهای سفید در دست باد تندی می گذشتند. زمستان سپری شده بود و با وزش بادهای گرم، قطره قطره یخ های زمستانی آب می شدند. نخستین جویبارها جاری شده بوند تا نخستین گیاهان برویند. جنگل نفس های گرم خورشید را چون شیری از پستان مادر می نوشید. تن برهنه خاک با فرشٍ سبزه پوشیده می شد. نخستین گلهای وحشی، با دمٍ بادهای گرم می روییدند و با نوای فلوت بهاری با رقص و شادی می شکفتند و سر خود را ستایشگرانه رو به سوی خورشید وآسمان آبی بالا می گرفتند.&lt;br /&gt;آبهای جاری به همراه بادهای گرم و با تابش نورخورشید، دست در دست هم به جنگل زندگی دوباره می بخشیدند وکنسرت حیات در جنگل نواخته می شد. خورشید با طلوع و گرمای خود، جنگل سرد و سیاه و خشک را دگرگون کرده بود. خاک جنگل دریای مواج و سبزی ازگلها و گیاهان گشته بود که تا فراز کوه ها را در بر می گرفت و فرش سبز زمین درآن بالاها گویی که با آبی لاجوردی آسمان به هم می پیوست. در جنگل گرم، نخستین گلهای آویخته از شاخه درخت بادام ، با گرم شدن هوا، گرده افشانی خود را آغاز می کردند. تک و توک غنچه های شکفته برتن ساقه، گلبرگ های خود را می گشودند. باد بود که مشاطه گری آغازمی کرد و دستفشان وعاشقانه، چون ابری از توده طلا، گرده های رها شده از شاخه ها را با خود به سوی دهان گشوده غنچه ها می برد تا قدرت سحرآمیز باروری را درآنان محقق سازد.&lt;br /&gt;مژده غرق در شگفتی و رؤیا خود را به نفس های سبز و رویان جنگل سپرده بود که با صدای چرخش کلید در قفل در لحظه ای سر خود را به سمت در آپارتمان چرخاند. هیکل لاغر و بلند حمید را که درآستانه در دید با خیال راحت به تلویزیون نگاه کرد. لحظه ای بعد در بسته شد و حمید وارد هال شد. مژده چشمش به تلویزیون و گوشش به صدای داخل هال بود. قبل ازآنکه صدای حمید بلند شود، داد زد:« سلام من اینجا هستم. دراز کشیده ام. دستت درد نکند، رفتی آشپزخانه،آن میوه ها را هم بگذار توی یخچال خراب نشوند، مرسی!» حمید با صدای بلند جواب سلامش را داد و نگاهی به داخل اتاق انداخت. مژده دراز کشیده بود. چیز بیشتری نگفت. بدون حقوق مژده اموراتشان نمی گذشت، نمی توانست به او بگوید که در خانه بنشین و کارهای خانه را خودت انجام بده! چند سال از زندگی مشترکشان می گذشت و به دستور دادن های مژده و اخلاقیات و خستگی هایش از دست کارش و ...عادت کرده بود.&lt;br /&gt;مژده چند صحنه از فیلم را از دست داد. اخمی کرد و دوباره به تلویزیون نگاه کرد.&lt;br /&gt;در پای درختان سبز گلهای بهاری شکفتن آغاز می کردند. سفید، زرد و بنفش و صورتی، وگاه تا صدها هزار گل زیبا، بهشت پٌر سخاوتی برای زنبورها و حشرات می آفریدند. بیشتر گلها از مورچه ها برای پراکندن گرد های خود استفاده می کنند. زنبورهای عسل با استادی چنان نیششان را در شهد گل فرو می بردند که به خود گل آزاری نرسد. شیره گل ها را می مکیدند و گرده های آنها را با خود از گلی به گل دیگر برده و گرده افشانی می کردند و گلها نیز معامله گرانه، شیره خود را به آنها می بخشیدند تا دانه های گرده به معشوق شکفته و چشم انتظار برسد و باروری دانه محقق گردد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;حمید کاپشنش را درآوره و به جالباسی آویزان کرد و کیفش را در پایین آن نهاد. لباس خود را عوض کرد و پاکتی را که به همراه داشت، برداشته و به آشپزخانه رفت. پاکت را که داخل آن ساندویچ مرغ بود روی میز گذاشت. نگاهی به میوه های روی میز انداخت. بعد مشغول به کار شد. در ضمن کار با صدای بلند شروع به سوت زدن و نواختن آهنگ غم انگیزی کرد. مژده همچنان غرق تماشای برنامه تلویزیون بود.&lt;br /&gt;در جنگل شب فرا رسیده و تاریکی، سیاهی هولناک خود را بر همه جا افکنده و جنگل را قلمرو آفرینش دیگری نموده بود. برفراز جنگل تاریک، آسمان به رنگ زیبای لاجوردی و مملو از ستاره های درخشان و چشمک زن و رقصان بود. در جنگل اما ازآوازهای دلانگیز مرغان دیگر خبری نبود و نواهای هراس آوری از هرگوشه به گوش می رسید.آنها که به هنگام روز در جنگل خفته بودند به هنگام شب بیدارشده بودند تا به شکار بروند. خفاش به دنبال موش و شیر به دنبال آهو در میان تاریکی در جستجو بودند و..... اما آهو یا دیگر جانوران را از شب تاریک و هولناک جنگل هراس چندانی نبود یا نیست زیرا آنان حتی باهوش تر و مسلح تر از انسان می توانند در شب ببینند یا خطر را حس کنند و به خوبی ازپٍسٍ شب و تاریکی آن برآیند و شب را با خطراتش از سر بگذرانند و به سلامت و با ستایش قدم در صبح دلانگیز دیگری بگذارند.&lt;br /&gt;با طلوع صبح بهاری و درروشنای سپیده دم مه خیال انگیزی ازفراز جنگل چون رودی سپید می گذرد. در طبقه بالای جنگل و برسر بلندترین شاخه ها پرندگان کوچک و بزرگ شاخه های پٌر شکوفه را تقسیم کرده اند. مرغ طلایی، زیباترین پرنده جنگل اولین مرغی است که یکساعت بعد از سپیده سحر بیدار شده و با قوی ترین صدا چنان نغمه می خواند که در تمام جنگل طنین می افکند و همزمان دٌم چتری خود را با غرور در برابر نخستین انوار خورشید به نمایش می گذارد تا رنگ های نقره ای و طلایی آن بدرخشند. نغمه های پٌر آواز او، رازی است بین او و زیباییش وآسمان و خورشید! پس از او پرندگان دیگر نغمه می خوانند. به هنگام بهاردر جنگل غوغایی از کنسرت با شکوه بلبل ها ومرغان خوش الحان برپاست. مرغ حق بر فراز بلندترین شاخه ها نشسته و می خواند: کوکو!کوکو! دو لک لک که در بهار باز گشته اند، بر فراز شاخه های بلند با سلیقه بسیار آشیانه جدید خود را می سازند.&lt;br /&gt;با چرخش نور خورشید تا اعماق جنگل، گلهای نهفته شکوفان شده و رقصان و شادان به سوی نور خورشید، سرک می کشند. گاه تنها در یک روز زمین پوشیده از هزاران هزارگل می گردد. هرجا که نور خورشید بیشتر به درون جنگل راه یابد درپای درختان سربه فلک کشیده دشتهای وسیع، چون خرمنی از گل می رویند. گلهای اٌرکیده در بهار با رنگهای خود دلنوازی می کنند و برخی با عطرافشانی گوی سبقت از بقیه می ربایند و کسی گله نمی کند وقتی برخی از زیباترین ارکیده های بنفش خوراک گرازهای جنگل می شوند. یا دیگر ارکیده های مغرور بدون آنکه شیره ای به زنبورها بدهند، دانه های گرده خود را با تردستی به دست و پای آنها می چسبانند تا آنها را برایشان بیافشانند باز هم کسی گله نمی کند. درماه اول بهار بوته های وحشی و درختان گیلاس جنگلی نیزشکوفه کرده و غوغایی از شادی خاموش برپا می کنند. آن بالا وبر فراز شاخه های درختان گیلاس چنان سمفونی زیبایی از رنگهای صورتی و سفید و زرد و شکوفه های پٌر عطر برپا میشود که جانوران قوی جنگل را به هوس تقسیم این بهشت مقدس می اندازند. برخی از آنها با نعره های بلند و رعد آسا و با کمک اورین خود برای خود قلمروی از حاکمیت برای چرا کردن به پا می کنند.[جانوران همیشه به دنبال حاکمیت و تظاهر کردن به قدرت خود و مالکیت برزیبایی و ثروت هستند و قلمرومقدسی را که گلها وشکوفه و برگ درختان سبزآن را با تن و جان خود و با عشق آفریده اند، به راحتی از آن خود و برای خوردن و زیستن و اعمال هژمونی خود می کنند! البته جای شکوه ای نیست زیرا این خصیصه در نهاد آنهاست و قانون طبیعت است!]&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کار حمید درآشپزخانه تمام شد. سالاد هم درست کرده بود. باصدای بلند پرسید:« مژده خانم ناهار بخوریم؟» مژده پرسید:« چی خریدی؟» حمید کوتاه جواب داد:«ساندویچ مرغ!» مژده گفت:« بیار همینجا! من مشغول دیدن یک برنامه جالب هستم.» حمید سینی بزرگی برداشت و کاسه سالاد و دو تا قاشق و دو تا ساندویچ و بطری نوشابه را در آن گذاشته و به اتاق آورد. مژده بلند شد و صاف نشست. جایی روی مبل برای سعید باز کرد تا بنشیند. حواسش به برنامه تلویزیون بود، اما لبخندی معامله گرانه به روی حمید زد و به نرمی شروع به حرف زدن کرد:« اوه! دستت درد نکند. راستش امروزخیلی خسته شده بودم. آمدم و کمی دراز کشیدم. تلویزیون را روشن کردم. اتفاقا برنامه قشنگی داشت، جذ بش شدم وبقیه اش را خودت می دانی.. » حمید خنده کوتاهی کرد و بعد با بی اعتنایی شانه اش را بالا انداخت و گفت:« ای بابا! مهم نیست. حالا ناهار بخوریم! » سینی غذا را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. سعی می کرد عادی رفتار کند اما قیافه اش گرفته بود. مژده پرسید:« ناراحت هستی؟ چرا؟ چی شده!» حمید گفت:« راستش حالم سرجایش نیست اما بعد برایت تعریف می کنم. اول ناهار بخوریم.» مژده نگاهی خیره به او کرد ولی چیزی نفهمید. معمولا در قیافه حمید برای او چیزی ناخوانده یا پوشیده باقی نمی ماند اما الان چیزی متوجه نشد. سؤالی نکرد. فرصت زیاد است حالا خیلی گرسنه بود. کاغذ ساندویچ را باز کرده و شروع به گاز زدن کرد.حمید با بی میلی ساندویچ خود را باز کرد و به سوی تلویزیون نگاه کرد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پس از شکوفه ها نوبت به رویش برگها رسیده بود. تنها در عرض چند روز جنگل سرشار از شاخه های سبز درختان گشت. پس از سبز شدن درختان رسالت بهار پایان یافته وجنگل و جنگل نشینان در کمال مهربانی به زندگی پٌر راز و پرشکوه خود تا پایان بهار ادامه دادند. در جنگل هر گل یا گیاه یا درختی به تنهایی و در تلاش برای زیستن از چنان هوش وهنری برخوردار است که نمادی از شاهکار هستی است. فرقی نیست بین گیاه یا جانور، هریک برای زیستن وبرای بقا و برای استمرار بخشیدن به نوع خود چنان شوق و تلاش مقدسی از خود نشان می دهد که شگفت انگیز می نماید و همچنین برای این تنها یا بزرگترین هدف یعنی برای بقای کهکشان سبز که خود جزیی از آن است از رفاقت و دوستی و احترام دیگر جنگل نشینان به رایگان برخوردار است.&lt;br /&gt;گیاهان با لطافت و با عطرو با شیرینی و با سخاوت خود نه تنها شکوه و جنگل که زندگی جانوران را نیز ممکن می سازند. فرقی نمی کند گیاه یا جانور، هدف هر موجود زنده ای در جنگل این است که با موفقیت وبا به خدمت گرفتن سایر پدیده ها نوع خود را بیآفریند و از خود به جا نهد و استمرار این حیات مقدس و پر شکوه و پٌرراز را ممکن سازد.&lt;br /&gt;در جنگل نیز زمان به سرعت می گذرد و پس از تابستان، خورشید عقب می نشیند و از زمین و از جنگل فاصله می گیرد و راه را برای فرارسیدن فصل پاییز می گشاید. گاه فرارسیدن پاییز نه به معنای مرگ جنگل و جنگ نشینان که به معنای آغاز دیگری است.&lt;br /&gt;در یک غروب سرد خورشید در افق های دور فرو می رود و وآرام آرام از نظر ناپدید می گردد. از فراز دریاها ابرهای سیاه و انبوه به همراه بادهای سرد به سوی جنگل سبز می تازند. آسمان سر تا سر به تسخیر ابرهای سیاه درآمده و تاریکی جنگل را به ناگاه فرا می گیرد. غرش رعد، هراس بر دل جنگل نشینان می افکند. برقی تند نخست بوته های خشک را به آتش می کشد. شعله های آتش در دست باد به سرعت گسترش می یابند. دیری نمی پایید که ترو خشک در جنگل سبز آتش می گیرند. شعله های سرخ آتش همچون اژدهایی عظیم کام خود را گشوده و درختان را یکی پس از دیگری می بلعند. جهنم هولناکی برپا می شود و دود سیاه و غلیظ آن تا به آسمان می رسد. جانوران بزرگتر و تیز پا به سرعت می گریزند تا با فرار جان خود را از مهلکه نجات دهند. برای کوچکترها جزمرگ و یا درسوراخی در زمین مخفی شدن راهی دیگر باقی نمی ماند. همه می سوزند حتی بیشمار مورچه ها و موریانه ها که به شکل تپه ای گرد هم آمده و لانه های عظیم برای خود ساخته بودند.&lt;br /&gt;بوی خفه کننده دود درهزاران هکتار جنگل چنان می پیچد که جایی برای نفس کشیدن باقی نمی ماند. در تمام طول شب جنگل در آتش می سوزد و به هنگام طلوع سپیده از هزاران هزار هکتار جنگل، جز تلی از هیزم سوخته و خاکستر سیاه باقی نمی ماند. همه چیز پایان می یابد. آن بهشت با شکوه، آن آفرینش با عظمت، آن کاخ شادی و خرمی به یکباره نابود می گردد. خاکستری سیاه و زشت جایگزین آنهمه خرمی می گردد. چرا؟&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ف 10 فروردین 1388 برابر با 31 ماه مارس 2009&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-5447903525274958435?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/5447903525274958435/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/1_08.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5447903525274958435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5447903525274958435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/1_08.html' title='بهشتیان می سوزند 1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-7515290669886101376</id><published>2009-04-06T08:04:00.000-07:00</published><updated>2009-04-08T02:40:42.527-07:00</updated><title type='text'>بهشتیان می سوزند 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نویسنده ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بهشتیان می سوزند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;قسمت دوم&lt;br /&gt;سکوت سنگین&lt;br /&gt;اتاق ساکت بود. حتی صدای خوردن ساندویچ هم به گوش نمی رسید. تماشای سوختن جنگلی سبز، تماشای سوختن بهشت و بهشتیان و دیدن مرگ جنگل برای انسان دردآور و غیر قابل تحمل است.&lt;br /&gt;مژده چون یک عزادرا ساندویچ خود را نیمه خورده رها کرده و سرغمگین خود را به شانه حمید تکیه داده بود. رنج سوختن جنگل را چنان در جانش حس می کرد که گویی عزیزو یا تکیه گاهی در زندگی مثل پدر یا برادر یا همسرش را از دست داده باشد، ترسی ناشناخته لرزه به دلش می انداخت. آهی تلخ و سیاه کشید. رو به حمید کرد و گفت:« دیدی بهشت و بهشتیان با هم سوختند! چرا سوخت؟ چرا باید اینطور ظالمانه می سوختند؟ احساس بدی دارم. آدم ناامید می شود. دنیا همیشه همینطور است!» بعد اشک های خود را با سر انگشتان پاک کرد. حمید که بنا به طبیعت مردانه از خود ضعف نشان نمی داد ، لبخندی زد وانگشتان خیس او را در میان مشت بزرگ خود گرفته و اشک تر آن را پا ک کرد. درحالیکه سعی می کرد کلامی برای دلداری دادن و حرفی علیه این باور او پیدا کند به او گفت:« نگاه کن! داستان هنوز تمام نشده است! ادامه دارد..! »&lt;br /&gt;شبی سرخ و هولناک در میان شعله های شعله ورآتش به پایان می رسید. در آستانه طلوع خورشید، از جنگل سبزی که با دستان گرم خورشید و با مهربانی جویبار و با کمک بادهای گرم آفریده شده بود، جز تلی خاکستر باقی نمانده بود. تلی خاکستر! از پای درختان کهن هنوز شعله های سرخ آتش زبانه می کشید. تنها صدای باقی مانده در جنگل، صدای آهسته پایان یافتن شعله ها در پای درختان بود. همه چیز نابود شده بود. بوی دودی که از سوختن درختان، فضا را پٌرکرده است به بوی لاشه سوخته پرندگان و جانوران آغشته بود. دیدن تن زخمی جنگل چنان دردناک بود که حتی خورشید نیز رخ از تابیدن بر تافت و درپشت توده های عظیم ابرهای سیاه پنهان گشت. گویی آسمان صورت زیبای خود را از شرم در زیر چادر سیاهی که زمین برسرش افکنده بود، پوشانده بود. از زیر این پرده سیاه و سنگین، باران ریزی از چشمان آبی آسمان شروع به باریدن کردند. بارانی که پایان نمی یافت. روزهای پی در پی باران بارید و سیلاب های کوچک در همه جا جاری شدند.&lt;br /&gt;زمین سوخته و به خاکستر نشسته تنها نماند و باران زخم های سیاه جنگل را می شست و با خود می برد. به نظرمی رسید که باران با ترانه های زیبایش یا با لبان پٌر مهرش در گوش جنگل امیدی دوباره را زمزمه می کند. دیری نپایید که خاک سوخته شروع به نفس کشیدن کرد. از پای درختان سوخته و از درون خاک، جایی که هیچ آتشی نمی تواند بسوزاندش، نخستین دانه های پنهان شده از میان خاکسترهای سیاه جوانه سبز زدند و به سرعت سر از خاک برآوردند. جانورانی که خود را در سوراخ ها پنهان کرده بودند، بیرون آمده و به دنبال یافتن غدا روانه شدند. بدینگونه زندگی از میان خاکسترهای گرم دوباره و برای آیندگان آغاز شد. اما چرا جنگل آتش گرفت و چرا سوخت در پس این جهنم تلخ چه واقعیت اجتناب ناپذیری نهفته بود؟ چرا باید این سوختن اتفاق می افتاد؟ چه رازی در این فنا شدن نهفته بود؟ راز آن ساده و علت آن در زمین ودر خاک سرد بود. جنگل در طی سالیان چنان انبوه گشته بود که نور خورشید از میان شاخه های آن به زمین نمی رسید و خاک سرد و سیاه گشته و دیگر قوتی نداشت تا جنگلی سالم و سبز را برای بهار آینده برویاند. زمین نیاز به گرما و نیاز به انرژی حاصل از خاکسترٍ درختان داشت تا بتواند قوت گیرد و دوباره سنگینی جنگلی سبز را برشانه های خود برای سالیانی نو تحمل کند. و این دستان سفید باران بود که خاکستر سیاه را با خود به درون زمین می برد تاخاک سرد را گرم و شکم خالی اش را سیر نماید. بدینگونه خاک قوت می یافت تا بتواند دوباره بروید. داستان مرگ و زندگی که هر دو به یکسان واقعی بودند، اتفاق افتاده بود. حیات ، مرگ، دوباره حیاتی نو...! به زودی نهال های نحیف برساق های نازک خود از میان خاکسترها سیاه در همه جا روییدند و چند سالی بیش طول نکشید تا جنگل دوباره پٌر قدرت بر ساق درختان خود ایستاد و در آینه آب وآسمان نگریست و بر زیبایی و عظمت خود بالید.&lt;br /&gt;مژده نفس حبس شده خود را از درون سینه بیرون داد و لبخندی زد. سبک شده و بار سنگینی از روی قلبش برداشته شده بود. بی اختیارگفت:&lt;br /&gt;- عجب داستانی بود. مثل خیال و افسانه ... اما نظر منو عوض کرد. فکر میکردم که سوختن درختان سبز ظالمانه و بی هدف است اما نمی دانستم که جنگل در اصل مرده بود و باید آن جهنم برپا می شد. راه حل دیگری هم نداشت. طبیعت خودش استاد است؟ حمید گفت:&lt;br /&gt;- درست است و فهمیدن آن به افق فکری انسان وسعت بیشتری می بخشد اما زندگی آدمها مثل زندگی گیاهان نیست. توی این مملکت خرابشده ما درست وسط آتش هستیم. بعضی ها سوخته و بعضی دیگر نیم سوخته اند. ممکن است که با دعوا سربمب اتمی هرآن همه جا آتش بگیرد. معلوم نیست که این آتش افروزی های لعنتی کی تمام میشود؟ بیشتر از ربع قرن است که بوی دود و بوی لاشه این حکومت همه را خفه کرد است.&lt;br /&gt;مژده گفت:&lt;br /&gt;- اما دیدی که.. زندگی دوباره رویید و سبز شد. درست میشود!&lt;br /&gt;حمید آهی کشید و گفت: باید یک چیزی به ات بگویم. یادت است که صبح به ات زنگ زدم و گفتم که امروز عصرباید جایی برویم.&lt;br /&gt;-آره اما نگفتی که کجا؟&lt;br /&gt;- راستش باید برویم به ختم یک جوون.&lt;br /&gt;حالت مژده تغییر کرد. ناگهان صاف نشست و با نگرانی در صورت حمید نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;- ای وای ختم کی؟ چرا همان صبح نگفتی؟ کی مٌرده؟&lt;br /&gt;- نمی شناسیش. اسمش مجید بود. نمرده بلکه اعدامش کرده اند. خانواده اش برایش مخفیانه ختم گرفته اند. داستانش طولانی است. از صبح که شنیدم، شوکه شد ه ام.&lt;br /&gt;می شناختیش!&lt;br /&gt;-آره بابا! بچه محل ما بود وبا هم بزرگ شده بودیم. پسر نازنینی بود.&lt;br /&gt;- واسه چی اعدامش کرده اند؟&lt;br /&gt;- هیچکس جرمش را نمی داند! حتی خانواده اش. سربسته برایت بگویم، سیاسی بوده! وزارت اطلاعات جسدش را به سه شرط به خانواده اش تحویل داده تا آنها بتوانند خاکش کنند. اول یک میلیون تومان پول تیر ازآنها گرفته اند و دوم هیچکس دیگری جز پدر و مادرو زنش حق ندارند سرخاکسپاریش حاضر باشند حتی خواهر و برادرهایش، تجمع ممنوع است. سوم هم اجازه ندارند مجلس ختم برایش بگیرند چون ضد نظام بوده است و کسی که ضد نظام جمهوری اسلامی است نه حق دارد در این مملکت زندگی کند و نه به خاک سپرده شود و نه برایش مجلس ختم بگیرند!&lt;br /&gt;مژده با خشم از کوره دررفت و گفت:« بی پدر و مادرها! مارها و افعی ها... ای لعنت بر این آدمکش های وزارت اطلاعات، کی اینها را وکیل و وصی این مملکت کرده؟» بعد ناگهان پرسید:&lt;br /&gt;- زن داشت؟&lt;br /&gt;- آره! تازه ازدواج کرده بود و زنش هم هفت ماهه حامله است.&lt;br /&gt;مژده دیگر طاقت نیآورد و زد زیر گریه و صورتش را با دستانش پوشاند و گفت:«وای برمن! وای! وای!...»&lt;br /&gt;چشمان حمید هم پٌر از اشک شدند. بلند شد و از اتاق بیرون رفت.&lt;br /&gt;یکساعت بعد به مجلس ختم رفتند.&lt;br /&gt;مژده برای اولین بار خانه و خانوده مجید را می دید. درب خانه نیمه باز و یکنفر در جلوی درب خانه ایستاده بود. به نظر میرسد که اطراف را زیر نظر دارد. حمید با او سلام و علیک کرد و به او تسلیت گفت. مرد میانسال بود و به نظر میرسید که برادر بزرگترمجید باشد. او به گرمی آنها را پذیرفت. وارد خانه شدند. از ابتدای ورود به خانه حالت اندوه عجیبی به مژده دست داد. حس میکرد که نه برسر سنگفرش بی جان حیاط خانه که گویی بر سر درد و رنج پای نهاده است. حس میکرد که از این داغ باید که حتی سنگ های حیاط خانه هم به فریاد درآیند وعزادار باشند. پدری اعدام شده است که کودکش به دنیا نیامده است. همسری اعدام شده است که هنوز یکسال از ازدواجش نگذشته است. فغان از بیداد و ستم...&lt;br /&gt;از حیاط خانه گذشتند و وارد ساختمان شدند. در هال چند زن و مرد ایستاده بودند. اهالی خانه حتی لباس سیاه بر تن نداشتند تا اگرپاسدارها حمله کردند مشخص نشود که مجلس ختم گرفته اند. سکوت عجیبی درهمه جا حکمفرما بود. لب ها همه دوخته و چشمها همه پٌر از خشم و پراز درد بودند. باز احساس غریبی به مژده دست داد. نه تنها در غم خانواه خود را شریک می دانست که درکشته شدن یک جوان پاک هم خود را به نوعی شریک یا مسؤل احساس میکرد.آیا برای نجات این وطن از دست یک مشت جانی و آخوند بی کفایت که کشور و مردم را به نابودی کشیده اند ، جان خود را نباخته بود؟ آیا او نمی دانست که همسرش باردار است و آیا نمی دانست که کودکش هرگز پدر خود را نخواهد دید؟ چرا ! می دانست و باز هم به جان خود فکر نکرده بود.&lt;br /&gt;سیل اشک از چشمان مژده روانه شدند و به ناگاه بنای هق هق گریه را گذاشت. در این لحظه یکی از خانم ها به سوی او آمد تا او را آرام کند. به مژده گفت:« ترا خدا آرام باشید. به ما اخطار کرده اند که نباید کسی را خبر کنیم! نباید مجلس عزا برگزار کنیم! صدای گریه و زاری و فریاد ما نباید به گوش همسایه ها برسد، اینها را به ما دیکته کرده و از ما تعهد گرفته اند.» مژده بغض خود را خفه کرد. زن بازوی او را گرفت و او را به سوی سالن خانه که مجلس ختم در آن برگزار می شد، کشاند. مژده اشک های خود را پاک کرد اما دلش می خواست که هق هق خفه شده در گلویش را فریاد بزند و بیرون بریزد.&lt;br /&gt;سالن خانه پٌر از جمعیت بود. مژده از دیدن جمعیت تعجب کرد. صدای آهسته قرآن درآن پخش می شد. در قسمت بالای اتاق مادر مجید( فرد اعدام شده) نشسته بود و در سمت راست او زن جوان و لاغری با شکمی برآمده نشسته بود که حتی لباس سیاه بر تن نداشت اما شال سیاهی برسر انداخته بود وآرام آرام اشک می ریخت. حتما همسرش بود. مادر مجید ساکت بود وحتی گریه نمی کرد. مژده پیش رفت. آنها را نمی شناخت اما رویشان را بوسید و نتوانست کلامی بگوید و گریست. مادر اعدامی آرام گفت:« گریه نکن دخترم! مجید من مثل گل پاک و بیگناه بود و به ناحق اعدام شد. تا زنده بود باعث افتخار من بود و حالا هم هست. من شرمنده از اعدام فرزندم نیستم و با افتخار هم مرگش را تحمل میکنم.» قلب مژده از شنیدن این کلمات آرام شد اما درد یک مادر را می فهمید. می دانست که سخت است چنان سخت که خیلی از جمله خودش حاضر هستند اینطور ذلت بار زیر چکمه نظام آخوندی زندگی کنند اما دم برنیاورند. سخت است چنان سخت که بسیاری حتی هیچ اعتقادی برای تغییر دادن این وضع ننگ آور ندارند.&lt;br /&gt;مژده در گوشه ای نشست. همه خاموش بودند. کلامی رد و بدل نمی شد. ختم مخفیانه بود و ترس و خفقان نیز چنان حاکم که هیچکس از بستگان مجید یا دوستان و آشنایان نمی پرسید که او چه فعالیتی کرده است و به چه جرم و چرا اعدام شده است!&lt;br /&gt;فضا سنگین بود و چیزی ذهن مژده را به خود مشغول کرده بود. آگاه یا ناآگاه نه تنها او بلکه همه حس میکردند که او(مجید) نمرده بود تا مثل همه مرده ها چندی بعد نیز از خاطرها برود بلکه او برای خاطرآنها ، برای آزادی و برای نجات مملکت با این رژیم مبارزه کرده و جان خود و عشق به همسر و فرزندش را نثار وهدیه کرده بود و نمی شد اینهمه را نادیده گرفت. این واقعیت احساس خاصی در بین جمعیت به وجود آورده و سکوت سنگینی را برهمه جا حکمفرما کرده بود. سکوت خاصی بود. شاید یک سکوت ملکوتی بود. شاید احساس پیوند با او، شاید احساس احترام شاید احساس مسؤلیت یا بدهکاری،... هرچه بود آنها می فهمیدند که مجید جان خود را به رایگان نباخته بود و نباید به راحتی و با خواندن یک فاتحه یا باخوردن یک خرما از خاطرآنان محو میشد. او در ضمیر و در وجدان آنان قدم نهاده بود و جنگی در درون هرکس آغاز شده بود. مژده این جنگ را خیلی قوی در خود حس میکرد. بی اختیار فیلمی را که در تلویزیون دیده بود به خاطر می آورد. بهشتیان می سوزند؛ جنگل خرم ایران زمین درآتش استبداد می سوزد. سرزمین و خلقی از سر تا به پا در میان شعله های آتش می سوزند و در پای هردرختی، در پای هر ریشه ای، توده ای خاکستر به جای مانده است. دود خفه کننده ای که با بوی گوشت و پوست ولاشه های سوخته آمیخته است، قدرت حیات و زندگی آزاد را از هر جنبده ای سلب کرده است. قوی ترها گریخته اند؛ برای ضعیف ترها راهی باقی نمانده است یا به سوراخی در زیر زمین بخزند یا بمیرند!&lt;br /&gt;چه سرنوشت دردناکی و چرا به آن تن داده بودند. مژده برآشفته بود و در وجدان خود قسم یاد می کرد که از فردا در برابر استبداد حاکم ساکت نماند و درکلاس درس دهانش را نبندد. خیلی کارها می توانست بکند که انجام نداده بود وآنها را بی فایده دانسته بود. اما فردا! از فردا کاری خواهد کرد. نسلی در زیر دست او پرورش می یابند. نگاهی به جمعیت کرد. زن و مرد می گریستند. باران اشک ازچشم ها می بارید. این باران خاکسترداغی را که در پای چوبه اعدام برجا مانده بود، با خود به دل خاک خواهد برد تا قوت گیرد. از این باران سیلاب ها برخواهد خاست تا سیاهی ها را بشوید. زود و خیلی زودتر ازآنچه باور کنیم، تمام جنگل آتش خواهد گرفت و خواهد سوخت اما ازدرون ابدیت بی پایان، نخستین دانه های نهفته درخاک این سرزمین از میان خاکستر گرم جوانه خواهند زد. تا نهالهای سرسبز آزادی برویند و جنگلی نو و خرم و سربلند و پراقتدار دوباره بر فراز این خاک سایه سبز خود را بیفکند. سخت است اما اتفاق خواهد افتاد.&lt;br /&gt;ساعتی بعد مراسم ختم خاتمه یافته بود. دردناک بود یا باشکوه کسی نمی دانست اما تولدی در راه بود و همه قلب ها به همراه نوزادی که درآستانه تولد بود می تپید!&lt;br /&gt;پایان&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;دوازد مارس 2009 برابر با هشتم فروردین 1388&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-7515290669886101376?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/7515290669886101376/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/2.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/7515290669886101376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/7515290669886101376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/04/2.html' title='بهشتیان می سوزند 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-6182188143037717810</id><published>2009-03-15T07:11:00.000-07:00</published><updated>2009-03-15T07:16:49.093-07:00</updated><title type='text'>هفت آسمان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;                                                   &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000099;"&gt;هفت آسمان چه نزدیک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; حمید ماشین را روشن کرد و قبل از حركت رو به مينا و دخترکش کرد و با لحن شوخی اما به طور جدي‌‌ گفت: « چشماتونو ببنديد. هنوز هوا تاريكه. بخوابيد. اين يك دستوره! همه بخوابيد. من هم مي‌خوابم. ضابطه چشم بسته بودن را بايد همه رعايت‌كنيم. ماشين خودش راه‌ رو بلده. ميره! » دخترك با ترس‌گفت:&lt;br /&gt;=  عمو خطرناكه. اين‌كارو نكنيد! مگه مي‌شه با چشم بسته هم رانندگي كرد. تصادف می کنید. فکرشو بکنید، توی ماشین بچه کوچیک داریم.&lt;br /&gt;عمو حمید با خنده جواب داد: «كارهاي خطرناك هم شدني هستند! حالا مي‌بيني که ماشین خودش راه را بلده و میره و بعد هم این خاطره يادت می مونه!»&lt;br /&gt;مينا ازحميد خواهش‌كرد: « لطفاً‌ شوخي‌ نكنيد! باور مي‌كنه! بعد خارج‌كردن موضوع از ذهنش مشكله.»&lt;br /&gt;دخترك به تندی جواب داد: « خودم مي‌فهمم! اما عمو بلده دروغ بگه. »&lt;br /&gt;حميد خنديد ولي بعد با لحن جدي‌گفت:«  اين دروغ نيست. اين شوخيه. ولي چشماتو ببند! مي‌فهمي‌كه ضوابطٍ تردد چيه؟»&lt;br /&gt;—        بله‌ كه مي‌فهمم! براي‌ همين‌‌ چشمم را مي‌بندم. اصلاً خوابم مي‌آد.&lt;br /&gt;—        درود بر تو! چشماتو ببند. سکوت را هم رعایت کن. ساعتٍ استراحته.&lt;br /&gt;—        عمو تو که نمی خوابی؟ می دونی که برادرم و خواهر کوچیکم توی ماشین هستند. حواست باشه که تصادف نکنی. می دونی که من خیلی دوستشون دارم.&lt;br /&gt;البته که میدونم تو دوستشون داری. خیالت راحت باشه. امروز جاده را خلوت کرده اند که به غیرازما کسی توش نباشه و تصادفی نشه.  تو هم خیال منو راحت کن و چشماتو محکم ببند!&lt;br /&gt;—        عمو باز هم که دروغ گفتی؟ مگه می شه که به خاطر ما جاده را خلوت کنند!  اگه ما رو بشناسندکه تمام جاده رو می بندند تا دستگیرمون کنند.&lt;br /&gt;حمید باز هم خندید وگفت:« تو که خودت همه چیز را میدونی. پس....» دخترک با تندی گفت:« من با چشمهای بسته دارم با شما حرف می زنم. شما بلند می خندید. خواب از سرم می ره.» مینا دخالت کرد:« ساکت! همه ساکت باشند! ضوابط تردد را رعایت کنیم.»&lt;br /&gt;سفر از مکانی نامعلوم( یک پایگاه مخفی)، به مکانٍ نامعلومٍ دیگری که شهری مرزی بود، شروع شد. ماشينِ، پيكان دست دوم قراضه‌اي بود. با اين حال از وظيفه‌اش سرباز نزد و مسافرانش را در راه نگذاشت. هفت ساعت بعد حدود ساعت يك بعد ازظهر در شهرستان‌كوچكي جلوي تلفنخانه‌ شهر متوقف شدند.‌ حميد اجازه دادكه چشمشان را بازكنند اما اطلاعاتي‌كسب نكنند. حميد به تلفنخانه رفت.‌ به دنبال تلفن بود اما‌گويي‌كه به شخص مورد نظر وصل نمي‌شد. يكساعتي در شهر معطل شدند بعد به مسافرخانه‌اي رفتند. در مسافرخانه به اتاق بسيار بزرگي‌كه پنجره‌هاي‌كوچك آن با پرده‌هاي كلفت محكم بسته شده بودند، هدايت شدند. حميد، مينا و بچه‌ها را در مسافرخانه گذاشت تا ناهار بخورند و استراحت كنند. تأكيدكرد:« از اتاق خود خارج نشوید، مگربراي توالت رفتن.» توضيحي ندادكه‌‌كجا مي‌رود يا‌ چه‌كار دارد اما از مسافرخانه بيرون رفت.&lt;br /&gt;    ساعتها گذشت. او باز نگشته بود. نگراني و اضطراب مينا با تيك تاك ساعت و گذشت لحظه‌ها، ثانيه‌ها و دقيقه‌ها و ساعتها افزايش مي‌يافت. به نظر نمي‌رسيد‌كه حميد برگردد. تنها‌كاري‌كه از دستش برمي‌آمد، دعا بود. اگر براي حميد اتفاقي مي‌افتاد، تمام اميدش بر باد مي‌رفت؛ اميد رسيدن به منطقهٍ آزاد شده از دست می رفت. اين اميد از اول هم سراب مي‌نمود. چرا باوركرده بود. چرا به راحتي ريسك‌كرده بود. تازه به تشکیلات وصل شده و دربه دريش تمام شده بود. آه…آيا به همين راحتي دوباره در به در شده بود؟ بچه‌هایٍ کوچکش چه مي‌شوند؟ با بچه‌ها به‌كجا برگردد. نه. خدا نكند‌كه براي حميد اتفاقي‌ افتاده‌ باشد.‌ دچار ‌اضطراب‌ شده بود. نماز خواند. دعاكرد: « خدايا تو می دانی آنچه را که جز تو کسی نمیداند!  لحظه‌ا‌‌‌‌ي در نجات من از اين مخمصه درنگ نكن.‌ حميد را زنده نگه‌دار. او تنها شانس من وبچه‌ها براي رسيدن به‌‌ منطقه آزاد شده ‌است. خدايا مي‌شنوي … »&lt;br /&gt;   اتاق نيمه تاريك و دلگير بود. لامپ‌كم نوري از سقف آويزان بود. درو ديوارها به رنگ سبزتيره بودند. زيلوي‌كهنه و ‌پُرخاكي‌كف اتاق پهن بود. همه چيز تيره ودلگير مي‌نمود، جز اميد روشن مينا به خدا، به تحقق يافتن غيرممكن؛ به تحقق رؤياي رهايي از جهنم خميني و رفتن به بهشتٍِ منطقه آزاد شده. این امید تنها چراغ روشنی بود که در قلبش شعله ور بود.&lt;br /&gt;   در اتاق زده شد. قلب مينا ريخت. تا به حال چند بار صاحب مهمانخانه‌كه لهجه كردي‌ داشت، در زده و سراغ حميد‌آقا راگرفته بود. ميناگقته بود: « هنوز برنگشته است.» مردگفته بود: « خوب، خوب. برمي‌گردد!» به نظر مي‌رسيدكه حميد را مي‌شناسد. وحالا چه مي‌خواهد؟ مينا در را گشود. از ديدن حميد چنان خوشحال شد‌كه‌گويي با هٌماي سعادت رو به رو شده باشد‌، اما نتوانست اضطراب خود را بپوشاند و‌گفت‌:« ديركرديد.‌ دلم شور مي‌زد. صاحب‌ مهمانخانه چندبار سرزد. حدس مي‌زدم‌كه خطري پيش‌‌ آمده باشد. خيلي‌ نگران شدم.» حميد به داخل‌ اتاق‌آمد.‌ خونسرد و مسلط بر‌اعصاب خود بود.‌ لبخندي برلب داشت.‌ ‌به نظر مي‌رسيد‌كه نگراني فكري يا دلشوره مينا‌‌ برايش‌ مسئله‌ اي نيست. به مينا‌گفت:«‌  شانس‌آوردي‌ وگرنه ممكن بود‌كه سه روز‌ يا‌ يك هفته‌ ديگر اينجا بماني.» مينا از شنيدن‌كلمه شانس‌آوردي، خوشحال‌ شد. حميد نگاهي به بچه‌ها انداخت. از مينا پرسيدكه براي راه افتادن آماده هستند؟‌ مينا پاسخ داد‌:« ساعتهاست‌‌‌‌‌كه من‌آماده هستم.» چهره حميد جدي و در فكر بود. به مينا كمك‌كرد بچه‌ها و چمدان و ساک را بردارند. بدون لحظه‌اي درنگ مهمانخانه را ترك و سوار ماشين شده و حركت‌كردند. هواي بيرون سرد بود.‌ نزديك به نيمه‌ آبانماه بود.‌ &lt;br /&gt;   ساعتها در راه بودند. در راه نسبتاً راحت از پستهاي بازرسي مي‌گذشتند. اغلب پاسدارها به بازرسي صندوق عقب اكتفا مي‌كردند. رفتار مطمئن حميد و تركيب زن و بچه در ماشين مانع از مشكوك شدن وگشتن دقيق ماشين مي‌شد. حميد سلاحش را در ماشين مخفي‌كرده بود. مينا‌ سلاحش را قبل‌ از حركت به حميد تحويل‌ داده بود. نخستين بار بود‌كه بدون سلاح تردد مي‌كرد.‌ فكرش راحت نبود. هر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌’ايست و بازرسي‘ دلهره و ريسكِ جديدي بود. دلهر‌ه‌اي‌كه مشخص نبود‌كي تمام مي‌شود؟&lt;br /&gt;  به‌ دليل‌‌ تاريكيٍ غليظ شب‌‌‌ زمان و مكان مشخص نبود. مينا‌گاه چشمش را باز مي‌كرد و به جاده نگاه مي‌كرد. اجازه نداشت به ساعتش نگاه‌كند اما ازگريه بچه‌اش براي شيرآخر شب، مي‌فهميد‌كه بايد حوالي ساعت يازده شب باشد. بچه‌ را شيرداد و در يك توقف‌كوتاهٍ ماشین، بچه را عوض‌كرد. پس ازآن به سرعت به راه ادامه دادند. حميد مرتب به ساعتش نگاه مي‌كرد. به نظرمي‌رسيد لحظات جدي و تعيين‌كننده هستند. حرف نمي‌زد. به دقت رانندگي مي‌كرد. سكوتي هراس ‌انگيز حاكم بود. به‌كجا مي‌رويم؟ چه‌ خواهد شد؟&lt;br /&gt;  جاده‌كاملاً خلوت و تاريك و باريك بود.گاه مينا چشم باز مي‌كرد، نگاهي به بيرون مي‌انداخت. تمام طول راه چشم بسته سفركرده بود. سرگيجه‌آزارش مي‌داد. به همين دليل حميد اجازه داد‌كه‌گاه چشمانش را بازكند.‌ به نظر مي‌رسيد‌كه ‌در يك جاده فرعي‌ هستند.‌ جاده خلوت و تاريك و با دشت های سیاهٍ دو طرفش مخوف مینمود‌‌. مشخص نبود به‌كجا وكدام سمت سفر مي‌كنند. دركجاي ايران بودند؟ مينا هيچ اطلاعاتي در اين سفركسب‌ نكرده بود.&lt;br /&gt;   سفر ادامه داشت. بچه‌ها خواب بودند. نزديك به نيمه‌هاي شب بود. ماشين در زير پلي از سرعت خودكم وكنار جاده ‌خاكي‌‌ توقف‌كرد. حميد به مينا‌ گفت‌:« تمام‌ شد، رسيديم.» مينا نفس‌ راحتي‌كشيد. فكركرد‌كه به منطقه آزاد شده رسيده‌اند. باكنجكاوي به بيرون نگاه‌كرد. چراغ‌هاي جلوي ماشين روشن‌ بودند. ناگهان از دل تاريكي شب چند نفر بيرون ‌آمدند. حميد‌آنها را شناخت و بعد چراغ‌‌هاي‌‌‌ ماشين را خامو‌ش‌كرد.‌ با‌‌ خوشحالي‌گفت: « بچه‌ها هستند!» و به سرعت‌‌‌ از ماشين پياده شد به سمت نفرات رفت. مينا به بيرون نگاه‌كرد.‌ در تاريكي به سختي مي‌توانست ببيند اما حميد درحال درآغوش‌گرفتن بچه‌ها بود. هيجان‌ شديدي به مينا دست داد. از آنچه مي‌ديد، قلبش به تندي درسينه مي‌زد. شادي غير قابل وصفي‌ سراپايش را‌‌گرفته بود. تنش ازهيجان مي‌لرزيد. انگار‌كه‌آسمان سياه ناگهان لبريز از نورآبي ستار‌گان‌گرديده باشد. مينا از خوشحالي و هيجان نمي‌دانست‌كه چه بايد بكند؟ بچه‌ها‌كه حالا به‌كنار ماشين رسيده بودند،آشكارا ديده مي‌شدند‌كه سلاح بر دوش داشتند. سروصورت  خود را با شال وكلاه پوشانده بودند وكاپشن نظامي به تن داشتند. مينا در ماشين را بازكرد و پياده شد. از خوشحالي دلش مي‌خواست بچه‌ها را درآغوش بگيرد. اما نمي‌شد مجاهدين را درآغوش‌گرفت. پس به سلام و عليك‌گرم خواهرو برادرانه‌ كه لبريز از عشق انقلابي‌ بود، اكتفاكردند. يكي از چريكها به مينا نزديك شد. شب چنان تاريك بودكه مينا صورت پوشيده او را به درستي نمي‌‌ديد. اما كلام او را را به خوبي شنيدكه ‌با شادي بسيار به اوگفت: «خواهر به منطقه آزاد شده، خوش آمدي. مبارك باشد. سالم رسيديد.» با شنيدن اين جملات‌‌گويي‌‌كلام مقدس خدا به‌گوش مينا رسيد ه باشند، جاني تازه دركالبد بي‌روحش دميده شد. رستاخيزي نو را در خود حس‌كرد. خوني تازه در رگهايش، قلبي تازه در سينه‌اش براي طپيدن متولد می شد. از شدت شوق نمي‌دانست چه بگويد.‌ ’منطقه آزاد شده‘ تحقق يك رؤيا بود. رؤياي دو دهه مبارزه با دو ديكتاتوري. نه رؤيا نبود، بلكه معجزه بود. معجزه و مرحم برشكستها و بر روحها و قلبهاي شكسته. »&lt;br /&gt;   كارها با ماكزيمم سرعت و هيجان انجام‌گرفتند. در‌كمتر از يك دقيقه‌ دو بچه‌‌كوچك و ساك و چمدان از ماشين تخليه شده و در ميان دستان و بازوان يا بر شانه‌هاي چريكي قرار‌گرفتند. حتي‌ مجال خداحافظي و تشكر از حميد پيش نيامد. از شدت عجله مينا حتي چادر خود را در ماشين جا‌‌گذاشت. بلافاصله اين فرمان صادر شد: « بچه‌ها بدويد! با تمام قوا بدويد! خواهر بدويد! بايد از اين منطقه زودتر خارج شويم.» در همان لحظه عده ديگري نيزكه لباس شهر به تن و ساكي هم در دست‌ داشتند، بدون سرو صدا و ساكت از درون سياهي و از زير پل خارج شدند. مينا فهميد قبل از او، اكيپهاي ديگري هم رسيده و منتظر اكيپ آنها مانده بودند. همه شروع به دويدن‌كردند.&lt;br /&gt;   ماه در محاق و شب سياه بود. آنچنان تاريك‌كه هيچ‌كس و هيچ سايه‌اي ديده نمي‌شد.كوره راهي‌كه از‌آن مي‌گذشتند،كوهستاني به نظر مي‌رسيد. همه نفس نفس مي‌زدند و مي‌دويدند و ارتفاع مي‌گرفتند. مسافتي را طي‌كردند. ساعتي‌گذشت.‌ برادري‌كه ‌همراه مينا بود‌گفت:« از زير پاسگاه رژيم‌گذشتيم. ديگر خطري نيست.‌‌ اين مناطق‌آزاد است. نيازي نيست‌كه بدويد.» هيچ صدايي به‌گوش نمي‌رسيد. هيچ‌كسي ديده نمي‌شد. مينا از بچه‌هايش بي‌خبر بود. اما نگران نبود. از هيجان ‌انگيزترين و باورنكردني‌ترين قله و فراز زندگيش در حال عبور بود. دلش مي‌خواست ببيند. دلش مي‌خواست ببويد. دلش مي‌خواست فرصت داشتتند، لحظه‌اي بايستد.آنگاه خم شود، برخاك افتد و خاك منطقه آزاده شده را سجده‌كند. خاك آزاد را. سرزمين موعود ايدئولوژيش را. منطقه‌اي خارج ازحاكميت خميني و مرتجعين و براي نخستين بار در تاريخ مبارزات‌ رهايي بخش ميهنش، سرزميني‌آزاد، تحت حاكميت مجاهدين و اسلام انقلابي را.‌‌‌آيا با‌آزاد‌كردن منطقه، انقلاب به ثمر نرسيده بود؟‌ قاعدتاً بايد رسيده باشد. آسمان سعادت چنین نزدیک شده بود. از سرعت‌ خود‌كم‌كرده بودند‌ اما‌‌ همچنان به‌ راه ادامه مي‌دادند. به‌‌كجا مي‌رفتند؟ نمي‌‌دانست. دل‌گرمي‌ مينا به برادري بودكه پا به پايش مي‌آمد با دلسوزي مواظبش بود. مواظبش بودكه به زمين نخورد.‌گم نشود. عقب نماند. در يك كلام مواظب جانش بود. در ميان راه مينا به خود جرئت داد و از او پرسيد:&lt;br /&gt;—         برادر بقيه بچه‌هاكجا هستند؟ هيچ كسي را نمي‌بينم. صداي بچه‌ هم به گوشم نمي‌رسد. عجيب است حتي‌گريه نمي‌كنند.&lt;br /&gt;—    نگران نباش خواهر. جلوتر هستند. چشماي شما به تاريكي عادت ندارند. اما من مي‌بينمشان. از ‌اين منطقه‌كه خارج شويم، بچه‌ها متوقف مي‌شوند. صبرمي‌كنند تا دوباره با هم حركت كنيم. چيزي نمانده‌ است. ما از منطقه گشت دشمن خارج شده‌ايم. اينجاها ديگر منطقه ‌‌آزاد شده است. رژيم جرئت نمي‌كند، پابش را اينجاها بگذارد. رژيم در اينجا نه پاسگاهي دارد نه‌گًشتي. خاك وطن در اينجا مال خودماست.&lt;br /&gt;—    ‌‌با تمام سلول‌هايم خوشحالم. چه سعادتي‌كه خاك وطن در اينجا آزاد شده است. آرزو مي‌كنم که به تمام خاك ايران هم برسد. اما باور نمي‌كنم. از خوشحالي باور نمي‌كنم كه منطقه آزاد شده جاي من هم باشد. چقدر بچه‌هايي كه شهيد شدند، آرزوي چنين جايي را داشتند. اگر يك سال زودتر اين منطقه را داشتيم، فكرشو بكن چه كساني زنده مي‌موندند.&lt;br /&gt;برادر در تاريكي آه‌‌كشيد. اما با لحن پر اميدي‌گفت:&lt;br /&gt;= بن بست شكسته شده خواهر! خلق ‌‌‌‌‌‌آزاد خواهد شد. يكنفر مجاهد خلق هم‌كه زنده بماند، رژيم را سرنگون خواهد كرد.&lt;br /&gt;= درسته برادر! اين ايمان و اعتقاد ما از روز اول بوده. ما ميراث برندگان زمين هستيم. پيروزي نهايي از آن ماست. رژيم رفتني است. از لحظه‌اي‌كه پا به اين خاك آزاد شده‌‌گذاشتم، از دقيقه‌اي‌كه شما، ميليشياها را كه چريك شده‌ايد‌، ديدم، اين ايمان دوباره در من قوت‌گرفت‌كه ما بي‌شكستيم، جاودانيم. باور نمي‌كردم اصلاً كسي از ما زنده مونده باشه.كسي راه را ادامه بدهد، اما معجزه‌اي چراغ راه مجاهدينه.&lt;br /&gt;با هم صحبت مي‌كردند و به پيش مي‌رفتند.‌ هوا سرد بود اما‌ آن را حس نمي‌كردند. ماه از محاق به درآمده و راه را روشن كرده بود.‌آه‌كه چه شب و چه راهي بود. آسمان چه زیبا و ستارگان چه نزدیک بودند. هرچه جلوتر مي‌رفتند بر خوشبختي مينا افزوده مي‌شد. احساس تحولي در خود مي‌كرد. تحولي كه نمي‌توانست آن را بيان كند. تحولي‌كه دم به دم برآن افزوده مي‌شد. تحولي‌كه با هيچ حادثه ديگري در زندگيش قابل مقايسه نبود. احساس تحول در “روح” خود مي‌كرد. تحولي كه با احساس آزادگي ارتباط داشت. احساس ملاقات با خداي آزادي مي‌كرد. احساس پرشكوهي بود. چشمها از آن روشن مي‌شد. دل مي‌خنديد. قلب ‌ظرفيت مي‌گرفت. دنيا نو و بزرگ و سراسر نور مي‌شد. …تحولي‌ چون سبزشدن درختي خشك در دل سوز و سرماي زمستان را در خود حس مي‌كرد؛ درختي‌ سبز وناميرا چون كاج را. ناگهان داستان عجيبي را به خاطر آورد. داستانِ زيبايٍِِ تولد عيسي مسيح درسوز و سرماي زمستان و سمبلي‌ از تولد عيسي مسيح، درخت‌كاج را…به فكر فرو رفت. عليرغم سوزي‌كه بر صورتش مي‌وزيد،‌ دلش‌گرم و شاد بود و‌دراعماق‌ شادي‌‌اش‌ چيزي را حس‌‌‌ مي‌كرد. احساس‌‌‌ مي‌كرد‌كه سعادتش واقعي‌‌ است و شادماني‌‌هاي بزرگ تنها در‌ راه‌ آزادي قابل‌ لمس‌‌ هستند. در‌اين راه‌‌ قلب‌ انسان هزار بار‌ مي‌ميرد وهزار بار زنده مي‌شود. شبي‌ عجيب واحساسي عجيبي بود.&lt;br /&gt;   ساعتها مي‌گذشت و آنان همچنان در ميان كوه وكمر راه مي‌رفتند. هيچكس از خستگي راه شكوه نمي‌كرد.گاه و بيگاه مينا با برادرِ همراهش حرف مي‌زد.&lt;br /&gt;= خوب، برادر چه خبرها؟ برام از خبراي منطقه آزاد شده بگو. واقعاً رژيم اينجا نيست؟ &lt;br /&gt;   چطور منطقه آزاد كرديد؟&lt;br /&gt;-     خبر…؟ جات خالي خواهر! نمي‌دوني يك هفته پيش چه جنگي اينجا با رژيم‌كرديم. جنگ رو در رو. انتقام بچه‌هاي توي زندون رو هم ازش‌گرفتيم. رژيم به“مقر” ما حمله‌كرد. قصد‌گرفتن مقر و عقب راندن ما رو داشت. اما چنان تارو مارش‌كرديم‌كه كشته‌هاشو برداشت و رفت و ديگه برنگشت. سر سوزن هم از مواضع خودمون عقب نرفتيم. بلكه رژيم رو عقب رونديم. اوضاع روز به روز اينجا داره بيشتر به نفع ما مي‌شه. اولين برف‌ هم كه روي زمين بنشينه ديگه رژيم جرئت نمي‌كنه اين طرفها پيداش بشه.&lt;br /&gt;برادر با شوق و قهرماني صحبت مي‌كرد. با افتخاري‌كه مينا احساس مي‌كرد به هر مجاهد خلقي تعلق دارد. شرافت وكرامت زندگي در منطقه‌ آزاد شده و پيوند با خلق‌ و جنگ رو در رو با دشمن‌، دفاع از منافع خلق و‌ دفاع از خاك‌ِ‌آزاد شده‌ ميهن.&lt;br /&gt;    پس‌‌ از‌ اين‌گفتگو مينا ساكت شد. به‌آنچه شنيده بود، فكرمي‌كرد و لذت مي‌برد؛ لذتي‌ بي‌پايان. به ناگاه سعادت او را احاطه‌كرده بود و فكر وذهن و قلب و روح و تن و جانش از رنج آزاد شده بودند؛ ازهر رنجي. اينهمه سعادت كافي بود.آه، اي منطقه آزاد شده؛ اي بهشت موعود. تو زيباترين باغي. تو… تو…&lt;br /&gt;    در قلب و روح خود به ستايش مشغول بود. به ستايش هر آنچه در پرتو نور ماه قابل رؤيت بود.  قلبش از شوق مالامال بود. در اينجا همه‌كس و همه چيز آزاد بود. خلق‌آزاد است.كوهساران، خاكها، پرندگان، رودهاآزادند. خدا، خداي آزادي بر اينجا حكم مي‌راند.“عشق” اين چشمه لايزال هستي در همه جا مي‌جوشد؛ از دل تاريكي شب، از غبار راه، از چهرماه، از نفس خفته در خواب‌كوهساران واز درون سينه هر موحد و مجاهد خلق…   &lt;br /&gt;   ساعتها مي‌گذشت و همچنان از يالها بالا مي‌رفتند. درست مثل‌كوهنوردي بود. مينا خوشحال بود‌كه با‌كوهنوردي‌آشنا است و زياد دچار مشكل نمي‌شود. در راه يكبار توقف كردند. مينا بچه‌كوچكش را شيرداد. پاهاي بچه از سرما يخ‌‌زده بودند. مينا با نگراني پاهاي او را در ميان شال پشمي‌اش پيچيد تا گرم شوند. عجيب بود بچه از سرما‌گريه وبي‌تابي نمي‌كرد. برادري‌كه او را تا اينجا حمل‌كرده بود، بدون هيچ شكوه‌اي او را دوباره در بغل گرفت و به راه ادامه دادند.آيا برادراني‌كه بچه‌هاي كوچك را حمل مي‌كردند، خسته نمي‌شدند. پس چرا لب به شكوه نمي‌گشودند؟ پس چراكلام تلخي بر زبان نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوردند. چرا روح مينا را نمي‌‌‌‌‌آزردند؟ خدايا اين چه مناسبات پاك انساني و چه عشق و علاقه و فداكاري بين مجاهدين بودكه چون‌كوه بنيان‌گذاشته شده بود و چون رود ادامه داشت و اينگونه نسلها و تاريخ را پشت سر مي‌گذاشت. شايد تولد نويني از عشق انساني بود. عشقي‌كه ساير عشقها در كنارش هيچ بود. آنچنان هيچ كه مينا احساس مي‌كرد‌،گذشته‌ را چنان پشت سرگذاشته‌كه‌گويي‌آنرا نمي‌شناسد. رؤيايي در يك شب مهتابي در سفري سحرانگيز در نور ماه بوده‌ وگذشته است.&lt;br /&gt;   سرانجام به روستايي رسيدند. روستا در تاريكي شب به خوبي ديده نمي‌شد اما از روي پلي چوبي‌گذشتند. درآن سوي پل به مقرچريكي و عجيبي ساخته شده از سنگ وگِل قدم‌گذاشتند. به راحتي مي‌شد، حدس زد‌كه مقر مجاهدين خلق در منطقه آزاد شده كردستان بود. از راهروي ورودي‌‌اي‌كه ازكيسه‌هاي شن ساخته شده بود و سنگر طولاني‌اي بود، عبوركردند. جلوي در وروديِ مقركفشها را كندند. سمت راست جاكفشي چوبي‌اي قرار داشت. كفشها را منظم درجاكفشي‌گذاشتند. وارد مقر رؤيايي و مكان مقدسِ مجاهدين شدند. پاگردكوچكي را پشت سرگذاشتند. برادري پيش آمد. قدي‌كوتاه وجثه‌اي‌كوچك داشت. در روشناي فانوس مي‌شد لبخند شادي را كه به وضوح تمام صورتش را در برگرفته بود، ديد. چشمان درشت سياهش آكنده از شوق و محبت برادرانه بودند. عليرغم لباس نظامي وكلاهي‌كه به سر داشت، مينا او را به سرعت شناخت و خوشحال شد. او سعيد بود. او از زندانيان سياسي زمان شاه بود. مينا او را در فاز سياسي در ستادهاي مجاهدين بسيار ديده بود. سعيد خود را به نام مستعار و عجیبٍ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌’كاك فولاد‘ معرفي‌كرد. رسيدن بچه‌ها را خوش‌آمد‌گفت. موفق بودن عمليات بچه‌ها را تبريك‌گفت. بچه‌ها را به شام‌گرمي‌‌كه آماده شده بود، دعوت‌كرد. عجيب بود حتي شام‌گرم و چاي درآن ساعت در مقرآماده بود. ساعت چهار ‌يا پنج صبح بود. چاي دركتري‌هاي بزرگ روئي بر روي اجاق نفتي بخار مي‌كرد و مسافران خسته و سرمازده را به شوق نوشيدن مي‌آورد. مسافراني‌‌كه بيست و دو ساعت از سفرشان مي‌‌‌گذشت‌ اما در‌ اينجا‌ كسي احساس خستگي نمي‌كرد. همه خوشحال بودند.‌‌ مينا به سرعت مشغولِ‌ رسيدگي‌ به بچه‌هاي‌كوچك شد.‌كار بسياري بايد انجام مي‌داد. دخترجوان‌ و بلند بالا و سبزه‌ رويي‌كه با‌ اكيپ همراهشان‌ بود، با خوش‌رويي و مهرباني به سوي مينا آمد. مينا براي اولين بار او را مي‌ديد. با‌‌آنكه همه بسيار خسته بودند اما‌ دخترجوان با علاقه‌ به‌كمك مينا شتافت. در رسيدگي به بچه‌هاي‌كوچك‌كمك‌كرد.كمك او  باعث تعجب مينا شد. چون مينا هميشه اين كارها را به تنهايي انجام مي‌داد.كسي براي او دل نمي‌سوزاند. اما اينجا در منطقه آزاد شده، دوست داشتن ‌همرزم و به ياري هم شتافتن وظيفه‌اي مقدس بود‌كه به سرعت خود را نشان مي‌داد. شب خوبي بود. به دمدمه‌هاي صبح پيوسته بود. بچه‌ها نماز خواندند و در دوآسايشگاه جداگانه خوابيدند.آسايشگاهي براي برادران وآسايشگاه ديگري هم براي خواهران در نظرگرفته شده بود. شايد هيچكس نمي‌توانست با وجود خستگيٍ‌ شديد بخوابد. همه هيجان‌زده و دچارشگفتي بودند و به دنياي جديد وغيرقابل باوري‌كه درآن قدم‌گذاشته بودند، فكر مي‌‌كردند. منطقه آزاد شده، تحقق يك آرزو، آرزوي همه انقلابيون از زمان شاه تا به امروز بود.&lt;br /&gt;    روز بعد روز غيرقابل پيش‌بيني‌اي بود. هيچكس از سرنوشت‌ يا‌كارو برنامه خود در منطقه آزاد شده اطلاعي نداشت. بيش از فيلمهاي سينمايي و مقاومت‌‌‌هاي چريكي در  جنگ جهاني دوم يا كم و بيش در اين حدود، قلمرو ذهني‌كسي بازتر در مورد منطقه‌ آزاد شده نبود. در روشناي فردا هركس به دنبال كشف‌‌ چگونگي‌ و قانونمنديهاي اين زندگيِ‌ مقدس وخّلص مبارزاتي بود.&lt;br /&gt;   ’مقر‘ ساختمان‌كوچكي بود.‌ يك‌ پاگرد‌‌‌‌‌ داشت‌كه به منزله‌ آشپزخانه بود و دوآسايشگاه‌كوچك‌(اتاق‌‌‌گِلي) در‌ اين‌ پاگرد و روبه روي در ورودي داشت.  اتاقهاي ستاد و فرماندهي در پشت راهرو قرارگرفته بودند‌كه به وسيله پرده‌اي از راهرو جدا مي‌شد. بچه‌هايي‌كه شب قبل وارد شده بودند اجازه ورود به‌آن قسمت مقر را نداشتند. فرمانده خودش به نزد بچه‌ها مي‌آمد و سئوالاتي مي‌كرد.كاك فولاد( سعيد) مينا را شناخت. با صميمتي‌كه در فاز سياسي يكديگر را مي‌شناختند با او احوالپرسي‌كرد. بعد او را به اتاق فرماندهي صدا‌كرد. اتاق‌ فرماندهي‌، يك‌ چهار‌ ديواري‌‌ محقرِگِلي بود.‌ فرمانده مقر با حيرت از مينا درباره بچه‌‌هاي‌كوچك پرسيد. مينا‌گفت‌كه بچه‌هاي خودم هستند. كاك‌ فولاد نمي‌توانست آن را بفهمد.‌ سه تا بچه براي يك خانواده مجاهد؟ انگشت به دهان مانده بود و مي‌خنديد و سرتكان مي‌داد. بعد به‌كنايه‌گفت: « خوب بد هم نيست. اگر مبارزه در‌كوهستان طولاني مدت بشه. بچه‌ها بزرگ مي‌شن و نيروهاي ذخيره انقلاب مي‌شن.» به اين ترتيب دلداري برادرانه‌ اي به مينا داد. …مينا از او درباره همسرش پرسيد. همسر او را مي‌شناخت. خواهرجوان و زيبايي بود‌كه در فاز سياسي با هم ازدواج‌كرده بودند. مينا به خوبي خبر داشت كه سعيد چقدر او را دوست داشت. علاقه‌ اي‌كه حتي پنهانش نيز نمي‌كرد…به يكباره چهره سعيد را هاله‌ اي از اندوه در برگرفت. چشمانش پر از اشك شدند. سرش را تكان داد وگفت:  « كشته شد.» خبردردناكي‌كه مينا انتظار شنيدنش را نداشت. با  ناراحتي پرسيد:« چرا؟ چطور؟» سعيد ادامه داد:‌‌« اول منو توي خيابون دستگير‌كردند. از همون لحظه اول شكنجه را از توي ماشين شروع‌كردند. بي‌شرفها بدتر از زمان شاه شكنجه مي‌كردند. شكنجه‌‌ اي‌كه شاه يك‌ ماهه مي‌داد، اينا يك شبه همه‌شو روي من امتحان كردند. روز بعدآدرس پايگاه رو دادم. منوآوردند به پايگاه. اميد داشتم‌كه همه در رفته باشند. اما همسرم‌ در پايگاه مانده بود. من به خاطر اطلاعاتم طرح فرار‌ از پايگاه را داشتم. پاسدارا داشتن خونه رو مي‌گشتن، حواسشون به من نبود. در يك فرصت‌كوتاه با همكاري ‌همسرم‌كه در اتاق را بست، از پنجره آشپزخانه فراركردم.’ راهِ دررو‘ خونه عالي بود. با پاي خونين و مجروح فراركردم. نتونستن منو بگيرن. اما همسرم را همونجا كتك زده بودند. بعد بردنش اوين ... و بعد هم اعدامش‌كردند.. حيف شد. خيلي فداكار بود. &lt;/strong&gt;&lt;a name="_Hlk102638985"&gt;&lt;strong&gt;چون اینطور شهید شد، بیشتر رنج می برم.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اشكهاي سعيد بر پهنه صورت سوخته‌اش ازآفتاب و بادكوهستان مي‌ريخت. سرش با تأثر‌ روي‌گردنش‌كج‌ شده بود. نگاهش را به پايين انداخته بود.آه‌كشيد. با وجود تأثرشديدي‌كه به مينا دست داده بود‌ اما به دلداري جدي از او برخاست: « رنج شما را می فهمم اما رژيم مقصره. رژيم‌ جنايتكاره. اگر شما فرار هم نمي‌كرديد، به هرحال رژيم هردوي شما را مثل بقیه  ‌هم شكنجه و هم اعدام مي‌كرد. شما به خاطرحفظ اطلاعاتتون نه‌ به خاطر جونتون بايد فرار مي‌كرديد. به هر حال جون چند نفر ديگه با فرار شما و فداكاري او حفظ شدند. وظيفه همه ما همين بود؛ حفظ بقيه. نگاه کنید، الآن اینجا هستید. دارید بقیه بچه ها را از حاکمیت رﮊیم خارج می کنید.»&lt;br /&gt;چشمان سعيد چون دوكاسه خون سرخ شده بود. عضلات صورتش مي‌لرزيدند. اشكهايش را با پشت دست از روي صورت پاك‌كرد. با صداي لرزان گفت:«آره. اما خيلي جاش خاليه. بعد از شهادت پاكش، ارزشش را فهميدم. به همين دليل شهادتش برام رنج مضاعفي است. همه جا سايه‌‌اش رو مي‌بينم. تا چشمم به تو افتاد، يادش افتادم. مي‌بيني‌كه باهات حرف زدم. يادت مي‌آد‌كي وكجا سه تايي با هم حرف مي‌زديم.» بغض گلوی مینا را می فشرد.گفت:« دقيقاً يادم مي‌آد. جلوي ستاد بود. خنده‌هاي شاد و قشنگش يادم مونده. خيلي جوون بود. وقتي مي‌خنديد مثل يك‌گل رُز بود. خوش‌رو بود. خيلي خوشرو بود. نمي‌‌شه مرگ چنين كساني را باوركرد.» سعید گفت:« نمي‌‌شه مرگش را باوركرد. مرگ هیچکدام از بچه ها را نمی شود باورکرد.» ناگهان چیزی به خاطر مینا رسید و در لحظه ای احساس کرد که نفسش بند آمد. با صدایی بریده به سعید گفت: «یادم افتاد. توی پایگاه یکبار خبری درباره او شنیدم. شنیدم که در زندان حامله بوده. حتی بچه اش را به دنیا آورده.» سعيد‌‌ ازگفته مينا حیرتزده شد و‌گفت:« چطورچنين چيزي ممكنه؟ من خبر نداشتم.» مینا گفت:« چیز عجیبی نیست!» سعید با نا باوری گفت:« اما با آنهمه شکنجه چطوری بچه اش را به دنیا آورده؟» مينا‌گفت‌‌:« به خداي مجاهدين‌ ايمان داشته باش.‌ تو يك مجاهدي و همسرت با ایمان و عشقي‌كه به مجاهد خلق داشت، حاصل‌ اين عشق را حفظ‌كرده. حرف منو باوركن! اینگونه عشق ها هرگز نمي‌ميرند!» سعيد‌ ناباورانه گفت:« اخبار زیادی اشتباه بوده اند. این هم می تواند ازآنها باشد!» بعد صحبت را پایان داد. نفس عمیقی کشید و گفت:« مرگ برخميني. راستش تا به حال با هيچكس‌ درد دل‌ نكرده بود.‌ تو خاطرات زیادی را برایم زنده کردی…. مينا‌ گفت: « خوشحالم که تو زنده هستی. رنج تو را می فهمم  اما راستش از ديشب‌كه توي منطقه آزاد شده پا گذاشتم، هرحادثه ديگه زندگيمو، چه خوب يا بد، را فراموش كرده‌ام. تولدي تازه‌ پيدا‌كرده‌ام. براي تو در اینجا اينطور نيست؟! » سعید لبخندی زد:« درسته! حق با توست. بايد به وظايفمون فكركنيم. نجات تک تک شما برای من شادی و سعادت بزرگی است. دلم می خواهد که تا قبل از برف سنگین حداکثر نفراتٍ ممکن را از حاکمیت رﮊیم  خارج کنیم. کار و پروﮊه بزرگی است..... خوب برو به بچه‌هات برس. سريع آماده شو. بايد به مقر ديگري برويد. مقری بزرگ که تصورش را هم نمی توانی بکنی!»&lt;br /&gt;مينا يكه خورد. با خود‌ فکرکرد :« مقری بزرگ در منطقه آزاد شده؟ كم چيزي نيست! كم‌كم در نظرم مركز ثقل زمين دارد عوض مي‌شود.آيا در منطقه آزاد شده، شهرآزاد شده هم داريم؟» جرئت نكرد از سعيد سؤال‌ كند. اطلاعات محسوب مي‌شد. از اتاق فرماندهي خارج شد. به سرعت به دنبال آماده‌كردن بچه‌هایش رفت.‌ دختر جوان و سبزه رو و بلند بالایٍ ناشناس هم داوطلبانه به‌كمكش‌ شتافت.&lt;br /&gt;قبل از آنكه به راه بيفتند، مراسم خداحافظي‌ پُرشوري انجام‌گرفت. هريك تك به تك از فرمانده مقر’‌كاك فولاد‘ و برادران پيشمرگه‌ به خاطر عمليات شب قبل و از فداركاري‌آنها براي نجات جانشان تشكر‌كردند. براي همه روشن بود‌كه با شجاعت وفدا‌كاري اين برادران، نجات از جهنم خميني برايشان امكانپذير شده بود. هيچكس دلش نمي‌خواست‌كه از اين مقرجدا شود. غيرت‌ انقلابي‌ٍ همه برانگيخته شده و سينه‌ها‌ مملوازكينه‌اي مقدسي‌‌ عليه خميني‌ و‌ جنايات رﮊیمش بود‌. همه مي‌خواستند به صفوف نبردٍ آزاديبخش بپيوندند. تقريباً همه‌ از فرمانده مقر تقاضا‌ كردند‌كه همينجا لباس پيشمرگه مجاهد خلق را بپوشند.‌كاك فولاد با لبخند صميمانه‌اش اين تقاضا را رد‌كرد.‌گفت او نمي‌تواند چنين تصميمي بگيرد.گفت،« شما بايد به مقر بالا برويد. درآنجا درباره تك تك شما تصميم‌گرفته خواهد شد.آنچه مهم است‌، اينست‌كه شما در منطقه آزاد شده هستيد و دور نیست که این سعادت و آزادی برای تمام خلق باشد! » با شنیدن کلمات صمیمانه فرمانده مقر، اشک حلقه زده در چشم بچه ها بر روی گونه هایشان روان شد. اشک خاصی بود. اشکی که به هیچ اشک دیگری شبیه نبود. اشک سعادت بود. سعادتی که هفت آسمان را  چنین نزدیک کرده بود.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;گزیده ای ازکتابٍٍ چاپ نشده ام به نام با برگزیدگانٍ تاریخ نوشته در سال 2003&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;ضمیمه: فرزند سعید در زندان به دنیا آمده و زنده مانده بود.  او در دامن خانواده ای گمنام بزرگ شد و پس از بیست سال به گونه ای کاملا اتفاقی به هویت پدر و مادر واقعی خود( مجاهد) پی برد. پس ازآن در جستجوی پدر بر آمد و به گونه ای معجزه آسا( معجزه عشق هایی که هزگز نمی میرند)به پدر قهرمانش در ارتش آزادیبخش پیوست.&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;28، 05،2006&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-6182188143037717810?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/6182188143037717810/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_4682.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/6182188143037717810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/6182188143037717810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_4682.html' title='هفت آسمان'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-8507839997207536245</id><published>2009-03-15T06:59:00.000-07:00</published><updated>2009-03-15T07:11:02.116-07:00</updated><title type='text'>طوفان شن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663366;"&gt;طوفان شن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دًمٍ غروب طوفان شن‌ شدت گرفت. هوا گرفته و تاریک شد. طوفان چنان شديد بودكه زن احساس مي‌كرد لازم نيست راه برود. باد او را با خود مي‌برد اما هراسي از طوفان یا تاریکی هوا نداشت. به این آب و هوا عادت کرده بود و دوست داشت‌ که دست پرقدرت باد را روي شانه‌هايش حس كند. ذراتٍ ریز شن‌ پلكهايش را پُرکردند. زن به ياد شتر دوكوهان افتاد. ترجيح مي‌داد درکویر مثل شتر يك پلك ديگر هم داشت و ذرات شن اذیتش نمی کرد. به فكر خود خندید. هيچ عجله‌اي نداشت اما به‌كمكِ باد زودتر به خانه رسيد. خانه خاموش و ساکت بود. چراغ ها را روشن کرد. وارد آشپزخانه شد.گاز را روشن کرد وکتری را روی گازگذاشت. سینی چای را آماده کرد. در یخچال را بازکرد و دنبال چیزی برای خوردن گشت. درست در همین هنگام از پشت دیوار آشپزخانه سر و صدای ترمز ماشین را شنید. پشت پنجره گرد وخاکٍ توقف ماشین بلند شد. زن گوش تیزکرد. چند لحظه بعد دستگیره درب خانه چرخانده شد. مرد وارد خانه شد و به درون اتاق رفت. خانه چهار اتاق داشت. اتاق نزدیک به درب ورودی مال آنها بود. کمی بعد از او، زن هم سینی چای را برداشت و ازآشپزخانه به اتاق رفت. سلام کرد و جواب شنید و خسته لبه تخت‌ نشست. چند کلام عادی بینشان رد و بدل شد. زن دولا شد و جوراب‌هايِ درازِ سربازي را از پایش‌ بيرون كشيد. ندانست چرا برای اولین بار چشمش به رنگِ يشميٍ جوراب هایش خيره ماند. رنگِ سبزِ سربازي چه زیباست! این رنگِ سبز را دوست داشت! لبخندي لبانش را‌ از هم‌گشود. مرد متوجه لبخند او شد. کنار او نشست و به شوخی پرسيد:&lt;br /&gt;   ـ  با مني؟&lt;br /&gt;–        نه!&lt;br /&gt;–         پس به كي لبخند زدي؟&lt;br /&gt;–        به جوراب‌هايم؛ به رنگِ يشمي، به رنگ سربازيِ جوراب‌هايم!&lt;br /&gt;–        آخه كي به رنگ جوراب‌هايش لبخند مي‌زند؟&lt;br /&gt;–        من! حس‌كردم‌كه آنها را با قلبم دوست دارم.&lt;br /&gt;–         فقط جوراب‌هاتو دوست داري؟&lt;br /&gt;–    نه، صداي طوفان را هم دوست دارم. هيچكس صداي طوفان را دوست ندارد اما من حس مي‌كنم‌كه با من دوست است. با من حرف مي‌زند و من دوستش دارم. حتي دستش را روي شانه من‌گذاشته بود. به تازگی عاشق شده ام؛ عاشق برتمام عالم.&lt;br /&gt;مرد ناگهان خندید و به شوخی گفت:&lt;br /&gt;–        آه. ديوانه!&lt;br /&gt;–        چرا فكر مي‌كني‌ دوست داشتن دليل بر ديوانگي است؟&lt;br /&gt;–        دوست داشتن؟! فراموش کن!&lt;br /&gt;–         نمی توانم فراموش کنم. حس می کنم که عاشق شده ام. عاشق همه کس و همه چیز!&lt;br /&gt;–        ول کن این حرف ها را. ما وقتش را نداريم. صبح زود بايد برگردیم سرکار. باید زودتر خوابید.&lt;br /&gt;–         خواب؟نه! من احساس مي‌كنم‌كه در حال بيدار شدن از يك خواب هستم.&lt;br /&gt;–        از چه خوابي؟&lt;br /&gt;–        از يك خواب وحشتناك‌ درباره تو.&lt;br /&gt;–        درباره من؟&lt;br /&gt;–        آره، باوركن راست مي‌گم.&lt;br /&gt;–        چی می خوای بگی؟&lt;br /&gt;–    احساس مي‌كنم‌كه سال‌ها درباره تو اشتباه فکر‌كرده‌ بودم و هيچوقت هم حاضر نبودم درباره تو تغيير عقيده بدهم.گفتنش راحت نیست اما من به تازگي يكي از بزرگترين سدهايِ فكري‌ام را شكسته‌ام. من احساس مي‌كنم به يكي از بزرگترين موفقيت‌هاي زندگي‌ام در پرتو فكركردن، رسيده باشم. من‌ توانسته‌ام به روشني ببينم‌كه تو را در قلبم مي‌توانم دوست داشته باشم. مي‌توانم در زندگي‌ به تو اعتماد داشته باشم و خوبي‌هاي تو را ببينم.&lt;br /&gt;به نظرمي‌‌‌رسيدكه مرد از شنیدن صحبت های زنش شوكه شده بود. نمي‌دانست او جدي حرف مي‌زند يا شوخي مي‌كند؟کنجکاو شده بود اما با آرامش گفت:&lt;br /&gt;–         تو هيچوقت از خودت حرف نمي‌زدي. براي اولين باراست‌كه درباره دوست داشتن حرف مي‌زني‌. من فكر نمي‌كردم‌كه ...&lt;br /&gt;–    درسته. من هم مثل تو فكر مي‌كردم‌كه ازدواج ما  يك اشتباه بوده و نمی شود كاريش كرد. بن بستي بدونِ راه‌حل است و اين اتفاق كه ما بتوانيم روزي مثل بقیه... باشیم، هيچوقت نخواهد افتاد. فكرمي‌كردم‌كه تنها افراد نادري در زندگي مي‌توانند يكديگر را دوست داشته باشند. اما مدتی پیش بعد از شنیدن یکسری صحبت های جدید، ذهن من باز شد. بعد از آن به کمک عقل و نه با احساسم به خودم و به تو و مناسباتِ بينمان فكركردم. ابتدا اين موضوع را جدي‌گرفتم‌كه هر بن‌بستي بايد راه حلي‌ داشته باشد. بن‌بست مناسبات بين من و تو هم نبايد جاودان بماند. چون اراده ما براين است‌كه با هدف زندگی کنیم. پس می بايست اين بن‌بست و علت‌هايش را‌‌ بتوانم كشف‌كنم. باید خودم را می شناختم. براي اولين بار در زندگي جرئت‌ ‌كردم و برخلاف باور و میلم قدم برداشتم. از خودم سؤال‌كردم‌كه اين بي‌اعتمادي ازكجا آب مي‌خورد؟ خيلي عجيب است اما سركلاف را‌كه گرفتم و به عقب و عقب‌تر رفتم، ناگهان ديدم‌كه تصوير منفی از مرد و فقدان محبت و بدبيني به مناسبات بین زن و مرد، عمق و ريشه‌ه اي‌ چسبيده به دوران بچگي من دارد. تنفر از مرد به دليل رفتارهاي پدرم با مادرم یا بقیه مردهای فامیل یا جامعه با زنان در من به صورت ’باور‘ شكل‌گرفته بود. اعتماد و عاطفه و باور من از دوران‌‌كودكي نسبت به مرد خدشه‌دار بود. من تو را ناخودآگاه ادامه الگوي پدرم یا .... يافته و امكان دل دادن به تو را براي هميشه از دست داده بودم. همين فکر باعث به خواب رفتنِ يا‌كرخت شدن بخشي از روح من شده بود. بخشي از انديشه و عواطف من در رابطه با تو براي هميشه فلج شده بود. اولين بار بود‌كه من چيزي را‌ در خودم كشف مي‌كردم. باز فكركردم و در قدم بعدي  به وضوح مي‌ديدم ‌كه تو هيچگاه شبيه به پدرم نبودي. هيچگاه‌كارهاي او را نكردي. بعد به ناگهان حس‌كردم‌كه مي‌توانم تو را جدا از او ببينم. بدبيني من نبايد از دوران بچگي و از پدرم به تو منتقل شود. بعد از یافتن چنين ريشه‌‌ اي،‌ بي‌اعتمادي در من تغييركرد. از چنگ انديشه‌هاي سابقم راحت شدم. به تدریج احساس مي‌كردم‌كه غول ذهني و پوچِ بزرگي از روح من برخاسته و دود شده و به هوا رفته.گره يا عقدهٍ محبتي‌‌كه در رابطه با تو ساليان باز نشده بود، باز شد. قادر به ديدن تو و تمام خوبي‌‌هاي تو شدم. مي‌توانستم به آنها فكركنم و ازآنها لذت ببرم. به نظرم مي‌رسيدكه در مناسبات بين دو انسان اصل و اساس بردوست داشتن يكديگر است‌ نه تنفر از هم. چرا من دوست داشتن را باور نكرده و اساس را تنفر‌گرفته‌ بودم؟ می بایست درانديشه‌ام به دنبال تغيير و زدودن آلودگی از باورهايم مي‌گشتم. در اين صورت لازم نبود تو تغيير‌كني تا من به تو اعتمادكنم بلكه اشكال در من بود. من براي اولين بار موفق به تغيير انديشه و به دنبال آن شرايط روحي‌ام شدم. به روشني حس‌كردم‌كه می توانم تو را دوست داشته باشم. هميشه هم سعادتمند بوده‌ام. با اين باوركمبودها و حفره‌هاي عاطفي در ذهن من همه پرشدند. مثل اين بود ‌كه در زندگي‌ شخصي‌ام به همه چيز رسيده‌ باشم. احساسٍ تعادل روحي و دروني و عاطفي می کردم و براي اولين باركسي را‌كه بايد دوست داشته باشم همان را دوست داشتم؛ يعني همسرم را. متأسفم‌كه اين عشق را جاي ديگري جستجو مي‌كردم.&lt;br /&gt;حالت چهره مرد تغييركرده و رنگ صورتش سرخ شده بود. احساس غرور می کرد. براي اولين بار خود را بيش از خوشحال يعني خوشبخت حس می کرد. بدون شك هرگز نمي‌توانست تصوركندكه زنش، شجاعت و قدرت حل چنين تضادي را داشته باشد. با صميميت‌گفت:&lt;br /&gt;–    چقدر خوشحالم‌كه چنين تضاد بزرگی را حل‌كرده‌اي. حل تضاد های عاطفی، سنگین ترین تضاد ها هستند. تكيه به عواطفي محكم و مطمئن يكي از بزرگترين نيازهاي بشري است. رسيدن به آن به هر دو طرف خوشبختي مي‌بخشد. اين‌كمبود در زندگي من هم بود. تو به آن پايان بخشيده‌اي. مناسبات بين روحِ دو انسان، قلمرويي است‌كه ما هيچگاه وارد آن نشده‌ بودیم و ناشناخته مانده بود.&lt;br /&gt;–        من احساس خوشبختي می کنم؛ یک خوشبختی بی پایان در روحم. روحی که دیگر بار کینه و تنفر و دشمنی و عقده ای با خود حمل نمی کند.&lt;br /&gt;–    اين جديد است. خيلي سال از زندگي ما مي‌گذرد. به طور طبيعي با گذشت زمان عواطف آدم نسبت به هم تمام می شود اما ما تازه داريم‌ عواطفی عمیق و انسانی را كشف مي‌كنيم.&lt;br /&gt;–    شك ندارم‌كه اين احساس جديد متفاوت با علایق گذشته ماست. دوست داشتني‌‌ كه از درون قلب و توجه دو انسان به حيات و هستي و ارزش های يكديگر باشد، متفاوت از نیازی عادی است که آنها را به هم وصل می کند.&lt;br /&gt;مرد با حیرت نگاهی به زن کرد وگفت:&lt;br /&gt;–        عجيبه! من هم مثل تو  فكر مي‌كنم.&lt;br /&gt;–        به نظرم خيلي حرف زديم. تو باید خسته باشی.&lt;br /&gt;مرد نفسی از درون سینه بیرون داد و گفت:&lt;br /&gt;–        من خسته نيستم. راستش چیزهایی هست‌كه مي‌خوام برات تعريف‌كنم.&lt;br /&gt;–        خوب بگو!&lt;br /&gt;–        خوابت نمي‌‌‌آد؟&lt;br /&gt;–    اگر چشمم هم خواب بره، روح من به حرف‌هاي توگوش مي‌كنه. روح من زنده و سالم شده. چه احساس جالبي است. رستاخيز روح‌هاي ما قبل از مرگمان فرا رسيده.&lt;br /&gt;–        مي‌خوام از جريانات اخير برات بگم. توكه از تحولات خبر نداري.&lt;br /&gt;–        نه؟ اما چه خبرشده‌؟ یک حالت غیر عادی را حس می کنم.&lt;br /&gt;–        خوب!… موضوع را تا اينجا‌كه من خودم فهميد‌ه‌ام، برات مي‌گم.&lt;br /&gt;زن با علاقه و اشتیاق به حرف‌هاي مرد ‌گوش سپرد. دلش مي‌خواست‌كه از رازهايِ درون او با خبر شود. مرد احساسِ محرم بودن(گفتنِ رازهاي خود) را به او پيدا‌كرده بود. ساعتی شاید هم بیشتر حرف زد. صحبت هایش عجیب و تکان دهنده بودند. به زن گفت:« ما به دنبال هدفی انسانی هستیم. نگاه کن مرگ برای ما چیزی نیست. سال هاست که مرگ مثل شتر جلوی درب خانه ما خوابیده است اما بالاتر و سخت تر از مرگ انتخاب آزادی است. موانع بر سر راه آزادی را باید از پیش پای خود برداشت. سالهاست که تو مانعی برای من و من مانعی برای آزادی تو هستم. تو اسیر منی و من اسیر تو هستم. باید این بندهای بندگی را پاره کنیم. از من بگذر تا از قید و بندهای عاطفی آزاد شوی. تا بتوانی در این جهان که رها شده و کسی بار مسؤلیت درآن به دوش نمی گیرد، مسؤل شوی. صحبت های امشب تو دلیل بر رشد فکری توست. پس می توانم از تو بخواهم که مرا آزاد کنی. دلم می خواهد با آزادی تمام راه تکاملم را طی کنم. سعی کن بفهمی! صحبت از قله نوین آزادی انسان است. برای رسیدن به آن بایدکاملاً آزاد و حتی از یکدیگر جدا شویم. در واقع این جدایی نیست این رهایی از قید و بند هایٍ بنده سازٍ بین ما برای آزادی است. من تو را مجبور نمی کنم اما امیدوارم که بتوانی، بگذری. » زن تلاش می کرد که با اعتماد به او و راز بزرگی که بر او آشکارکرده بود، این قله آزادی را باور کند. در برابر انتخاب سختی قرار داشت.  به خوبی درک می کردكه در روح و جان و روان با او يگانه شده است. درست مانند مايعي‌كه ظرفي را پركند. نمي‌خواست با جدایی، اين تعادل روحي به هم بخورد. پس از رنج سالیان، با یافتن عشق، روحی تازه و شاداب در جان خود و بهاری نو و شکوفان در قلب خود حس می کرد. در جستجو یا به دنبالٍ یافتن گمشده دیگری  نبود. زیباتر و بالاتر از عشق سعادتی برای روح نمی شناخت. نمی خواست روح و جان خود را با درد جدایی و اندوهی تازه پٌرکند. اما اتفاق تازه ای افتاده بود. حرف های جدیدی می شنید. به سختی چیزی از آنها می فهمید اما یک چیز را می فهمید، صحبت ازآزادی بود. می دانست که هرگز وآگاهانه مانعی در مسیرٍ آزادی و رشدٍ هیچ انسانی نخواهد شد و همسرش را آزاد خواهد گذاشت. او را برای رشد و تکاملی که جستجوگر آن است، آزاد خواهد گذاشت. اما خود، مانند او فکر نمی کرد. برای او عشق آخرین قله انسانی و باورش بود و می دانست که  هرگز از این قله بالاتر نخواهد بود. از هر سلول آفریده شدهٍ بشر و طبیعت صدای عشق می شنید. می دانست  به سعادتی بالاتراز عشق نخواهد رسید و زیباتر از همین پیوند روحی و ممکن بین دو انسان ، برای جانش چیزی نخواهد بود اما در این باور تنها بود. در اتاق سکوت بود.کلامی نمانده بود. پشت پنجره و بیرون ساختمان صدای طوفان به گوش می رسید. زن خم شد و از کنار تخت جوراب های سبز سربازی اش را برداشت و آنها را دوباره پوشید. ساعتی پیش به هنگام درآوردنٍ آنها قلبش پٌر از عشق بود و در بین رنگ ها، رنگ سبز را بیش از همه دوست داشت وحالا چه احساس سنگین و عجیبی داشت. به ناگهان لبانش  لرزیدند و قطرات اشک بر روی جوراب های سبزش چکیدند. زن از لبه تخت برخاست. لباس پوشید. بارانی اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. مرد ساکت در جای خود ماند. در قلبٍ قوی خود سوزشی را حس می کرد. قلبش می سوخت. چیزی را در قلب خود از دست داده بود اما با اختیار واراده اش چیزی به دست آورده بود.آخرین مانع زندگی یعنی عشق، از سر راهش به کنار رفته و خدایٍ مطلق آزادی آمده بود. احساس پیروزی داشت.&lt;br /&gt;زن بیرون اتاق به ساعت دیواری نگاه کرد.کتش را پوشید و چکمه هایش را به پا کرد و از در خانه بیرون رفت. بیرون خانه طوفان شن دیوانه وار و وحشی غوغا می کرد. ذرات شن به سر و صورتش تاختند و به قطرات اشک در روی گونه هایش چسبیدند. طوفان چون گردباد به دورش می پیچید و درگوش هایش فریاد می زد. چشم هایش را ذرات شن پٌرکرده بودند. زن درهای قلب  و روح خود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;. گشود تا طوفان آن را پٌرکند. هراسی از طوفان نداشت. زبان طوفان را می فهمید.&lt;br /&gt;5 ،juni ،2006،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                                              ملیحه رهبری&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-8507839997207536245?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/8507839997207536245/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_4471.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/8507839997207536245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/8507839997207536245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_4471.html' title='طوفان شن'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-7656027134478973315</id><published>2009-03-10T14:17:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T14:34:52.483-07:00</updated><title type='text'>روزهای بهاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#3333ff;"&gt;روزهای بهاری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;توی مسافرخانه حوصله ام سر رفته بود. مروارید هم از این سفر خسته شده بود اما حرفی نمی زد. یکی دوبار با چادر مشکی کلفت به شهر و به بازار رفتیم اما هوا گرم بود و گرما زده شدیم. با مانتو شلوار هم می ترسیدیم، بیرون برویم. می ترسیدیم که اینجا بدتر از تهران باشد و به بهانه بدحجابی دستگیرمان کنند و به دردسر بیافتیم. نگران حال مامان بودم و نمی خواستم که به خاطر ما سفر و زیارت به کامش تلخ شود.&lt;br /&gt;ترس، ترس از این دیوانه های زبان نفهم همه جا با ما بود. هیچی! توی مسافرخانه حبس شده بودیم. من با تلفن زدن به تهران و به بچه ها وقتم را می گذراندم. مروارید هم سرش را با کتابهایش گرم میکرد. امسال لیسانس می گرفت و تمام فکر و ذکرش نمراتش بودند. می خواست برای ادامه تحصیل به خارج پیش برادرم برود. من بچه ها را پیش پدرشان در تهران گذاشته بودم و به خاطر مامان به زیارت آمده بودم. هر روز صبح مامان را به حرم می بردم مامان مدت طولانی درحرم می ماند و می گفت:« ایندفعه تا مرادم را ازآقا نگیرم به تهران بر نمی گردم.» من دعا می کردم که هرچه زودتر بین مامان و امام رضا صلح و صفا برقرار شود و مامان دست از سماجتش بردارد و ما برگردیم و من به دنبال گرفتاری هایم بروم. دلم شور می زد. .... اما بعید بود که کسی مراد مامان را بتواند بدهد. قلب مامان شکسته بود و گاه از دلتنگی به نقطه انفجار می رسید. اینهمه رنج به خاطر مرگ خواهرم گوهر بود. گذشت زمان هم مرحمی بر این زخم نگذاشته بود. گوهر با ما فرق می کرد. بهترین بچه خانواده بود و مرگ او سایه های ماتم و اندوهی طولانی را بر سر خانواده ما افکند. به قول مامان او جواهر بود و جواهر گم شده فراموش نمی شود...! من آنزمان بچه بودم که همه این اتفاقات افتاد. چند بار پاسدارها به خانه ما ریختند. بعد گوهر به خارج فرار کرد. دنبال هدفش بود و می خواست با مجاهدین به ایران برگردد و مردم را از ظلم وستم آخوندها نجات دهد. اما که توی راه گلوله آر پی جی به دستش خورده بود. بعد زخمی شده بود و بعد چقدر درد بٌرده بود و... هیچکس خبر نداشت که بعد چی شده بود؟ کشته شده بود یا زنده بود؟ مامان هنوز نمی توانست، مرگ او را باور کند. می گفت:« گوهر زنده است و توی زندان رژیم است. سرسوزن باور ندارم که بچه من مٌرده باشد. من امیدم را از دست نمی دهم. بالآخره این رژیم سرنگون خواهد شد؟بالآخره یک روز دًرٍ تمام این زندانها باز خواهند شد. همه بیگناهان آزاد خواهند شد. خیلی ازگمشده ها پیدا خواهند شد و روز حسابرسی از بیداد این آخوندها هم خواهد رسید.» به مامان حق می دادم. مرگ گوهر را ما هم باور نداشتیم. مروارید دختر گوهر می گفت:« مامانم موقع خداحافظی به من قول داد که در تهران همدیگر را می بینیم. مامانم مجاهد بود و مجاهد دروغ نمی گوید.» گوهر بالاتر از تصور و در ذهن هر کدام از ما بخشی از رؤیا یا مراد گم شده ما شده بود.&lt;br /&gt;روز اول که به زیارت رفتم، ناگهان دلم گرفت. احساس می کردم که فقط یک درد دارم که باید به امام رضا بگویم و آنهم غم و رنج کشته شدن خواهر بزرگم بود. فقط یک درد جدی را تمام این سالها در قلبم داشتم و آنهم مرگ او بود. سیل اشکم در حرم امام رضا پایان نمی یافت. انگارکه با امام رضا حرف دیگری نداشتم و انگارکه او هم درد مرا می فهمید و با بزرگوارایش قادر بود حاجت ما را بدهد. از او می خواستم که گوهر را دوباره به ما برگرداند و سینه های سنگین ما را سبک کند. قلب ما را شاد کند.&lt;br /&gt;حتماً امام رضا وجود داشت و صدای مظلومیت ما را می شنید. در حال زیارت اشکم بی امان می بارید و در غم مرگ دردناک خواهرم چنان گریه می کردم که به گمانم از خود بی خود شدم. چون برای لحظاتی گوهر را زنده و در طواف حرم و نزدیک در قلبم حس کردم. صدای قشنگش در خاطرم زنده شده بود و با من حرف می زد. بوی عطری که هوای حرم را اشباع کرده بود، برای من بوی آشنای گوهر را میداد و من با اشتیاق هوا را می بوییدم و مثل دیوانه ها در میان گریه از شوق می خندیدم.&lt;br /&gt;از دو سمت خودم صدای شیون مامان و مروارید را می شنیدم. شاید همین حال و هوا و بوی خوش آنها را هم به شیون کشانده بود. همه ما از امام رضا یک چیز می خواستیم وآنهم گوهر بود. آیا امام رضا قادر بود که گوهر ما را به ما برگرداند. نه! اما قادر بود به ما حق بدهد. نفرین ما را بشنود و به ما بشارت مرگ آخوندهای ظالم را بدهد.آخ تا آن روز...&lt;br /&gt;بیست سال گذشته بود. در این سالها مامان با رنج بسیار مروارید را بزرگ کرد. رفتن گوهر داغ بزرگ و بی پایانی برای مامان بود اما وجود مروارید مرحمی بر زخم مامان می نهاد. ولی باز هم هر چند وقت یکبار مامان به نقطه انفجار از دست اینهمه بلا از دست آخوندها می رسد و به زیارت متوسل می شد. ما هم همراه او به مشهد می آمدیم. هرسال و هرسال... و همیشه امیدوار بودیم. ایمان و امید را از مامان یادگرفته بودیم. مامان می گفت:« بچه من مظلوم کشته شد. خون مظلوم خشک نمی شود. مگر بچه های ما جزآزادی وخوشبختی برای مردم حرف دیگری هم داشتند.آخوندها به سرتا پای حکومتشان نگاه کنند. با وجود ثروت نفت اما گرانی روزگار مردم را سیاه کرده است. فقر مثل شپش آخوندها از سر و تن ملت بالا می رود. بچه های ما می خواستند که اینهمه نکبت و بدبختی به بار نیآید. برای دفاع از حق مردم کشته شدند که این هدف هم خیانت نیست بلکه باعث افتخار است. ظلم که باقی نمی ماند. درخت ایمان من با خون بچه ام آبیاری شده است. ته قلبم به پیروزی راه بچه ام ایمان دارم. ما منتظر هستیم که روزها و روزگار بهاری را ببینیم. صبرکردیم اما حاصل صبرمان را خواهیم چید. روز و شب، یک ربع قرن است که این آخوندها می خواهند ما را نا امید کنند اما وعده خدا حق است وآخوندها ظلم کردند و تبر ظلمشان به ساقه خودشان هم خواهد خورد.» مامان در سایه ایمانش مثل یک درخت کهنسالی شده که ریشه و ساقه اش محکم است و سایه اش هم بر سرماست. مامان تکیه گاه همه ماست اما گاه هم مثل یک شاخه گل رٌز می شکند وآنموقع از درد بی طاقت می شود و دلش می خواهد که تنها باشد و اگر بتواند چند روزی به زیارت پناه می برد. به قول خودش از جنجال زندگی فرار میکند تا عقیده اش را محکم کند و با همین عقیده هم تا حالا هرمشکلی را از سر راهش کنار زده است. ما پنج تا بچه و حتی بابام هیچکدام مثل مامان نشدیم. نه دنبال عقیده رفتیم و نه چندان ایمانی داریم اما بدبختی های مملکتمان و خیانت آخوندها و حراج ثروت های مملکت را می فهمیم و مثل همه مردم آرزو می کنیم و امیدواریم که اسم آخوندها از تاریخ ایران پاک شود.&lt;br /&gt;مامان همیشه به ما می گفت:« خودتان می دانید که چی انتخاب کنید. ما راه خودمان را رفتیم. شما هم راه خودتان را بروید. راه ما به خدا منتهی می شود و راه شما به انتخاب خودتان منتهی میشود..» من که حرف های مامان را نمی فهمم اما دوستش دارم و دلم می خواهد که روزهای بهاری برسند و من شادی مامان و شاید بازگشت گوهر را ببینم. اما از تصور دیدن خواهرم که یک دستش را از دست داده باشد، دلم چنان زیر و رو می شود که دلم می خواهد از غصه بمیرم و رنج او را نبینم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;مامان از زیارت که به مسافرخانه برگشت، خوشحال بود وگٌل از گٌلش شکفته بود.کفش هایش را دم در کند و دمپایی های روی فرشش را پوشید و خوشحال و خندان به داخل اتاق آمد. یک هفته بود که من منتظر رسیدن این لحظه و دیدن خوشحالی مامان بودم. نگاهی به سوی مروارید انداختم و او هم به شوخی چشمکی به من زد و به چمدان ها اشاره کرد. هر دو خندیدیم. مامان که هیچ اشاره ای از چشمش دور نمی ماند، با سرزنشی نرم رو به ما گفت:« نگفتم با من به زیارت نیآید. حوصله تان سر می رود.». مروارید گفت:« تو می خندی. معلومه که خوشحالی. چه خبر بود؟ گٌل ازگٌلت باز شده است؟ بالآخره آقا مٌرادت را داد؟» مامان با اعتمادی که خاص عقیده اوست،گفت:« البته که آقا مردام را داد و آنهم چه جور..! چرا ندهد؟ ما که دیگر برای آقا غریبه نیستیم. بیست سال است که آقا ما و درد ما را می شناسد. اما شما بدجنس ها چمدانتون را ببندید.» مروارید همیشه سر به سر مامان می گذاشت وکمی اذیتش می کرد. مامان هم جوابشو می داد. اما من دلم می خواست که بدانم چه اتفاقی افتاده است و در حرم امام رضا چه خبری بوده است؟ آیا واقعاً مامان مرادش را گرفته بود، من که باور نداشتم. مامان خودش شروع به صحبت کرد و گفت:« بعد از نماز و زیارت حرم یک گوشه خلوت رو به ضریح حرم نشستم و زیارت نامه ام را باز کردم و مشغول خواندن شدم.گاه و بیگاه هم به سوی حرم نگاه می کردم. زن و مرد، بچه همه از جلوی چشمم رد می شدند. بیچاره مردم فقیر و بدبخت روستایی، به ضریح چنگ می زند و های های گریه می کردند. ناراحت می شدم دلم می خواست که برایشان کاری بکنم اما از دست من چه کاری ساخته است؟ یکی دو تا که نیستند؛ یک مملکت است. کمر مردم زیر بار فقر و بدهکاری شکسته است اما کی، گوشش به درد مردم بدهکار است. با خودم فکر می کردم که اگر همه دست توی دست هم می گذاشتیم این آخوندها هم مثل شاه رفتنی می شدند. اما که همه ساکتیم و به ناله همدیگرگوش میکنیم. آنها هم که جرأت می کنند و بلند می شوند که تا غروب آفتاب سرشون را زیرآب می کنند. دلم می خواست که این سی سال سیاه مثل یک خواب بگذرد و تمام شود. یک صبح از خواب بیدار شوم و به من بگویند: نابود شدند! آخوندها نابود شدند. سرنگون شدند! بیدار شو! کابوس سی ساله گذشته است. این سی سال زندگی نبود، کابوس بود. چطوری تحمل کردیم؟ نمی دونم. توی این فکر و خیالات بودم که یکدفعه یکی به شانه ام زد. برگشتم و چشمم به یک زن روستایی افتاد. سر و وضع چندانی نداشت. فکر کردم گداست و پول می خواهد یا که حاجتی دارد. اما زن سلام کرد و بعد گفت:« خانم می شود، بلندتر زیارت نامه بخوانید تا من هم با شما تکرار کنم. خیلی ممنون می شوم.» جواب سلامش را دادم وگفتم:« به روی چشمم!». کنارم نشست و زیارتنامه را خواندم و او هم تکرار کرد و تمام شد. بنده خدا منو خیلی دعا کرد. زن ساده ای بود و لهجه مشهدی داشت، از من پرسید که از تهران آمدم، جواب دادم:« بله!» بعد شروع به درد دل کرد. بیچاره بنده خدا دو تا پسرش توی جنگ کشته شده بودند. بعد از کشته شدن آنها، شوهرش هم دق مرگ شده و مٌرده بود. بعد دیگر به روز سیاه نشسته بودند. یک پسر کوچک داشت که نتوانسته بود خرج درس و تحصیلش را بدهد. ازبدبختی و بیکاری بچه اش بسیجی و پاسدار شده بود تا یک لقمه نان گیرشان بیآید. می گفت:« اگر چاره داشتم بچه ام را به دست این کافرها نمی دادم. ناچاریم. بدهکاریم. حقوق پسرم به یک وعده غذایمان بیشتر نمی رسد. زندگی ما شده بدبختی و بدهکاری. این بی شرف ها هیچ کمکی به امثال ما نکردند اگر هم کمکی بکنند اینقدر ما را خوار و ذلیل می کنند که انگار این مملکت و ثروتش قباله ننه شون بوده و ما همه گدا وگشنه و جنگ زده های افغانستان هستیم. خود پدرسوخته شون با جنگ ما را به روز سیاه نشاندند. دروغ، دروغ، بیست سال تمام به ما وعده سرخرمن دادند. به ما که جوونامون به دستور امام خودشون توی جنگ کشته شده بودند. روی زخم جگر ما نمک پاشیدند..... خلاصه خواهرم حرف آخرم را به ات بزنم! روز و شب انتظار می کشم و چشمم به این بیرون حرم است که کی روز قیام خواهد شد.کی مثل زمان شاه مردم بلند خواهند شد. آنروز من... نگاه نکن که اینقدر پیر هستم، قسم به خون بچه ام خورده ام که اسلحه برمی دارم و تقاص این بیست سال را از این بی شرف ها می گیرم. اینقدر از آخوندها و حاج آقاهای کله گنده می کٌشم که یکی از آنها زنده نماند. بیست سال آزگار ما رو با فقر و گرانی زجرکش کردند. ندیدم که یکیشون رحم سرش بشود. تف بر همه شون. ازآخوندهای کله گٌنده شون گرفته تا رییس جمهور عنترشون. الهی که همه شون بروند ور دست امامشون که ما را به عزای بچه هامون نشوند! بگذار قیام بشود، خودم با اسلحه از اینجا بیرونشون می کنم... » پیرزن روستایی بچه اش پاسدار بود اما چنان با کینه و نفرتی و از ته دلش حرف میزد که من از ترس نفس نمی کشیدم وآب دهانم خشک شده بود. حال عجیبی شده بودم. اولش فکر می کردم که نکند جاسوس باشد و منتظره یک حرفی از زیر زبون من بیرون بکشد. هیچ حرفی نمی زدم و فقط گوش می دادم اما کم کم باورکردم که راست می گوید. حرف هایش زیر و روم کرده بود. درد خودم یادم رفته بود. قلبم سبک شده بود. فکرش را هم نمی کردم که ننه یک پاسدار توی رژیم منتظره روز قیام است تا با اسلحه به حساب آخوندها برسد. حرف هایش منو به یاد روزهای انقلاب انداخته بود. مردم همه جا با هم یکی شده بودند. تهران و مشهد و شهری و روستایی وکارمند وکارگر نداشت. مثل حلقه های زنجیر دست به دست هم داده بودیم. کمک کار هم بودیم و قلب هامون به هم نزدیک شده بودند و دنیا مثل بهار شده بود ولی خبر از زمستان بعد از این بهار نداشتیم.آخوندها سوار خر مراد شدند و خمینی پشت سر هم فتوا داد و قدم به قدم حلقه های این زنجیر را پاره کرد و همه را با هم دشمن کرد. پدر با پسر، پسر با پدر، برادر با برادر، فامیل با فامیل، همسایه با همسایه...همه جاسوس و دشمن همدیگر شده بودند.آخرش هم جگرگوشه هامان را هرکدام به یک شکل کشتند.... همین حرف ها را به پیرزن گفتم.آخرسر هم به اش گفتم که آخوندها بچه من را هم کشته اند. بعد دیگر طاقت نیاوردم و از جایم بلند شدم. حال عجیبی داشتم. آتیش گرفته بودم. پیرزن بینوا را به خدا سپردم و به اش سفارش کردم که جای دیگری این حرف ها را نزند. زن ساده ای بود.گفت:« ای خانم جان، من ترسی ندارم. این ظالم ها باید از ما بترسند. نوبت ما هم برای انتقام گرفتن نزدیک است.» از حرف آخرش بیشتر تکان خوردم. یک دفعه دنیا به چشمم عوض شد. از حرم بیرون آمدم. توی صحن حرم نفسی تازه کردم. مثل این بود که با روح تازه ای نفس می کشم. زیر و رو شده بودم و به چشم دلم دنیا زیبا شده بود. زهره را مثل روز روشن با هدفش جلوی چشمم می دیدم و شکی نداشتم که توی حیاط همین حرم باز همین مردم علیه ظلم قیام خواهندکرد. شاهد از غیب رسیده بود. دیگر از امام رضا چی می خواستم؟ مرادم را گرفته بودم. ما مردم تکه پاره شده دوباره به هم وصل خواهیم شد. با گوش های خودم این راز را شنیده بودم. ننه یک بسیجی در گرفتن انتقام از این رژیم دستش توی دست من است.... وسایلتان را جمع کنید. امروز برمی گردیم تهران. دلم روشن است که روز رفتن آخوندها و روز پیروزی مردم را خواهم دید. بعد از سی سال نکبت آخوندی، یک بهار واقعی با روزهای بهاری برای این مملکت خواهد رسید.»&lt;br /&gt;من و مروارید از گفته های مامان مات و مبهوت مانده بودیم. هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. جزآنکه شجاعت و ایمان مامان را تحسین کنیم.&lt;br /&gt;روز بعد توی قطار بی اختیار به حرف های مامان فکر می کردم و احساس می کردم که با شتاب به سوی آینده ای که مامان سال های سال انتظار آن را کشیده است، حرکت می کنیم. به مروارید نگاه می کردم. جوان و زیبا مثل یک گل رٌز است. در این سالیان گل سرخ های زیادی پرپر شدند. حتماً روز شکفتن دوباره آنها از میان برف های زمستانی خواهد رسید!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اکتبر 2007&lt;br /&gt;ملیحه رهبریل&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-7656027134478973315?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/7656027134478973315/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_3001.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/7656027134478973315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/7656027134478973315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_3001.html' title='روزهای بهاری'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-2948602964936236959</id><published>2009-03-10T14:10:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T14:16:04.236-07:00</updated><title type='text'>آش نذری و</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;بمب اتمی وآش نذری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;هوا تاریک شده بود. زنگ در خانه به صدا درآمد.اکرم خانم درآشپزخانه بود، صدای زنگ را نشنید.از توی سالن آقای رضوی با صدای بلند داد زد:« زنگ می زنند!» اکرم خانم به شتاب ازآشپزخانه بیرون آمد و با عجله خود را به آیفون رساند.گوشی را برداشت و پرسید:« شما؟» از پشت آیفون صدای زنی ناشناس را شنید:« در را بازکنید! با شما کار داریم.» اکرم دوباره پرسید:«کی هستید و چه کاری دارید؟» جوابی نیآمد. بعد صدای زن دیگری به گوش اکرم خانم رسید که با لحن تندی داد زد:« بیا پایین و در را بازکن.آش نذری آورده ایم. ما را معطل نکن.» اکرم با شنیدن اسم آش خوشبینانه پرسید:« چه آشی.. و شماکی هستی؟.» زن اول جواب داد:« چرا نمی آیی در را بازکنی؟ مگر می ترسی؟ بیا پایین کار خیر است!» اکرم خانم ناراحت شد و گفت:« من زانو درد دارم و نمی توانم از پله پایین بیآیم. ببخشید.» بعدگوشی آیفون را گذاشت. بی اختیار نگران شد. هوا در پشت پنجره تاریک شده بود. از لحن صحبت زنها می توانست در پیش چشمانش قیافه آنها را با مقنعه و چادر مشکی مجسم کند. ناگهان مضطرب شد.« نکند که عجوزه های دفتر عقیدتی و.. باشند. برای چی آمده اند؟ چرا اصرار داشتند که در را بازکنم؟ چه آشی برای ما پخته اند؟» پشت در ایستاد. بی اختیار دستش را به روی قلبش گذاشت. قلبش به تندی می زد و ترس برش داشته بود.آقای رضوی از داخل سالن و با صدای بلند پرسید:«کی بود؟» اکرم به داخل سالن رفت و بعد با نگرانی جواب داد:« نفهمیدم کی بودند اما به نظرم مشکوک بودند.» آقای رضوی سرش را به سمت اکرم خانم چرخاند و با تعجب پرسید:« چطور؟! » اکرم گفت:« مگر این موقع شب هم آش نذری پخش می کنند، آنهم با اصرار. از لحن حرف زدنشان چندشم شد. انگار که با آدم دشمنی و دعوا داشتند.» آقای رضوی کنجکاو شد. خواست سؤال دیگری بکندکه دوباره صدای زنگ در برخاست. اکرم خانم رنگش پرید.آقای رضوی از جای خود بلند شد اما اکرم خانم گفت:« تو کجا بلند می شوی؟ مگرمی توانی راه بروی، بنشین. خودم جواب زنگ را می دهم.»آقای رضوی مچ دست اکرم خانم را محکم گرفت و با زحمت از جای خود بلند شد وگفت:« تو نرو! می خواهم ببینم پشت در خانه من چه خبر است؟» صدای زنگ در با شدت بیشتر تکرار شد. اکرم خانم شتابان دوید.آیفون را برداشت و درحالیکه صدایش آشکارا می لرزید، گفت:«بله.» صدای یکی از همان دو زن بود که با طلبکاری گفت:« چرا در را بازنمی کنی. مگرنشنیدی که گفتم،آش نذری پخته ایم. مگرتو مسلمون نیستی؟ یه کاسه بردار و بیارآش بگیر.» اکرم با دستپاچگی جواب داد:« دستتون درد نکند اما من زخم معده دارم و هرآشی نمی توانم بخورم. خدا نذرتان را قبول کند. بدهید به مستحقش..» ناگهان صدای پرخاشگرانه زن دوم پشت آیفون بلند شد:« این آش نذرٍ سلامتی نظام است. اسم وآدرس تو هم توی لیست ماست و باید از این آش بخوری تا مرض ضدیتت شفا پیدا کند. بیا تحویل بگیر! منافق.. » اکرم خانم وحشت زده گوشی آیفون را رها کرد. زانوانش میلرزیدند. به دیوار تکیه داد. چشمانش سیاهی می رفتند و چیزی نمانده بود قلبش از کار بیفتد. آقای رضوی که خود را به سختی به هال رسانده بود، با تعجب نگاهی به وضعیت اکرم خانم انداخت و بعد گوشی رها شده را گرفت و از پشت آیفون گوش داد. صدای فحاشی وگفتگوی بلند چند زن به گوشش می رسیدکه با مشت به در می کوبیدند.آقای رضوی عصبانی شد و او هم چند تا بد و بیراه پشت آیفون داد و بعد گوشی را گذاشت. دست اکرم خانم را گرفت و با دلسوزی او را از روی زمین بلند کرد. اکرم بازوی او را گرفت و از روی زمین بلند شد. اما بعد به شوهر علیلش کمک کرد و به سالن برگرداندش. او را روی مبل نشاند و خودش نیز روی زمین ولو شد. رنگش پریده بود و تنش می لرزید.آقای رضوی گفت:« نترس. رفتند. تمام ...» هنوز حرفش تمام نشده بود که دوباره زنگ زدند. چشمان اکرم خانم با وحشت به دهان آقای رضوی دوخته شد. صدای زنگ درشدیدتر شد. اکرم خانم با دستان گوش هایش را محکم گرفت و ناگهان با صدای بلند شروع کرد به جیغ کشیدن وگفت:« ای خدا خودت رحم کن! الآن است که در را بشکنند.»آقای رضوی دردمندانه به او نگریست. صدای زنگ در قطع نمی شد و اعصاب هر دو را به هم ریخته بود. مرد با زحمت از جای خود بلند شد و دستش را به دیوار گرفت و به سمت هال رفت. جعبه کلید برق را بازکرد و بعد پریز اصلی برق را قطع کرد. صدای زنگ در قطع شد. خانه در تاریکی فرو رفت. اکرم خانم از جای خود پرید و به هال دوید. دست آقای رضوی را گرفت و او را به سالن نیمه تاریک برگرداند. کمک کرد تا مرد بنشیند و درحالیکه هق هق گریه می کرد، شمع روی میز را روشن کرد. آقای رضوی دلجویانه به او گفت:« نترس. صدای زنگ قطع شد. خودشان ناامید می شوند و میروند. درآهنی را که نمی توانند، بشکنند.» زن با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. به شوهر معلول خود نگاه کرد و پرسید:« بی شرف ها چی می خواهند؟ از جون ما چی می خواهند. ما دیگه پیر وعلیل شده ایم. باز هم می خواهند ما را کتک بزنند. باز هم می خواهند ما را به سلول انفرادی بیاندازند. بهانه شون چیه؟ خجالت هم چیز خوبیه. خیرسرشون دارند قدرت اتمی پیدا می کنند اما برای نجات نظامشون آش نذری می پزند. چه مرگشونه؟» آقای رضوی گفت:« می ترسند. مثل سگ می ترسند. از جنازه ما هم می ترسند. از قبر ما هم می ترسند. واسه همین است که عفریته های عقیدتی شون را می فرستند تا با زبون تلخ و با فحش دادن زهره چشم بگیرند. می خواهند با ترساندن ما را خٌردکنند.» زن سرش را تکان داد وگفت:« ما را هم بکٌشند باز هم از ترس نجات پیدا نخواهندکرد. ترس ازآنچه که به سر این ملت آوردند ولشون نخواهد کرد. از ترسشون است که می آیند سراغ ما و تن ما را می لرزانند.» آقای رضوی گفت:« این ها لیست دارند. چند سال پیش تو زندان، بازجو لیستی را به من نشان داد وگفت این لیست را ببین، تا زنده هستی توی این لیست هستی. توی این لیست بودن هم یعنی منتظر عزراییل باش!» من هم جواب دادم:« خدا می دونه که بین من و تو کدام زودتر می میریم و از توی لیست عزراییل در می آییم.» آقای رضوی ساکت شد. اکرم خانم نگاهی به پشت خمیده مرد کرد وگفت:«آن از خدا بی خبر هم باطوش را کشید و به جون تو افتاد و به این روز انداختت.» آقای رضوی گفت:« نفهمیدم باتوم بود یا چی بود؟ اما مثل یه خرس به جونم افتاد. مثل یک خرس که ازآدمیت بویی نبرده باشد.کمر من و امثال من را علیل کردند اما کمر نظامشون هم صاف نشد. هرسال و هر روز و در هرجای این مملکت، صدای مردم از فقر و بدبختی بلند است. هرجا هم شلوغ بشود اینا صاف می آیند سراغ ما! این دفعه برای ما آش پخته اند.» اکرم خانم دستش را دراز کرد و فندک را از توی جاسیگاری برداشت و سیگاری روشن کرد و به دست مرد داد.آهی کشید وگفت:« لیست دارند! اون لیست لعنتی شون..! خجالت نمی کشند. سن وسالی از ما گذشته اما باز هم برای ما آش می پزند. چقدر پلید هستند که تن مردم را میلرزونند! اینا به کی و به چی عقیده دارند، من که در این سی سال اثری از انسانیت در عقیده اینها ندیدم.»آقای رضوی با پوزخند گفت:« ول کن بابا! کدوم عقیده؟ با چماقٍ عقیده رو در روی مردم ایستادند و از صدر تا ذیلشون هم جز به پول و قدرت عقیده دیگری ندارد! اینها به باتوم و چماق و به کتک زدن و به تیر اعدام و تیر خلاص عقیده دارند. از فرط بی سوادی وبی عقلی است که راه دیگری ندارند.» اکرم خانم سرش را میان دستانش گرفت وگفت:« سی سال گذشت. ملت یک طرف و اینا هم طرف دیگر. تا کسی حرف زد،کٌشتنش و یا جلوی چشمانش به ناموسش تجاوز کردند. فرقی هم نداشت که کی باشد. خودشون هم چند دسته شدند و مثل گرگ همدیگر را پاره کردند. همه اینا رو با چشم خودمون دیدیم و با گوش خودمون شنیدیم. ترس، رعب، دلهره، دستگیری وکتک و سلول انفرادی از یک طرف و فقر،گرانی، بیکاری،گرفتاری از طرف دیگر نمی گذارد که مردم دست به دست هم بدهند. دردمون یکی است اما قدرت نداریم که با هم یکی بشویم. یک عده جانشان را ریسک می کنند و بقیه منتظر نتیجه می مانند.... تا دانشجوها تظاهرات می کنند، از فردایش کنترل کردن هم بیشتر می شود. تلفن، رفت وآمد، مدرسه بچه ها، دوست وآشنا، همه جا ما را کنترل می کنند.» آقای رضوی گفت:« ما اسیر آخوندها هستیم و باید آش نظام را بخوریم. چند میلیونی که فرار کردند، چی؟ آنها آنطورکه باید و شاید پشت ملت نیستند. حتی یک قدم هم با هم برنمی دارند. تلویزیون ها شون را نگاه کن! انگار که یادشون رفته، ملاها کی هستند! این درد مضاعف ما ملت است که....» آقای رضوی ناگهان ساکت شد. صدایی شنید. به اکرم خانم گفت:« برو برق را روشن کن! فایده ای ندارد. ول کن نیستند.» اکرم خانم فندک را از روی میز برداشت و به هال رفت. نورکوچک شعله فندک در تاریکی هال سوسو زد. جعبه کلید برق را باز کرد و شاه کلید را زد. خانه دوباره روشن شد. به سمت درب ورودی رفت. گوشی آیفون را برداشت.گوش داد. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. رفته بودند. نفس راحتی کشید و بعد با عجله به سوی آشپزخانه رفت. زیرشعله گاز را خاموش کرد. روی صندلی نشست. فکرش آشفته بود. نگران بود. نگرانی و ترس و اضطراب در این چندین و چند سال شب و روز همراهش بود. می دانست که ذلیل مٌرده ها دوباره برمی گردند. چه کار کند؟ در را باز کند و برود پایین تا کتکش بزنند و خٌرد و خمیرش کنند و فحشش بدهند و بعد ول کنند و بروند؟ نه! نمی توانست. دیگر بنیه گذشته و فداکاری ها و قهرمانی ها و سینه سپرکردن وکتک خوردن و توی سلول انفرادی افتادن را نداشت. چرا بی شرف ها ول کن نیستند؟ چه می خواهند؟ از چی می ترسند؟ چرا پول های نفت مملکت صرف حقوقٍ این دجاله ها می شود؟ از توی سینه اش آه بلندی کشید:«آه، ای خدا، می بینی؟ می شنوی؟ کی روزی می رسد که از توی خونه ام و از همینجا قدرت داشته باشم و جواب اینها را بدهم.» گفتگویش با خدا تمام شد و یاد گذشته و سی سال پیش افتاد. سال 56 همه انقلابی شده بودند و زنهای خانه دار با روغن چرخ خیاطی کوکتل مولوتف درست می کردند وکسی از قدرت شاه ترس نداشت. چون پشتش خالی شده بود. ای گور پدر ابرقدرت ها که همه شون پشت این آخوندها هستند.آن روسیه بی شرف که مثل خودآخوندهاست....صدای زنگ تلفن برخاست. بند دل اکرم خانم پاره شد. از جا پرید. سرش گیج می رفت. بی اختیار دوید. آقای رضوی گوشی را گرفته بود و داشت صحبت می کرد. اکرم وسط سالن ایستاد و گوش داد. چیزی از مکالمه شان نفهمید اما قیافه مرد درهم رفت وسرش را تکان داد وگوشی را گذاشت. اکرم سؤالی نکرد اما حدس زد که باید دنباله همان قضیه باشد. آقای رضوی گفت:« بیا جلو! نمی خواهم صدایم را بلندکنم!» اکرم خانم پیش رفت و نزدیک به مبل ایستاد. مرد آهسته گفت:« خانم انوری بود. پرسیدکه سراغ شما هم آمدند؟ برای شما هم آش پخته بودند؟ جواب دادم که آره اما ما در را باز نکردیم.گفت، خوب کردید. مواظب باشید. سراغ دوستان هم رفته اند. بعدگوشی را گذاشت.» چشمان اکرم خانم گرد شده بودند. وحشتزده گفت:« بیچاره خانم احمدی، نزدیک به هفتاد ساله اش است. فلج است. با او چه کار دارند؟»آقای رضوی سرش را تکان داد وگفت:« مگر من علیل نیستم. نگفتم که لیست دارند. تا مردم اعتراض می کنند اینا هم لیست های قدیمی شون را به روز می کنند. بیست سال پیش و امروز هم برایشان فرقی ندارد.کنترل...از تماس داخل با خارج کشور می ترسند.» اکرم گفت:«آره ترس دارند. چند میلیون ایرانی خارج هستند آنها باید با هم یکی شوند تا مردم دلگرم شوند. آقای رضوی گفت:« چطوری یکی شوند؟ عقیده هاشون با هم یکی نیست.» اکرم گفت:« اشتباه می کنند. امروز دیگه کسی دنبال عقیده نیست. همه آزادی می خواهند. یک وضع اقتصادی بهتر می خواهند. می خواهند بدون ترس زندگی کنند. می خواهند بدون دشمنی زندگی کنند. عقیده هرکس برای خودش باشد.»آقای رضوی از پشت ابروان پٌرپشتش نگاه دردناکی به اکرم خانم کرد وگفت:« من و تو تنها هستیم و جز خودمان کسی در اینجا نیست تا آرزوهای ما را بشنود. خیلی زرنگ باشیم آش نظام را از سر خودمان دورکنیم تا کاسه اش برسرمان نشکند.» اکرم خانم دهان بازکرد، چیزی بگوید که صدای زنگ در برخاست. بی اختیار رنگ از روی هر دو پرید. برای لحظه ای هر دو به روی یکدیگر نگاه کردند. شبیه به زنگ زدن عادی نبود. طرف انگشتش را روی زنگ گذاشته بود و برنمی داشت. اکرم خانم فندک را از روی میز برداشت و به سمت هال رفت و کلید برق را قطع کرد. همه جا خاموش شد و صدای زنگ هم قطع شد. درسکوت صدای بلند ضربان قلبش را می شنید. احساس می کرد که گرگی در پشت در است.گرگ بدجنسی که در قصه ها خوانده بود و نه تنها بزغاله های خانم بزی را بلکه مادر بزرگ شنل قرمزی را هم خورده بود. اکرم خانم نیمه جان و با تن لرزان خود را به سمت آشپزخانه کشید تا شمعی روشن کند. تاریکی آشپزخانه به نظرش مانند هیولایی می آمد. هیولایی که سایه هایش را سی سال برسر زندگی و فکر و روح او انداخته بود. خسته بود. خسته از دیدن روزانه این دیو سیاه بود.گرگی که همیشه درکمین بود.&lt;br /&gt;در وسط آشپزخانه ایستاد. پاهایش دیگر او را دیگر یاری نمی کردند و قلبش درسینه سنگین شده بود. از هرگوشه فکرش شعله ای زبانه می کشید و می سوزاندش. نگران بود. برای همه چیز نگران بود. نگرانی جانش را به لب رسانده بود. ساعت دیواری آشپزخانه با صدای بلند شروع به نواختن کرد. اکرم دستش را به صندلی گرفت و ده ضربه را شمرد. ضربه آخر که پایان یافت احساس کرد که در مغزش ضربه ها تمام نمی شوند. سرش گیج می رفت و چشمانش جز تاریکی چیزی را نمی دید. از درون سیاهی و سایه های ترسناک گویی که گرگ درنده ای بیرون می پرید و به سویش حمله می کرد. خرسی سیاه و بزرگی را می دید که آقای رضوی را زیر مشت و لگد گرفته بود. نه اینها سایه نبودند. اینها واقعیت هایی بودند که سایه آنها برای همیشه در ضمیرش مانده بود.چشمانش را بست اما گوش هایش می شنیدند. صدا به گوشش می رسید.کسی از پله ها بالا می آمد.کسی با مشت به در می کوبید. دو تا گرگ سیاه پشت در بودند. همون دو تا گرگی که شنگول و منگول را خورده بودند. دنبال حبه انگورآمده بودند که خودش را توی بخاری قایم کرده بود. ساعت دیواری با صدای بلند زنگ می زد. خون اکرم از خشم به جوش آمده بود. در این سی سال نگذاشته بود که دست گرگ به بزغاله های معصوم برسد. وجودش یک پناهگاه محکم بود و همیشه سینه اش را سپرکرده بود. بلند شد و چاقوی آشپزخانه را برداشت و رفت در را باز کرد و حمله کرد. به شبح گرگ در تاریکی و به چادرهای سیاهی که در دلش ترس و ترور و وحشت را سالیان سال پرورده بودند، حمله کرد. پنجه های قوی گرگی گلویش را می فشرد. از گلویش فریاد خفه ای بیرون آمد. طعم خون را در دهانش حس می کرد. به زمین کوبیده شد و سرش به موزاییک های سیمانی محکم اصابت کرد... خون از پله ها سرازیر شد.&lt;br /&gt;گرگ مادر بزرگ را خورده بود. مادر بزرگ هم گرگ ها را کشته بود.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پایان&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;17، 06، 2007ک&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-2948602964936236959?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/2948602964936236959/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_5124.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/2948602964936236959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/2948602964936236959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_5124.html' title='آش نذری و'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-7132065097295637928</id><published>2009-03-10T14:05:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T14:37:01.917-07:00</updated><title type='text'>بلبل سنگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بلبل&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#33cc00;"&gt;سنگی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در پشت پنجره اتاق، بلبل سنگی و زیبا با منقاری باز با پر و بال رنگارنگ به تماشای سحری نو نشسته است. شاید با لب سنگی خود آواز می خواند. او همیشه بیدار است. من خواب آلودم و چشمانم را می بندم. چیزی به پنجره اصابت می کند و من اهمیتی به آن نمی دهم.&lt;br /&gt;در رؤیا و خواب سحرگاهی همیشه قوم و قبیله ام را خواب می بینم. آنها که مثل پرنده پرواز کرده اند و یا آنهایی را که پرواز نکرده اند. آنها که خاموش شده اند یا آنهای دیگری که در خروشند و چون تیر از کمان صبح شلیک می شوند و تا پاسی از شب هم در سینه زمان پیش می روند.&lt;br /&gt;صبح به همراه خود، معجزه بزرگی را که سالهاست جانم دراشتیاقش می سوزد، نیآورده است اما معجزه ای کوچکتر و طلوع صبحی پاک، در قلبم شوق بر می انگیزد. صبح زیبا و در پرده سپیده ، مثل یک گل آبی رنگ شکفته بود. نغمه خوشٍ مرغ سحر از فرازٍ درختان انبوه و سر به فلک کشیده برخاسته بود. صدای آوازش مرا بیدار کرده بود. من هم مثل همه جهان خواب آلود بودم. با شکفتن گٌل نور، پرندگان بیشتری بیدار می شدند. نغمه های شاد و زیبا در هم پیچیده و بلندتر و رساتر می شدند. موسیقی ای یکدست و همآهنگ از اوج خود عبور می کرد. برخی از مرغان بلندتر و پٌرشور می خواندند و لی صدای برخی پس از چند چهچهه قطع می شد. آخرین پرنده ای که آواز خواند، کلاغ بود و خوشبختانه بیش از چند قار قار نکرد و زود ساکت شد. در میان خواب و بیداری با خود فکر می کردم که چرا مرغان با طلوع صبح آواز می خوانند؟ چه می گویند؟ چه رازی در نغمه شادشان نهفته است؟ سلام یا ستایشگری یا هیچ؟ نباید هیچ باشد. پرندگان با پاکی و معصومی خود مرا به یاد پرندگانٍ پاک دیگری می اندازند. به یاد آنان که پاک و بیگناه دسته دسته در میدان های رزم آزادی یا تک به تک در خلال رنج های گوناگون و مقدس آزادی، از میان ما به آسمان پرواز کرده اند.&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt;زیبایی روز و نغمه پرندگان در سرو صداهایٍ زندگی روزانه گٌم می شود. صدای ماشین ها بلندتر از هر صدای دیگری به گوش می رسد. در پیاده رو آدمها با شتاب می گذرند.&lt;br /&gt;باران شب قبل هوا را خٌنک کرده است. به سمت بالکن رفته و درب بالکن را باز می کنم. ناگهان در بالکن چشمم به پرنده ای می افتد که با چشمان باز و به پشت روی زمین افتاده است. مٌرده؟ باور نمی کنم.کمی نگاهش می کنم. تکان نمی خورد. ظاهراً مٌرده اما چشمانش نًمٌرده اند و کاملاً باز هستند و مرا نگاه می کنند. چرا؟ ناراحت می شوم. به دور و بر نگاه می کنم. چه اتفاقی افتاده است؟ چرا جنازه پرنده اینجا افتاده است؟ از کجا آمده است؟ چیزی نمی فهمم اما طاقت دیدن پرنده ای مٌرده را ندارم. بعد از دقایقی جنازه پرنده را برداشته و به داخل چمن های حیاط پرتاب می کنم. نمی توانم مرگ را چنین آسان باور کنم، انتظار دارم که تکان بخورد و بلند شود و پرواز کند اما به راستی مٌرده است و همانطور در میان چمن ها می ماند و چشمانش باز هستند و به سوی بالکن نگاه می کنند. فکرم آشفته می شود. مرگ یک پرنده را هم نمی توان تحمل کرد. چرا مٌرده است؟ از بیرون پنجره سر و صدای پرندگان بلند می شود برشاخه های درخت و بر لب دیوار می نشینند و بر می خیزند و قیل و قال به راه انداخته اند. چیزی از آن نمی فهمم اما آن را می شنوم. دلم از مرگ پرنده می گیرد و چندین بار از بالکن به حیاط نگاه می کنم.آیا پرندگان جنازه پرنده کوچک را با خود بٌرده اند؟ نه! همچنان آنجا مانده است. چشمانش باز هستند و نگاه می کنند. چرا؟ چه می گویند؟ نمی فهمم. درب بالکن را می بندم و به داخل اتاق می آیم اما نمی توانم پرنده مٌرده را از خاطرم دور کنم.&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt;ساعت حدود دو بعد از ظهر است. پشت میزکار می نشینم. پرنده مٌرده را هنوز فراموش نکرده ام. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هوا گرفته و ابری است. از حیاط صدای پرندگان به گوش می رسد. قصد دارم چند سطر بنویسم که ناگهان صدای اصابت چیزی محکم به پنجره را می شنوم. برخاسته و به سوی بالکن می روم. ناگهان وحشت می کنم! پرنده کوچک دیگری با بالهای سیاه با چشمان باز کف بالکن افتاده است. پرندگان دیگر در بالای درخت و بر لب دیوار نشسته و جیغ می کشند. واقعا ناراحت می شوم. مرگ دومین پرنده برایم تکاندهنده است. جرأت نمی کنم به پرنده نزدیک شوم. به چه دلیل مٌرده است؟آیا به دلیل بیماری مٌرده یا چیز خطرناکی در بالکن هست؟ جریان برق یا...؟ به دور و بر و بالا و پایین نگاه می کنم. اینبار متوجه چیزی می شوم. پرنده محکم به پنجره اصابت کرده و مٌرده است. درست به نقطه ای که من در پشت پنجره یک بلبل گذاشته ام. درست در همان نقطه فضولات پرنده به روی پنجره ریخته شده است. متحیر در بالکن می مانم. پرندگان دیگر بر فراز درخت و برلب دیوار همچنان جیغ می کشند و بی تابی می کنند. از سویی به سوی دیگر می پرند. جنازه پرنده دوم را برداشته و با ترس از بالکن به داخل چمن ها می اندازم. باز قیل و قار پرندگان ادامه می یابد. یاد فیلم پرندگان اثرٍ آلفرد هیچکاک می افتم. پرندگان با جار و جنجال خود چه می خواهند بگویند؟ حدس می زنم مرگ دو پرنده باید با بلبل سنگی پشت پنجره ارتباط داشته باشد. بلبل را از پشت پنجره بر می دارم. قیل و قال پرندگان ادامه می یابد. فکر بهتری به خاطرم می رسد. بلبل را از اتاق بیرو ن آورده و در لبه بالکن کنار گدان های گٌل می گذارم. به اتاق بر می گردم. باز سر وصدا و جر و بحث پرندگان ادامه دارد اما کم کم آرام می شوند.&lt;br /&gt;فکرم به شدت آشفته است، ظاهراً دو پرنده ای که به آن آسانی خود را به پنجره کوبیدند و کشته شدند به خاطر بلبلی سنگی بوده است؟ پرندگان حس می کنند و می بینند و بدون شک بلبل اسیر را که نغمه نمی خواند، دیده بودند. آیا روح آزادی در پرندگان اینگونه است و برای آن چنین آسان جان می بازند. آیا برای آزادی بلبلی سنگی دو پرنده جان باختند. جسدشان در برابر دیدگانم بود. چیست آزادی و زندگی آزاد پرندگان؟ آیا روح آزادی در پرندگان اینگونه آسان عمل می کند. روحی که با اندیشه کاری ندارد. روحی که آسان با جان خود اینگونه سخن می گوید. چه چیزی یا چه رازی را باید بفهمم؟ چنان ناراحت هستم که نمی توانم به درستی فکر کنم.&lt;br /&gt;□&lt;br /&gt;چند ساعت بعد مجسمه بلبل را از بالکن به اتاق آورده و پشت پنجره گذاشتم. به نظرم می رسید که داستانی که هیچ ازآن نمی فهمم، پایان یافته است. عجیب بود دوباره یکی از آن پرندگان آمد و سر و صدا راه انداخت. وحشت کردم که مبادا خود را به پنجره بکوبد و کشته شود. از ترس دوباره بلبل سنگی را به بالکن برگرداندم و درکنار گلدان های گل گذاشتم. پرنده مدتی طولانی روی شاخهٍ درختٍ تنومندٍ رو به روی بالکن نشست. منقارش باز و صدایش بلند بود و به نظر می رسید که چیزهایی می گوید. به راستی نیاز داشتم چیزی کشف کنم. افسوس که بیش از این قادر به کشف نبودم. همینقدر که پرنده دیگری نمٌرده بود، خوشحال بودم.&lt;br /&gt;هوا گرفته بود. باران شدیدی پشت پنجره می بارید. دلم می خواست که باران دو جسد را در خاک پنهان کند. دلم می خواست که یاد مرگ دو پرنده از خاطرم برود. مرگ تکاندهنده است حتی اگر مرگ پرنده باشد. وقتی مرگ دو پرنده چنین دردناک است، مرگ انسان های پاک که به خاطرآزادی کشته می شوند، باید که زنده ها را تکان دهد و هر وجدانی را بیدار کند. باید ! باید اما ....&lt;br /&gt;تمام روز، چشمان بازٍ دو پرنده با بالهای سیاه و بدنی بیحرکت در برابر دیدگانم بودند. نمی توانستم به آسانی آنها را فراموش کنم یا به چیز دیگری فکر کنم. در طیٍ روز، هوا ابری بود و گاه و بیگاه باران می بارید. به هنگامٍ غروب آسمان یکسره سیاه شد. باد شدیدی می وزید و طوفان می غرید. درها و پنجره ها به هم کوبیده می شدند. سیل باران از چشم آسمان جاری شده بود. صدای رعد و برق چنان می غرید که ترسناک بود. چرا فریاد؟ چرا طوفان؟ چرا سیل اشک آسمان؟ نمی دانم!&lt;br /&gt;اما می دانستم و به چشم دیده بودم که دو پرنده بیگناه به خاطر آزادیٍ یک بلبل زیبا و طلسم شده در سنگ، کشته شده بودند. بلبلی با منقار سنگی....بلبلی بدون آواز، بلبلی بدون نغمه، بلبلی بدون جان و بدون روح اما زیبا چون بلبلی راستین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;5 ، 06 ، 2006&lt;br /&gt;öب&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-7132065097295637928?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/7132065097295637928/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_4195.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/7132065097295637928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/7132065097295637928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_4195.html' title='بلبل سنگی'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-3255453669235053293</id><published>2009-03-10T13:58:00.000-07:00</published><updated>2010-06-03T08:22:56.293-07:00</updated><title type='text'>مثل فولاد و مثل یک باغ گل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;مثل فولاد و مثل یک باغ گل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اعظم یاد گذشته می کند و می گوید:«اُنروزها، انگارکه دود توی چشمانمون کرده بودند. همه جا سیاه بود. همه جا مثل عمامه آخوندها سیاه و مثل کلافی درهم پیچیده بود. دست به هرکاری می زدی، گره می خورد. هرچی تلاش می کردیم تا اوضاع زودتر عوض بشود، برعکس بدتر می شد. عجب روزگاری بود.....!» حرفش را قطع می کند و آه بلندی می کشد و دوباره ادامه می دهد:« شکرخدا گذشت! دیگه چیزی نمونده. وقت انتقام داره نزدیک می شه. خوشحالم که زنده مونده ام. راستش اگر عشرت زنده نمونده نبود، من هم مرده بودم.»&lt;br /&gt;به اعظم نگاه می کنم. پیر شده است و موقع صحبت کردن نفسش می گیرد. اما با علاقه خاصی نام عشرت را به زبان می آورد. با کنجکاوی می پرسم:« عشرت چی شد؟ اینهمه سال را چه طور تحمل کرد؟»&lt;br /&gt;اعظم توی صورتم نگاه می کند. چشمانش می درخشند. با غرور می گوید:« ماشاءالله! واسه من که سرمشق بود! ماشاءالله به روحیه اش! از اولش شیر بود و شیر هم موند. اگر عشرت نبودکه من داغون می شدم. نمی دونم این عشرت چه دلی داشت که جلوی همه کس و همه چیز می ایستاد!» به شوخی می گویم،« حتماً متولد مرداد ماه بود و ستاره اش شیر بوده ، متولدین مردادماه دل شیر دارند. دخترم و پدر خدابیامرزش، هر دو متولد مرداد ماه بودند. فکرشو بکن، بین دو تا شیر چه روزگاری باید بر یک قوچ گذشته باشد! » اعظم لحظه ای فکر میکند و بعد می خندد. می گوید:« نباید بدگذشته باشد اما من عشرت را همیشه تحسین میکردم. داستانٍ زندانمون رو برات گفته ام؟» سرم را تکان می دهم و می گویم:« نه! این چند سال کجا من و تو همدیگر را دیده ایم!» اعظم دوباره آه می کشد. ...راست می گویی! بعد ادامه می دهد:« خدا لعنتشون کنه. سال اول هر چند وقت یکبار به خاطر زهرا منو می بردند بازجویی. می گفتم، من هیچ خبری از زنده یا مٌرده بچه ام ندارم و ولم می کردند. اما وقتی رفت خارج، نمی دونم از کجا فهمیدندکه ریختند و اساسی خونه رو گشتند و منم با خودشون بردند اوین. بازجویی ام کردند.گفتم من خبر ندارم اما ولم نکردند. دو سه روز بازجویی ام کردند وکلی مشت و لگد خوردم. روز سوم منو توی سلول انداختند.آنجا عشرت خانم را دیدم. اول خوشحال شدم. اما بعد با دیدن سر و صورت بادکرده اش ناراحت شدم! پرسیدم:«عشرت جون تو اینجا چه کار می کنی؟ تو رو واسی چی گرفتن؟» گفت:« هیچی اعظم جون. من که کاره ای نبودم اما این پدرسگ ها چنگ انداخته اند روی نوامیس شهدا. اینا چیزی از من ندارند. بازجوی بیشرف به من می گه،” اگر تو راست می گی و کاره ای نیستی. تو که یکسال پیش شوهرت اعدام شده و زن جوان و مسلمونی هستی، قد و بلات توی چادر مشکی هم قشنگه و دل می بره. تو نباید که بی شوهر بمونی. بیا صیغه من بشو تا خودم ضامن بیگناهیت بشم. اینو برای خودت می گم. وگرنه که تو اسیر دست من هستی و لازم نیست که من از تو رضایت بگیرم. از طرفی هم، فرمایش امام است که دشمنان نظام را از این طریق آزمایش کنیم!“ از حرف بازجوی بیشرف آتیش گرفتم. به اش گفتم:« تف به ریش و ریشه همه تون. اگه اسلام شما اینه، دست اونهایی که شما و اسلام شما رو به درک می فرستند، درد نکند. این جواب ما به شماست!» اینو که گفتم:« عصبانی شد و منو گرفت زیر مشت و لگد. آنقدر زد تا از حال رفتم. بعد هم آوردند و انداختنم اینجا! » من از دل وجرأت عشرت متحیر مونده بودم. به اش گفتم:« جوابشون را نده. حالیشون نیست. از شمر و یزید هم بدترهستند!» عشرت گفت:« خاک برسرشون. نترسی ازشون! ما برای ذلت و مردن خلق نشده ایم چون حق با ماست، پس باید جلوشون ایستاد! شهادت که مردن نیست.» از همانموقع من به عشرت ایمان و علاقه خاصی پیدا کردم. بعد از چند روز، ما رو انداختند بند عمومی. او نجا هم عشرت مثل شیر بود. حال و هوای بند را عوض کرده بود. همه دوستش داشتند. هیچ ادعایی نداشت اما یک سر وگردن بلندتر از همه بود. من زود از زندان آزاد شدم. عشرت هم چند ماه بعد آزاد شد. همیشه با هم بودیم. گرفتاریش زیاد بود. تمام خونه و زندگیش را رﮊیم ضبط کرده بود. تمام فامیلش هم باهاش ضد بودند. جز خودش و خدا کسی نبود. از زیر صفر شروع کرد اما قوی بود. ایمانش قوی بودکه یک زن با دو تا بچه، تا به آخر ایستاد و کمرش خم نشد. فقط من یکی به اش عقیده نداشتم، همه دور و بری هامون همینو درباره اش می گفتند. همه دوستش داشتند و احترامش می گذاشتند. تک و تنها توی اٌن سالها دو تا دخترش را بزرگ کرد. اما که چطور بزرگشون کرد، من یکی از بدبختی هاش خبر دارم اما هیچوقت ندیدم که شکوه کند. هیچوقت ندیدم که کاری برایش سخت باشد. من صدای ناله ای از این زن نشنیدم.»&lt;br /&gt;با تعجب از اعظم می پرسم:« یک زن تنها، چطوری خرج و مخارجش را در می آورد؟» اعظم مکث می کند. بعد ادامه می دهد:« از زندان که آمد، ما دستشو گرفتیم. برای من عزیزتر از خواهر تنی ام بود. خودم طبقه بالا به اش اتاق دادم. خودم برایش ماشین چرخ خیاطی خریدم. زودکارش گرفت و به سال هم نکشید که از پیش ما رفت. زن دست و پا چلفتی ای نبود. از هرانگشتش صد هنر می ریخت. اما که بالاتر از هنر عقیده اش بود. از اول هم عقیده اش محکم بود. همین عقیده سرزنده نگه اش می داشت. اگر بدونی روی ساتن سفید چه گلدوزی ای می کرد! هزار تا چشم می خواست نگاهش کند. چنان گل و شکوفه و نقشی به ساتن می زدکه انگار زیر انگشتانش بهار می شد.کنار همه کارهاش با نخ نایلونی مرگ برخمینی را چرخکاری می کرد.کسانی که سفارش کار به اش می دادند، می فهمیدند ولی چیزی نمی گفتند. به اش احترام می گذاشتند. عشرت هم کسی نبود که برای اعوان و انصار آخوندها هنرش را خرج کند. برای مردم کار می کرد. وقتی خوشحالی آنها را می دید، احساس رضایت می کرد. دلش زنده بود. دلش نمرده بود. همین معجزه نگه اش می داشت. بعضی وقتها از دست کار زیاد و نق و نوق بچه هاش خسته می شد. به من زنگ می زد و قرار می گذاشتیم وآخر هفته با هم می رفتیم دماوند. عشرت همیشه خبرهای تازه داشت. با خبرهای داغش به من روحیه می داد. به اش می گفتم:« توی حاکمیت آخوندها آدم دلمرده است. از روزی که آمده اند ما دلمرده شدیم، حالا که دیگه سالها گذشته و بچه های ما، عزیزان ما همه رفته اند....» عشرت انگار که از فولاد باشد، می گفت:« ناله نکن! دلت نگیره ! دل ما به جای دیگری وصل و خوش است. عقیده ما زنده است. عقیده ما نمرده، خودمون هم نمی میریم. چرا قدر نشناسیم; قدر کسانی را که از ما انسان با عقیده ساختند؟ برای این حقانیت، هرکدام از ما به اندازه خودمون قیمت داده ایم. توی این سال ها قدم به قدم حقانیت عقیده ما ثابت شده و جلو آمده ایم و آخوندها قدم به قدم بی آبرو تر شده و عقب رفته اند. نمی خواهی این سعادت را باور کنی؟» عشرت راست می گفت و چیزی را می دید که من نمی دیدم. وجود او برای من باعث تصلی خاطر بود. دوستی و پیوندی که بین ما بود، جای دیگری پیدا نمی شد. عشرت مثل یک باغ پٌر از گل با صفا بود. راستش چند روزی که پیش هم بودیم، از همنشینی اش روحم تازه می شد. مثل گذشته ها می خندیدم. عشرت می گفت، « خندیدن برای ما واجب است. باید روحیه مون را زنده نگه داریم. بچه ها برمی گردند، واسه آنروز باید ما هر روز آماده باشیم. پدری ازآخوندها در بیآریم که فراموششون نشود....» از اعظم می پرسم:« چرا عشرت از ایران خارج نشد؟» اعظم می گوید:« خوب خواهر، قاچاقچی چند میلیون پول می خواست. عشرت پولی در بساط نداشت. مثل عشرت کم نبودند. وانگهی یکی باید اینجا می موند یا نه؟!» اینبار من نفس بلندی از سینه بیرون می دهم. اعظم هم سکوت می کند اما گویی در برابر چشمان و در فکرش چنان یاد عشرت قوی است که نمی تواند بیش از دقایقی ساکت بماند.می گوید:« چه سال های سیاهی گذشتند. عجب روزهایی داشتیم. شما رفتید اما ما هم به اندازه خودمون فعالیت هایی داشتیم. جمع شدن خطرناک بود اما ما خانواده شهدا مثل موش ها، نقب زیر زمینی می زدیم و دور هم جمع می شدیم. بی شرف پاسدارها می ریختند و دستگیر مون می کردند. دیگه عادت کرده بودیم. نمی ترسیدیم. جلوشون در می آمدیم. عشرت همه جا نقش مهمی داشت. نمی ترسید و به ما می گفت،« قوی باشید. ما به کسانی تعلق داریم که نه از مرگ ترسیدند و نه ازآخوندها. ما باید از عقیده مون دفاع کنیم. مردم هم به ما نگاه می کنند.» با این حال زندگی کردن سخت و گرفتاری زیاد شده بود. همه صبح تا شب می دویدند. عشرت هم همیشه در تکاپو بود. هر بار می دیدمش یک کار تازه و جدیدی دستش گرفته بود. انگار که هر روز به جای پیر و کهنه شدن، نوتر می شد. به شوخی ازش می پرسیدم:« تو از کجا این انرﮊی را داری؟» می خندید و می گفت:« از خودم نیست. از عقیده ام است. عقیده ما پیر و کهنه نمی شود. خودمون هم نمی میریم. هر روز که می گذرد، ما به سعادت و پیروزی نزدیک وآخوندها به مرگ و نابودی نزدیک تر می شوند. هرکسی سرانجام آنچه را که کاشته، درو خواهد کرد. ما سربلندی و پیروزی و آخوندها خفت و خواری را درو خواهند کرد» چند سال بعد اوضاع خیلی عوض شد.آدمهای سابق هم کم و بیش عوض شدند. مادر، برادر و فامیلٍ عشرت هم، همه دوباره به سراغش آمدند. دیگه خیلی چیزا آشکار شده بود که یکروز جز ما کسی آنها را باور نداشت. چه فایده عمر ما گذشت! سال آخر عشرت ناخوشی بدی گرفت. ما خبر نداشتیم. یکروز خودش به من زنگ زد و با خنده گفت:« نمی دونم چی شده که تمام عالم به من مهربون شده اند. انگار که قراره از این دنیا بروم. خودم که چیزی حس نمی کنم.» چنان شوخی می کرد که من به حرفهایش خندیدم. اما بعد مادرش زنگ زد و فهمیدم که موضوع جدیست. من هم باور نمی کردم. رفتم به دیدنش. چنان امیدوار بود که جرأت نکردم،گریه کنم. می خندید. مرگ را باور نداشت. به من می گفت:« من زودتر از آخوندها نمی میرم. به فرض هم بمیرم. روز سرنگونی آخوندها، مثل روز سرنگونی شاه، حاضر خواهم بود. نه فقط من بلکه همه آنهایی هم که رفته اند در این روز بر می گردند. خواهرم، شک نداشته باش!»&lt;br /&gt;اشک های اعظم سرازیر می شوند. دلم نمی خواهد دیگر به گفتن ادامه دهد، طاقت شنیدن بقیه ماجرا را ندارم اما دل اعظم چنان سنگین است که گویی بایدآن را تا به آخر، بتکاند و سبک کند. در میان اشک به ناگاه می خندد و می گوید:« باور نمی کنم اما خیلی راحت به من می گفت، اعظم جون تو روحیه منو می شناسی و مبادا بگذاری مثل مرده ها، منو توی چلوار سفید راهی آن دنیا کنند. بهترین لباسم رو تنم کن چون بعد از من به دردکسی نخواهد خورد. به بقیه آداب هم خودت حواست باشد! دلم گواهی می دهد که انتظار به سر رسیده وکسی به استقبالم خواهدآمد. نبایداز دیدنم وحشت کند!» بعد از این سفارشات می خندید و با این روحیه عزراییل را هم از رو می برد. روز آخر دقایقی به هوش آمد. بالای سرش بودم. دستم را گرفت. مثل یک بچه شده بود، قدرتی نداشت. با چشمانش به من چیزی می گفت.گوشم را کنار لبانش گذاشتم.گفت:« قول بده! » اشک هایم بی اختیار روی صورتش می ریخت. گفت:« قوی باش! گریه نکن. مبادا ایمانت را از دست بدهی.آخوندها هم همه می میرند. اگر ما هم نبینیم اما مردم خواهند دید!» به اش قول دادم. قول دادم که ایمانم را از دست ندهم. اعظم ساکت می شود.گویی که سبک شده است. من سنگین شده ام.کسی به درون من وارد شده است.کسی که مثل فولاد سفت و سخت و مثل یک باغ بوی گل با خود دارد و از جنس دو زندگی، زیبا و نامیراست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکشنبه 16-07-2006 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-3255453669235053293?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/3255453669235053293/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_8684.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/3255453669235053293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/3255453669235053293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_8684.html' title='مثل فولاد و مثل یک باغ گل'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7090825112327060858.post-5252495061492152405</id><published>2009-03-10T01:57:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T02:04:25.220-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7090825112327060858-5252495061492152405?l=malihehrahbari8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/feeds/5252495061492152405/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_10.html#comment-form' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5252495061492152405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7090825112327060858/posts/default/5252495061492152405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari8.blogspot.com/2009/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
